سرهنگ، این جوان من و شما رو میذاره روی کولش و میره بالای بازی دراز و برمی گرده! از زمانی که درگیلان غرب هستیم، برنامه ورزش تابستانی راه انداخته و من هم سعی میکنم توی برنامههای ورزشی این جوان شرکت کنم. خیلی کارش درسته.
وقتی با نیروها به نزدیکی قله رسیدیم تک و تنها به سمت سنگرهای نوک قله حمله کردم تا آن بالا را پاکسازی کنم و فاتح قله باشم. اما با تعجب دیدم که دشمن در آنجا حضور ندارد! آنها قبل از آمدن من فرار کرده و یا کشته شده بودند. جنازهها روی زمین بود.
قبلا وقتی ما میخواستیم شوخی کنیم یک نفر را دست میانداختیم و همه میخندیدیم. اما ابراهیم شوخی میکرد همه را به خنده وامیداشت اما کسی را مسخره نمیکرد.