کفش هایم کو 1394
حبيب کاوه کارخانه دار قديمى مبتلا به بيمارى آلزايمر است. خانواده اش او را ترک نموده اند اما با بازگشت دخترش به ايران اتفاقاتى مى افتد.
حبيب کاوه کارخانه دار قديمى مبتلا به بيمارى آلزايمر است. خانواده اش او را ترک نموده اند اما با بازگشت دخترش به ايران اتفاقاتى مى افتد.
حکایت آدمی در تقلای رسیدن به خواسته ایست که چون به آن میرسد دیگر برایش ارزشی ندارد. پس مسیر زندگی را برای رسیدن به آرزویی تغییر میدهد که همواره در پی برآورده شدنش بود، اما…
زني براي کار کردن بعنوان خدمتکار وارد زندگي مردي ميشود که براي فروختن خانه پدري خود از خارج کشور بازگشته است و داستان زندگي اين دو نفر بصورت موازي با هم روايت مي شود و مشکلات زندگي آنها به تصوير کشيده ميشود.
فیلم داستان یک خانواده بوشهری را در سه اپیزود روایت میکند و در هر اپیزود (که به نام یک کشور است) داستان بر یکی از کاراکترها متمرکز است. داستان دختر دانشجویی که همکلاسی و معشوقش به دلیل یک اعتراض ساده دانشجویی به زندان افتاده و دختر در به در دنبال راهی برای آزاد کردن اوست، داستان یک نوازنده خیابانی و رویاهایش و داستان پسرش که به امید رسیدن به عشقش میخواهد به شکل خطرناکی به اروپا برود.
در اپیزود سوم شخصیت اصلی، یک نوازنده سیاهپوست تنگدست دورهگرد است که سلایق و ذهنیاتش تناسب چندانی با طبقه اقتصادیاش ندارد! کتابخوان و روشنفکرمآب است. پاتوقش کتابفروشی است که با چند نفر روزها در آن جمع میشوند و درباره سیاست و مذهب بحث و جدل میکنند. شعر لنگستن هیوز میخواند و عاشق موسیقی جاز است. خود نیز ساکسیفون میزند و کنار خیابان به همراه پسر و دو دوستش موسیقی جاز سیاهپوستان حاشیه میسیسیپی را اجرا میکند. یک گعده گنگواره هم با چند سیاهپوست همشهری دارد.
رضا، حمال طلا است. شغلش رساندن طلا و جواهرات از کارگاه به مغازه است. یک روز در مسیر از او دزدی میشود و او باید غرامت بپردازد. او از دوستش لویی کمک میگیرد، اما نوسانات بازار تهران اوضاع او را بدتر میکند.
داستان این فیلم دربارهٔ خانوادهای است که گران شدن سکه و ارث و میراث، تبدیل به مهمترین دغدغه زندگی شان شدهاست و صمیمیت و احترام به یکدیگر را از خاطر بردهاند. از طرف دیگر «کلاس هنرپیشگی» داستان یک عشق مثلثی را روایت میکند که یک ضلع این مثلث پسری عاشقپیشه اما بیپول و ضلع دیگرش مردی ثروتمند که هر دو خواهان رسیدن به عشق مشترکشان هستند.
جلال، پس از چندسال از ترک خانواده اش، در زمان مرگ همسرش نزد بچه هايش بازمي گردد. او در جاده با دو کودک خردسالش تنها ميماند و رابطه جديدي ميان آنان شکل ميگيرد.
«اختاپوس» از درون يک غار، امورات قلعه را فرمانروايي ميکند. او براي به دام انداختن آهوها و نوشيدن عصاره تن آنها «بل بله» را به خدمت گرفته اما آهوها با نقشه «پيشوني سفيد» از قلعه فرار ميکنند. از سوي ديگر مادر «آهوي پيشوني سفيد» برگشته تا آهو را از «سالار» يعني پدر خواندهاش پس بگيرد و «پيشونيسفيد» به دليل رنجش از سالار، ميخواهد به پيش مادرش بازگردد اما ... .