برچسب شهید

حاج بهرام صحنه نبرد را با شجاعت مدیریت می‌کرد 

در همان ایام گاهی نیرو‌های سپاه را که به مأموریت می‌رفتند یا در شهر مانور می‌دادند، می‌دیدم. از ماندگارترین صحنه‌ها، جوان رعنا و رشیدی بود که پشت ماشین آهوی سپاه، خدمه تیربار کالیبر ۵۰ بود. ابهت او و نحوه ایستادنش پشت تیربار برایم به یادماندنی است. بهرام گیچلو که دوست برادرم هم بود را از همان روز‌ها که اتفاقاً می‌شناسم، با وقار، مؤدب، محکم و مهربان. شاید یکی از بهانه‌هایی که به سمت بسیج و سپاه میل پیدا کردم، ابهت او و سایر نیرو‌های سپاه بود

برادرم عشق به شهادت را از بابا به ارث برده بود

برادرم به عنوان یک نیروی فراجا سال‌ها در مناطق مرزی خدمت کرد و به گشت‌زنی در آن مناطق پرداخت. او سال‌ها به دنبال شهادت در سرحدات کشورمان بود. از سوی دیگر حسن دست‌پرورده پدری، چون شهید علی بیات بود که بار‌ها به عنوان یک رزمنده به جبهه‌های دفاع مقدس رفته بود

فکر حلال؛ خاطره ای از شهید غلامعلی پیچک

حوزه/ کتاب «چرخ نیلوفری» روایتی از تقوای شهید غلامعلی پیچک در دوران دفاع مقدس نقل می‌کند؛ بر اساس این روایت، وی در حالی که در جبهه حضور داشت، برای پرهیز از گناه هنگام فکر کردن به نامزدش، خواستار تمدید صیغه محرمیت شد.

بابا از من می‌خواست برای شهادتش دعا کنم

من ۱۶ سال سایه پدر بر سرم بود. اما ایشان در همین زمان کم هر چیزی که بلد بود به من و خواهرم یاد داد. بابا به من نماز خواندن و عشق به اهل بیت (ع) را آموخت. به من یاد داد که تفکر بسیجی داشته باشم و با مسجد و هیئت انس بگیرم. ایشان یک رزمنده مکتبی بود و ولایتمداری را به ما آموخت 

رتبه ۳ آزمون دکترا در امتحان شهادت قبول شد 

همسرم عاشق وطن بود؛ عشقی که تنها در سخن نمی‌ماند و در عمل معنا پیدا می‌کرد. در روز‌های جنگ دوازده‌روزه و جنگ رمضان، تمام آن روز‌های پرآتش و پراضطراب را همسرم در تهران ماند؛ در حالی که من و پسرمان را برای امنیت بیشتر به شهرستان فرستاد. خودش، اما ترجیح داد در تهران بماند؛ گویی دلش آرام نمی‌گرفت مگر آنکه در دل خطر باشد.

می‌دانست این دیدار آخر است

در گوشه‌ای آرام از این شهر، در دل محله، خانه‌ای است که در آن پدر و مادر یکی از شهدای محله محمودآباد در آن زندگی می‌کنند؛ پدری ۹۳ساله با چهره‌ای مهربان و نگاهی دوردست.