برچسب فرهاد قائمیان

طهران تهران 1387

در اپیزود اول، خانه ی قدیمی یک خانواده ی فقیر، روی سرشان خراب می شود. آنها که حالا نمی دانند کجا باید بمانند و روزهای عید را چگونه بگذرانند، تصمیم می گیرند با تور، دور تهران را بگردند. آشنایی آنها با آدم هایی گرم و صمیمی در طی این گردش، باعث می شود با شهری که در آن زندگی می کنند بیشتر آشنا شوند. در اپیزود دوم، کنسرت راک عده ای از جوانان لغو می شود و ما با مشکلات تک تک آنها از نزدیک آشنا می شویم.

نسل سوخته 1378

قسمت اول:
دختر جواني به نام ستاره اسدي در عمارت يكي از آخرين شاهزادگان قاجار به عنوان پرستار اميربهادر، پسر معلول شاهزاده، مشغول به كار مي شود. طي چند روز شاهزاده پير و خواجه خانه مجذوب ستاره مي شوند و عفت، كلفت خانه كه فقط سه روز صيغه شاهزاده بوده، با حضور ستاره دچار حسادت مي شود. اميربهادر، به مرور سلامتي خود را بازمي يابد و اسرار شاهزاده را به صورت مكتوب فاش مي كند. عفت به جرم خيانت و بازگو كردن حقايق به اميربهادر، توسط شاهزاده پير از بالاي عمارت به پايين پرتاب مي شود. اميربهادر كه در واقع پسرخوانده شاهزاده است مورد غضب شاهزاده قرار مي گيرد و شاهزاده در تلافي جواب منفي ستاره در مقابل عشق او، دستور مي دهد چشم هاي اميربهادر توسط خواجه كور شود.
قسمت دوم:
چند سال بعد ستاره كه دختر خردسالي از اميربهادر دارد، شبي ديروقت تصميم مي گيرد به دليل مشكلات مالي و براي درمان دخترش نسيم كه در بيمارستان بستري است دست به دزدي بزند. او به عنوان مسافر سوار يك تاكسي مي شود و در تاكسي زندگي گذشته خود با شوهر نابينايش و سپس ناپديد شدن ناگهاني او را مرور مي كند و زماني كه به ياد دختر بيمارش مي افتد با كارد موكت بري راننده را مجبور مي كند پول هاي دخلش را به او بدهد. احمد، راننده تاكسي كه خود دچار مشكلات فراوان است با بيان دردهاي خود، ستاره را افسرده مي كند. ستاره به راننده مي گويد كه او تنها به خاطر دخترش كه بايد عمل جراحي شود دست به اين كار زده و پس از آنكه مي گويد دخترش در بخش جراحي كودكان بيمارستان مدائن بستري است، ناپديد مي شود ولي صبحدم جسد او را در بزرگراه مي بينيم.
قسمت سوم:
چند سال بعد نسيم، دختر ستاره، به اتفاق سه تن ديگر تصميم به سرقت از يك مغازه جواهرفروشي مي گيرند. سرقت جواهرات زماني صورت مي گيرد كه تظاهرات خياباني به خاطر لزوم آزادي مطبوعات شروع شده است. در شروع سرقت پس از آنكه يكي از فروشندگان جواهرفروشي توسط سارقان كشته مي شود، آژير خطر توسط يكي ديگر از فروشندگان به صدا درمي آيد. در حالي كه نيروهاي پليس براي متفرق كردن تظاهركنندگان وارد عمل شده، تعدادي ديگر از مأموران انتظامي متوجه آژير خطر مي شوند و درگيري خونيني بين آنها و دزدان شروع مي شود. جسد خونين سارقان به كلانتري برده مي شود. سرهنگ رئوف مظفرپور كه فرمانده حوزه انتظامي است متوجه زنده بودن نسيم در ميان اجساد مي شود. نسيم از زندگي نكبت بار خود سخن مي گويد و سرهنگ نيز كه با ديدن نسيم به ياد دخترش افتاده، با او ابراز همدردي مي كند.

قارچ سمی 1380

مهندس دومان قائمي سردار دوران جنگ تحميلي كه اكنون به عنوان مدير يك شركت ساختماني فعاليت مي كند، به طور ناخودآگاه خاطراتي توهم گونه از جنگ را به ياد مي آورد كه باعث مي شود آرمان ها و ارزش هاي آن دوران بار ديگر پيش چشم او زنده شود؛ ارزش هايي كه با شرايط امروز جامعه و موقعيت شغلي وي در تضاد قرار گرفته اند. سليمان، همرزم او كه در آسايشگاه رواني بستري است، با حضور خود در زندگي دومان اهميت قرار گرفتن در مسير آن ارزش ها را پررنگ تر مي كند. دومان طي حادثه اي با بيتا آشنا مي شود؛ دختري جوان كه علاقه چنداني به نامزدش ندارد و دومان را همچون مرد آرماني و افسانه اي به عنوان تكه گم شده اي از خود مي پندارد. مهندس قائمي كه ديگر حاضر به تن دادن به شرايط روز نيست با هيأت مديره و سهامداران شركت درگير مي شود و آنها زندگي خصوصي دومان و همسرش آلما را متلاشي مي كنند و با پرونده سازي، او را به زندان مي فرستند. در زندان توسط هم سلولي هايش معتاد مي شود و وضع جسمي و روحي بدي پيدا مي كند، در حالي كه دشمنان او در شركت، همچنان آزادانه به عوام فريبي مشغولند. پس از آزادي از زندان، بيتا از دومان تقاضا مي كند در مراسم عقد او و نامزدش به عنوان شاهد حضور داشته باشد. دومان مي پذيرد، اما سراغ سليمان مي رود و از او مي خواهد وي را در نابودي كساني كه براي او پرونده سازي كرده اند، ياري كنند. دومان و سليمان دو تن از مديران و سهامداران اصلي شركت را در يك درگيري مي كشند و خود نيز كشته مي شوند.

شوریده 1383

دختر جواني به نام «سرير» دست به خودكشي مي زند. دكتر مهيار مروي به مداواي او مي پردازد و سعي مي كند تا به علل اين حادثه پي ببرد كه درگير حوادث ناخواسته اين مي شود و....

رنگ شب 1380

رسول، كارمند بانك، با زني به نام بتول و پسرش تصادف مي كند و وقتي آنها را به بيمارستان مي رساند متوجه مي شود كه زن دچار فراموشي شده. زهره همسر رسول، به بيمارستان مي آيد و از زن مراقبت مي كند. زهره و بتول با هم صميمي مي شوند و چون بتول كسي را ندارد او را به خانه رسول مي برند. زهره پس از مدتي از حضور او معذب مي شود و از رسول مي خواهد تكليف او را روشن كند. بتول وقتي مي فهمد بايد خانه را ترك كند مدعي مي شود همسر رسول است و وقتي رسول براي مأموريتي به شمال رفته بوده، با هم آشنا شده اند و اين پسر هم فرزند رسول است. زندگي رسول به هم مي ريزد و زهره هم خانه را ترك مي كند. رسول و بتول از يكديگر شكايت مي كنند و دادگاه براي روشن شدن قضيه رسول و پسر بتول را به آزمايشگاه مي فرستد. در آنجا مشخص مي شود رسول اساساً نمي تواند بچه دار شود، در حالي كه رسول و زهره دختر كوچكي دارند. زندگي رسول دوباره به هم مي ريزد. او كه به صداقت زهره شك كرده، در خيابان ها سرگردان مي شود تا توسط پليس بازداشت مي شود. از او بازجويي مي شود و عكس زنان و دختران مختلفي به او نشان داده مي شود. معلوم مي شود بتول در ادامه نقشه اش در تصادفي كشته شده است. بازپرس درباره گذشته رسول سئوال مي كند و او به ياد مي آورد كه وقتي متوجه خيانت زهره شده او را طلاق مي دهد و به دليل بدبيني به زن ها، قتل تك تك آنها را شروع مي كند. رسول به قتل صاحبان عكس ها اعتراف مي كند و آخرين عكس هم متعلق به زهره است كه با چهره اي خونين روي زمين افتاده. رسول به ياد مي آورد كه پس از طلاق، زهره يك بار ديگر پيش او آمده تا برايش توضيح دهد اما رسول زن را از اتومبيل به بيرون پرتاب كرده است. بازجو به رسول مي گويد زود قضاوت كرده، چون جواب آزمايشش اشتباه بوده و زهره هيچ وقت به او خيانت نكرده و مجازات رسول اعدام است. دست آخر معلوم مي شود زهره هم كه از زندگي نااميد شده بوده، خودش و دخترش را از ساختمان بلندي به پايين پرت كرده است.

کارناوال مرگ 1387

داستان در مورد زندگی فردی مخترع و نخبه است که همسر باردار خود را در پشت کاروان‌های شادی عروسی از دست می‌دهد و این خود باعث ایجاد نوعی حس انتقام جویی می‌شود. او به عروس و دامادها دست گل‌هایی هدیه می‌دهد که در آنها بمب‌های قوی جاسازی شده است…

شهر زیبا 1382

در كانون اصلاح و تربيت «شهر زيبا» نوجوانان زنداني با خواست اعلا جمع مي شوند تا هجدهمين سالروز تولد اكبر را جشن بگيرند. اكبر متهم است دو سال پيش دختري را كشته و حالا زمان قصاص اوست. اعلا، دوست اكبر، براي كمك به او به اتفاق فيروزه خواهر اكبر براي گرفتن رضايت به سراغ شاكي پرونده، ابوالقاسم (پدر مقتول) مي روند. ابوالقاسم كه با سماجت آنها روبرو مي شود، به دادگاه مي رود تا اجراي حكم را جلو بيندازد اما به او مي گويند بايد منتظر باشد و بايد ابتدا پول ديه را آماده كند. ابوالقاسم كه توانايي پرداخت پول را ندارد سعي مي كند اين مبلغ را از صندوق بيت المال تهيه كند اما كسي حاضر به امضاي ورقه استشهاد نيست. از طرفي به تدريج ميان فيروزه ـ كه از همسر معتادش جدا شده ـ و اعلا نيز علاقه اي به وجود مي آيد. زن ابوالقاسم كه مي خواهد به جاي قصاص پول ديه را بگيرد و خرج مداواي دختر معلولش كند، به ابوالقاسم اصرار مي كند رضايت بدهد. ابوالقاسم مخالف است و تصميم دارد براي تأمين پول ديه خانه را بفروشد اما باز هم موفق نمي شود و اعلا معامله را به هم مي زند. ابوالقاسم كه سماجت فيروزه و اعلا را مي بيند مي گويد حاضر است رضايت بدهد، اما حالا فيروزه مبلغ ديه را ندارد كه پرداخت كند. همسر ابوالقاسم با همفكري برادرش به اين نتيجه مي رسند چون اعلا پسر لايقي است پس مقدمات ازدواج او را با دخترش فراهم و از گرفتن پول ديه صرف نظر كنند. آنها قصدشان را به فيروزه مي گويند و از او مي خواهند مقدمات ازدواج را فراهم كند. اعلا كه از قضيه خبر ندارد به فيروزه مي گويد قصد دارد پول ديه را از هر طريق ممكن تأمين كند اما با مخالفت و پرخاش فيروزه روبرو مي شود و از طرفي نيز وقتي قصد خانواده ابوالقاسم را مي فهمد تصميم نهايي را به فيروزه وامي گذارد. فيروزه تظاهر مي كند كه به اعلا علاقه ندارد. اصرار مددكار كانون نيز بر اينكه ابوالقاسم از شرطش منصرف كند به جايي نمي رسد. اعلا دوباره نزد فيروزه برمي گردد، اما فيروزه در روي او باز نمي كند.