صدای خس خسِ دستگاه اکسیژن ساز، ریتمِ تکراری و کشدارِ شبهای خانه است؛ صدایی که با بوی تندِ پماد پیروکسیکام، ویکس و ملحفه های شسته شده با وایتکس در هم آمیخته و فضای آپارتمانِ شصت متری را شبیهِ راهروهای کم نورِ یک آسایشگاه کرده است. میترا، زنِ 48ساله ای که موهای جوگندمیاش را با کلیپسی رنگ ورورفته پشتِ سرش جمع کرده، لیوان چایِ سردشده را روی پیشخوانِ لک دارِ آشپزخانه می گذارد. ساعت از پنجِ صبح گذشته و او پیش از آنکه آفتابِ بی رمقِ شهر روی دیوارهای سیمانی بیفتد، بیدار شده است تا معادلاتِ لاینحلِ روزمره را در ذهنش حل کند. نگاهش روی فهرستِ چسبیده شده به درِ یخچال سر میخورد: «پوشک بزرگسال برای مادر، سررسیدِ قسطِ لپ تاپِ پسر، داروی فشارخون، هزینه کاردرمانی».