برچسب قاسم سلیمانی

مردی از جنس مردم!

حرف‌هایمان کوتاه آمدند و قد آه‌هایمان بلند شد. شال عزا افتاد دور گردن ایران خانم ما (ایران جان ما). تن وطن زخمی شد و آشفتگی ریخت توی دل‌هایمان.‌

اسطوره ها نمی‌میرند!

روزی هزار بار می‌آمدند جلوی چشمم و می‌رفتند. روزی هزار بار با خودم مرورشان می‌کردم؛ همان روزهایی که بهت‌زده اخبار سوریه را دنبال می‌کردم؛ همان روزهایی که خبر اشغال شهربه‌شهر سوریه توی دهان می‌چرخید و همه‌جا را رعب‌ووحشت گرفته بود؛ همان روزها بود که تصویر آن بچه یکی‌دوساله مدام جلوی چشم‌هایم بود.

«خانه پدری» در سال نو، جایی در نزدیکی قله

از در سفید رنگ بزرگی، داخل می‌شوم. خشکم می‌زند. تمثال حاج قاسم با لبخند همیشگی‌اش و دست به سینه. برای لحظه‌ای فکر کردم که خود حاجی است! انگار ایستاده و به زائرانش خیر مقدم می‌گوید. گریه‌ام تبدیل به هق‌هق شده. نمی‌شود جلویش را گرفت. به خاطر ازدحام جمعیت مزار حاجی دیده نمی‌شود. برای رسیدن به آنجا باید در صف بایستم