تلافی 1386
یک زن و شوهر جوان به دلیل اختلافهای زیاد تصمیم به جدایی میگیرند. امادرست روز پیش از طلاق مرد متوجه میشود که زنش سرطان دارد و نهایتا تا ۲ ماه دیگر زنده است؛ بنابراین تصمیم میگیرد تا مانع طلاقشان شود و بعد از مرگ همسرش وارث او باشد...
یک زن و شوهر جوان به دلیل اختلافهای زیاد تصمیم به جدایی میگیرند. امادرست روز پیش از طلاق مرد متوجه میشود که زنش سرطان دارد و نهایتا تا ۲ ماه دیگر زنده است؛ بنابراین تصمیم میگیرد تا مانع طلاقشان شود و بعد از مرگ همسرش وارث او باشد...
بازگویی زندگی یک دختر سالم با یک بیمار روانی ثروتمند است که همدیگر را در حین رانندگی در پل پارکوی تهران ملاقات می کنند و خیلی زود با یکدیگر ازدواج می کنند.
دو همزاد نگار و دنيا در مسير زندگي همسفر ميشوند تا تصميم جديدي براي ادامهي راهشان بگيرند. برنا ضلع ديگر اين مثلث در اين سفر شريك و دلبستهي يكي از آنهاست. او هم فرصت تازهاي براي پيمودن راه زندگي خود و آن دو ميخواهد. اما تقدير براي اين سه نفر به گونه اي ديگر رقم ميخورد.
چند روز مانده به نوروز. خانم مسافركشي به نام گوهر پيرمردي خوش برخورد و مهربان به نام بهرامي را كه كيفي سياه همراهش است سوار مي كند. در ادامه، آدم هاي ديگري هم سوار تاكسي مي شوند: مردي ميانسال به نام جوادي كه براي شب عيد خريد كرده، مرد ميانسال ديگري با ظاهر شيك به نام داريوش و جواني دانشجو به نام ميثم بحث هاي داغي درباره مسائل اجتماعي و فرهنگي و سياسي بين آنها شروع مي شود كه ناگهان دو موتورسوار ناشناس شيشه عقب ماشين در حال حركت را مي شكنند و به زور كيف بهرامي را از چنگش درمي آورند. اما چهار نفر ديگر موفق مي شوند جلوي آنها را بگيرند و كيف بهرامي را به او برگردانند. بهرامي كه از پس گرفتن كيفش خيلي خوشحال است و مي خواهد از هر چهار نفر تشكر كند، چكي چهل ميليوني مي كشد تا آنها پس از نقد كردن بين خودشان تقسيم كنند. دسته چك بهرامي تمام شده و نمي تواند براي هر كدام جداگانه چك بكشد. اين جمع ناجور چهار نفره كه تازه با هم آشنا شده اند و هيچ شناختي از هم ندارند، نمي توانند به هم اعتماد كنند و به خانه هايشان بروند تا صبح فردا به بانك بروند و چك را نقد كنند. چك پيش جوادي مي ماند و تصميم مي گيرند هر چهار نفر به مسافرخانه اي بروند و در كنار هم شب را به صبح برسانند. اما...
رويا دختر جوانيست كه براي دايي اوراق فروشش ماشين هاي مدل بالا را با فريب دادن رانندگان آنها مي دزدد. دايي رويا مدل و رنگ ماشين خاصي را تعيين مي كند و از رويا مي خواهد برايش نمونه مشابه آن را بدزدد. حسن راننده جوان مدير يك شركت خصوصيست. وقتي مدير شركت به مسافرت مي رود، حسن به اصرار يكي از دوستانش ماشين گران قيمت مدير را براي مراسم عروسي دوستش گل آرايي مي كند. در روز عروسي بر اثر يك لحظه غلفت، رويا كه ماشين را از پيش زير نظر داشته آن را مي ربايد. حسن با آويزان شدن به بدنه ماشين سعي مي كند از سرقت جلوگيري كند ولي رويا او را بي رحمانه به زمين پرتاب مي كند و مي گريزد. حسن كه آبرويش در گرو بازيابي ماشين است به سراغ يكي از دوستان قديمي اش غلام مي رود كه فردي آسمان جل و لوده است و از او مي خواهد در يافتن ماشين به او كمك كند. حسن و غلام در جستجوي خود به طور تصادفي با رويا روبرو مي شوند و پس از كشمكش هايي وارد خانه او مي شوند. رويا با خواهر خردسالش مريم زندگي مي كند. حسن با او مجادله مي كند و سراغ ماشين مديرش را مي گيرد. رويا از دايي اش نشاني كسي كه ماشين را خريده مي گيرد و براي سرقت مجدد ماشين به همراه حسن و غلام راهي آنجا مي شود. آنان ماشين را پس مي گيرند اما ناخواسته درگير تعقيب و گريز با يك باند خلاف كار مي شوند كه ميكروچيپي حاوي اطلاعات سري و مهم در ماشين جاسازي كرده بودند و با ربوده شدن ماشين، آن اطلاعات را از دست مي دهند. اعضاي باند، مريم و غلام را گروگان مي گيرند و در ازاي آنان ماشين را طلب مي كنند. رويا با رييس باند قرار ملاقات مي گذارد. حسن با همكاري رويا ماشين را از انبار شركت خارج مي كند و خود در صندوق عقب مخفي مي شود. رييس باند پس از وارسي ماشين و دستيابي به اطلاعات مورد نظرش دستور قتل مريم و غلام و رويا را مي دهد. وقتي آدم كشها آنان را به جايي در حومه شهر مي برند تا سر به نيست كنند، ناگهان حسن ظاهر مي شود و طي درگيري با اعضاي باند، گروگانها را نجات مي دهد. در نهايت حسن و رويا با هم ازدواج مي كنند و اعضاي باند روانه زندان مي شوند.
سعید، مرد چهل و چهار سالهای که همسرش را سالها پیش در یک سانحه از دست داده، با دختر دوازده سالهاش نبات زندگی آرام و شیرینی را در تهران سپری میکند. با ورود ناگهانی زنی به زندگی نبات، سرنوشت همهٔ آنها دستخوش تغییراتی میشود….
نامزدي نادر كه يك پزشك است، درست سر مراسم ازدواج با خوشه به هم مي خورد، اما نادر نمي تواند فكر خوشه را از ذهنش بيرون كند. بر اثر تصادف، فردي به نام بهروز و خوشه به اغما فرو مي روند و نادر كه به دنبال كار و اختراع خود ـ ذخيره كردن اطلاعات حافظه بيمار و بعد بازيابي آن است، فرصت را غنيمت مي شمارد. اما بر اثر اشتباه دستيارش حافظه دو نفر به اشتباه به جاي يكديگر قرار مي گيرد. در نتيجه، خوشه شخصيت بهروز را پيدا مي كند و بهروز شخصيت خوشه را! خوشه تصميم مي گيرد با پسرعموي پول دارش ازدواج كند، اما باز هم بر اثر تصادف به اغما مي رود و نادر اين بار حافظه خوشه و بهروز را به جاي درستشان منتقل مي كند. در پايان خوشه با نادر ازدواج مي كند.