سید حسن نصرالله در گفتوگو با العالم: از ماجرای اولین دیدار تا لحظه شهادت/ مکتب حاج قاسم یعنی رفتن به عرصهی عملیات و میدان عمل/ رازی که سیدحسن نصرالله برای اولین بار فاش کرد
منبع : نگار مگبرای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید
منبع : نگار مگبرای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید
منبع : نگار مگبرای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید
حرفهایمان کوتاه آمدند و قد آههایمان بلند شد. شال عزا افتاد دور گردن ایران خانم ما (ایران جان ما). تن وطن زخمی شد و آشفتگی ریخت توی دلهایمان.
روزی هزار بار میآمدند جلوی چشمم و میرفتند. روزی هزار بار با خودم مرورشان میکردم؛ همان روزهایی که بهتزده اخبار سوریه را دنبال میکردم؛ همان روزهایی که خبر اشغال شهربهشهر سوریه توی دهان میچرخید و همهجا را رعبووحشت گرفته بود؛ همان روزها بود که تصویر آن بچه یکیدوساله مدام جلوی چشمهایم بود.
از در سفید رنگ بزرگی، داخل میشوم. خشکم میزند. تمثال حاج قاسم با لبخند همیشگیاش و دست به سینه. برای لحظهای فکر کردم که خود حاجی است! انگار ایستاده و به زائرانش خیر مقدم میگوید. گریهام تبدیل به هقهق شده. نمیشود جلویش را گرفت. به خاطر ازدحام جمعیت مزار حاجی دیده نمیشود. برای رسیدن به آنجا باید در صف بایستم
همهچیز خیلی اتفاقی پیش آمد؛ از رفتنش به کرمان تا رفتنش به قلب حادثه…. به آنجایی که پلاستیک و خاکانداز دستش دادند تا تکههای پارهپاره شده بدن مردم را جمع کند.