دیدم ابوالفضل با ابروهای گره خورده ایستاده است. اشاره کرد که بیایم عقب. وقتی از صف آمدم بیرون، با ناراحتی گفت: مگه من مُردم که شما اومدین صف نونوایی؟
همانطور که سه تایی میخندیدیم، یک ماشین که داشت میرفت برای تعویض خادمها نگه داشت جلوی پایمان. پرسید: «علقمی؟» سوار شدیم، اما سه تایی تا موقع رسیدن گریه میکردیم.