یکی میگفت: چقدر این ابراهیم با معرفت است، دیگری میگفت: یک پهلوانه. در کشتی حریف نداره. آن یکی میگفت: چقدر این پسر زور داره، هیچکس نمیتونه پای ابراهیم رو از روی زمین بلند کنه.
یادم هست یکبار در زورخانه، مرشد به خاطر ایام فاطمیه شروع به خواندن اشعاری در مصیبت حضرت زهرا (س) نمود. ابراهیم همینطور که شنا میرفت، با صدای بلند شروع به گریه کرد.من و دیگران، نمی فهمیدیم که چرا ابراهیم اینگونه گریه میکند.
اصغر وصالی نگاهی به سر و وضع ما کرد و گفت: آقا ابراهیم، خب صبح برمیگشتید. ابراهیم گفت: «امر فرمانده بود، اگر سنگ هم از آسمون میآمد ما برمیگشتیم.» اصغر سرش را از شرمندگی پایین انداخت و چیزی نگفت.
آن شب کتاب را شروع کردم، با خاطرات این شهید خیلی گریه کردم. آخر شب بود که کتابم را بستم و زیر بالش گذاشتم، همینطور با این شهید درددل کردم تا خوابم برد