برچسب شهید

دخترم دعا کن بابا شهید شود 

او رفت و صدای انفجار‌ها دل مرا آشوب کرد. بار‌ها تماس گرفتم، اما نه او جواب داد و نه دوستانش که با آنها تماس می‌گرفتم. فقط صدای آمبولانس‌ها پشت سر هم می‌آمد و مجروحان را جابه‌جا می‌کردند. اضطراب رهایم نمی‌کرد و مدام حس می‌کردم او شهید شده است. تمام شب بیدار ماندم، بار‌ها زنگ زدم و پیام فرستادم، اما جوابی نگرفتم. صبح زود، برادرهایم به سمت محل کار او رفتند، اما جاده بسته بود. من آرام و قرار نداشتم. کم‌کم همه اطرافیان متوجه شده بودند و می‌گفتند شهید شده است. ساعتی بعد، خبر قطعی رسید... همان خبری که دل من از نیمه‌های شب آن را حس کرده بود

فوتبالیستی که در لباس سبز پاسداری آسمانی شد

برادرم بسیار کم حرف، مهربان و ساده زیست بود. همیشه مادرم به او می‌گفت: نسبت به همه دهه هشتادی‌ها کم‌توقع‌تر و ساده‌تر هستی. برادرم از کودکی تقید مذهبی خاصی داشت. خادم‌الحسین (ع) بود و الگوی زندگی‌اش را امام حسین (ع) و امام علی (ع) قرار داده بود. تا آنجایی که با داشتن حقوق کم، سرپرستی چند خانواده بی‌بضاعت را به عهده گرفته بود

من این تقریظ را پیامی از طرف پدر می‌دانم

خیلی وقت‌ها فکر می‌کنم چرا بعضی از زنان در خانه جانباز می‌شوند. وقتی به مادربزرگ، مادر‌های شهدا یا همسران جانبازان نگاه می‌کنم، می‌بینم هر کدام نشانی از درد بر تن دارند؛ یکی بینایی‌اش را از دست داده، یکی کمرش خم شده و دیگری دست یا اعصابش از کار افتاده است. اما در نگاه همه آنها نوری است که از درون می‌تابد. این همان جانبازی واقعی است. آنها زخمی از صبر بر بدن دارند 

عباس در لحظه شهادت آماده نماز بود

یادم است وقتی شهید یدالله احمدی به شهادت رسید عباس برای تسلیت آمده بود. هر دو سوار خودرو بودیم که داشت به یک عکس نگاه می‌کرد. عکس یک رزمنده بود. گفتم کیست؟ گفت این از بهترین دوستانم بود که به شهادت رسیده است؛ یدالله احمدی. عباس گفت برای تسلیت به خانواده‌اش به مرخصی آمده است