او رفت و صدای انفجارها دل مرا آشوب کرد. بارها تماس گرفتم، اما نه او جواب داد و نه دوستانش که با آنها تماس میگرفتم. فقط صدای آمبولانسها پشت سر هم میآمد و مجروحان را جابهجا میکردند. اضطراب رهایم نمیکرد و مدام حس میکردم او شهید شده است. تمام شب بیدار ماندم، بارها زنگ زدم و پیام فرستادم، اما جوابی نگرفتم. صبح زود، برادرهایم به سمت محل کار او رفتند، اما جاده بسته بود. من آرام و قرار نداشتم. کمکم همه اطرافیان متوجه شده بودند و میگفتند شهید شده است. ساعتی بعد، خبر قطعی رسید… همان خبری که دل من از نیمههای شب آن را حس کرده بود
جوان آنلاین: «.. روز قبل از خاکسپاری به برادرم گفتم تعداد زیادی گل سفارش دهید. دلم میخواست مزارش را به گلستان تبدیل کنم، اما در دلم هنوز گلایه داشتم و با خودم میگفتم: «او رفت بیآنکه گلهای مهریهام را بدهد»، اما همان روز غروب، برادرم صدایم زد و گفت بیا دم در. وقتی بیرون رفتم، دیدم یک وانت پر از گل رز، تقریباً ۱۰ هزار شاخه، مقابل خانه ایستاده است. با تعجب پرسیدم: «این چیه؟» گفت: «گلفروشی معروفی آنها را فرستاده و گفته ببرید برای شهید طهرانی.» هیچ توضیحی نداشتند، فقط گفته بودند این گلها باید به خانه شهید برسد. بعدها تحقیق کردم هیچیک از دیگر خانوادههای شهدا گل دریافت نکرده بودند. این همه گل یکباره، تنها به خانه ما فرستاده شد! آن لحظه قلبم لرزید. فهمیدم همان بود، همان گلهای وعده داده شده. لبخند زدم و گفتم: «گلهای مهریهام را خودش برایم فرستاد.» از میان آنها هزار و۳۶۷ شاخه به تعداد گلهای مهریهام جدا کردم و باقی را به خانه دوست و همرزم شهیدش فرستادم.» اینها تنها بخشی از روایات همسر شهید مهندس هوا فضا سرهنگدوم پاسدار علیاصغر نوحی طهرانی است، یکی از نخبگان موشکی که در تاریخ ۲۵ خرداد ۱۴۰۴ به شهادت رسید که خواندنش خالی از لطف نیست.
زندگیمان با ولایت به هم گره خورد
علی نوحی طهرانی، متولد ۲۳ اردیبهشت ۱۳۶۳ بود، انسانی که ایمان، صداقت و همراهیاش مایه آرامش زندگی من شد. ما روز عید غدیر سال ۱۳۸۹، یعنی چهارم آذرماه عقد کردیم. آشنایی ما به پیشنهاد یکی از دوستان برادرم شکل گرفت. او فردی مؤمن و مورد اعتماد بود و، چون خانواده آقا نوحی هم به دنبال دختری متدین و مناسب میگشتند، به هم معرفی شدیم. زمانی که علی آقا برای خواستگاری آمد، پاسدار بود. من و خانوادهام با آگاهی کامل نسبت به شرایط سخت زندگی همسر یک پاسدار، این مسیر را انتخاب کردیم. در همان جلسات اولیه، او بیشتر درباره شرایط کاری و نگاهش به زندگی صحبت کرد. اگرچه راه پیشرو دشوار بود، اما من در وجود او یک همسفر مطمئن و همراهی شایسته را میدیدم. همین دلگرمی سبب شد با اطمینان این انتخاب را انجام دهم. از همان لحظهای که او رادر مجلس خواستگاری دیدم، نورانیتی عجیب در چهرهاش مشاهده کردم که قلبم را آرام کرد. حس میکردم مقابل انسانی ایستادهام که سراسر وجودش از صداقت، ایمان و پاکی سرشار است. از خواستگاری تا مراسم عقد حدود دو ماه طول کشید. پس از آن در سال ۱۳۹۰ جشن ازدواج رسمیمان برگزار شد. زندگی ما سرشار از عشق و محبت بود. این عشق آن قدر عمیق بود که برای خانواده و اطرافیان زبانزد شده بود. او بسیار متین و محترم بود. هر کس با همسرم آشنا میشد، دلباخته شخصیت آرام و عمیقش میشد. او شخصیتی خوشاخلاق، اجتماعی و اهل معاشرت داشت و همین خصوصیات موجب میشد هر کس در کنارش احساس امنیت و آرامش کند.
وقتی به خواستگاری من آمد، دانشجوی دانشکده هوافضا در دانشگاه امام حسین (ع) بود. در بهمن ۸۹ فارغالتحصیل شد. پس از آن وارد مجموعه هوافضا شد و فعالیت حرفهای خود را آغاز کرد. درست زمانی که زندگی مشترک ما هم آغاز میشد. علی در مسیر علمی و شغلی خود بسیار جدی بود.
سلاله و سلین
همیشه میگفت زندگی را با هم میسازیم، اما در آغاز ازدواجمان شرطی مهم برایم گذاشت. گفت: «برای من، ولایت فقیه از همهچیز مهمتر است. من هیچگاه از فرمان آقا خامنهای سرپیچی نمیکنم. حتی اگر روزی فرمان دهند زن و فرزندت را فدای راه ولایت کن، من میپذیرم. اگر میتوانی با این شرایط بسازی، زندگیمان را ادامه دهیم» و اینگونه شد که مسیر زندگیمان به هم گره خورد. به یاد دارم روز خواستگاری وقتی بحث مهریه پیش آمد، به من گفت: «تو بهعنوان مهریه چه میخواهی؟» در جواب گفتم: «دوست دارم مهریهام ۳۱۳ سکه باشد.» برایم انتخاب عدد ۳۱۳ فقط یک نشانه معنوی بود از یاران امام زمان (عج) و هیچوقت هم علاقهای نداشتم موضوع مهریه وسیلهای برای بحث و جدل میان خانواده باشد. ثمره زندگی مشترک ما دو دختر است. دختر اولم، سلاله ۹ سال و دختر دومم، سلین هشت ماه دارد.
از امام حسین شهادتش را خواستم
میدانستم علی طالب شهادت است. ابتدا به مادرش گفته بود: «من ازدواج نمیکنم، چون نمیخواهم زن و بچهام را گرفتار سختی کار خودم کنم. من به سپاه آمدهام برای اینکه شهید شوم.» از همان ابتدا نیت او روشن و مسیر زندگیاش مشخص بود. شهادت برایش یک آرزو بود که از همان آغاز راه با دل و جان خواهان آن بود. در طول زندگی بارها از دخترمان خواست برایش دعای شهادت کند. میگفت: «دخترم! دعا کن بابا شهید شود.» شهادت برای او والاترین آرزو بود. من هم بارها از امام حسین (ع) برایش شهادت خواسته بودم، گرچه هرگز فکر نمیکردم این دعا به این زودی مستجاب شود.
