29 تير 1397
دو ساعت دیگه اذان صبح است. مردمی که برای نماز جماعت به مسجد میآیند، مجبور هستند برای عبور، من را بیدار کنند.
جماعت صبح
از تهران راهی جبهه بودیم. من و ابراهیم با یک ماشین شخصی تا کرمانشاه رفتیم. نیمههای شب بود. هنوز به کرمانشاه نرسیده بودیم. من میدیدم که ابراهیم، همینطور از خواب میپرد و به ساعت مچی خودش نگاه میکند!
با تعجب گفتم: چی شده آقا ابراهیم؟ گفت: «کرمانشاه ساعت چهار صبح اذان میگویند. میخوام نماز صبح ما اول وقت باشه.»
چند دقیقه بعد دوباره از خواب پرید. بیدار ماند و اشاره کرد تا جلوی یک قهوهخانه توقف کنیم. نماز جماعت صبح را در اول وقت خواندیم. بعد با خیال راحت به راهمان ادامه دادیم…
