برچسب شاپور بخشایی

تبعیدی ها 1370

پس از كودتاي بيست و هشتم مردادماه سال 1332 تعدادي روزنامه نگار، افراد آزادي خواه و مبارز و افسران ضد كودتا دستگير و پس از محاكمه در دادگاه هاي فرمايشي به منطقه اي خشك و گرم در جنوب كشور تبعيد مي شوند. سرپرستي اردوگاه به عهده ي استواري كهنه كار است كه دائم براي آزار زندانيان توطئه چيني مي كند. حتي زندانيان عادي را در تعارض با آن ها قرار مي دهد. تعدادي از زندانيان سياسي، كه از اوضاع دشوار اردوگاه به تنگ آمده اند، تصميم به فرار مي گيرند و چهار نفر از آنها موفق مي شوند از اردوگاه بگريزند. استوار در كنار ساحل با آن ها مواجه مي شود و پس از كشتن يكي از فراري ها خود به خاك هلاك مي افتد.

رابطه پنهانی 1371

حميد، سروان خلبان تيم اكروجت نيروي هوايي، با ورود يكي از مخالفان رژيم جمهوري اسلامي، در سال 1358 به گروهي مي پيوندند كه قصد اجراي كودتاي نوژه را دارند. اعضاي گروه، چند خلبان، تكنسين، دكتر و تعدادي ديگر از مخالفان هستند. حميد كه يك سال است با بدري دختردايي اش نامزد كرده، در اضطراب بسر مي برد و نگران بمباران مردم طي كودتاست. اما همكار خلبانش به او وعده درجات بالاتر را مي دهد، در حالي كه حميد در آرزوي رفتن به سوئد، نزد برادرش است. با حمله ناموفق آمريكا به طبس، عجله عوامل كودتا بيشتر مي شود. خانواده دايي بر تسريع ازدواج حميد و بدري تأكيد دارند و حميد را زيرفشار گذاشته اند. سرانجام حميد با اصرار بدري، بر ترديدش نسبت به همكاري با كودتاچيان فائق مي آيد و خبر كودتا را به مسؤولان جمهوري اسلامي مي دهد. حميد زنداني مي شود، در حالي كه عوامل كودتا در مكان هاي مختلف، طي زد و خوردهايي كشته يا دستگير مي شوند. حميد در زندان به بدري قول مي دهد كه اين بار پس از آزادي، حتماً با او ازدواج خواهد كرد. بدري نيز خبر نامه برادر حميد را مي دهد كه قرار است به ايران بيايد و در كشور ماندگار شود. برادر بدري كه در سپاه پاسداران فعاليت دارد و مقابل كودتاچيان نيز نبرد كرده بود، وضعيت حميد را مساعد مي خواند و به بدري اميدواري مي دهد.

حادثه 1363

همسر احمد ضيايي، دبير تاريخ در تصادف با اتومبيل دو آمريكايي به نام هاي اردوارد و پل به شدت زخمي مي شود. قانون «كاپيتولاسيون» (مصونيت سياسي و اجتماعي آمريكايي ها در ايران) مانع از دستگيري و محاكمه آنها است. احمد عليه دو آمريكايي شكايت مي كند، اما به جايي نمي رسد در اين ميان همسرش فوت مي كند. احمد پس از فوت همسرش در كلاس درس برضد مصونيت سياسي و اجتمايي آمريكايي ها سخن مي گويد و با طرح نقشه اي، اردوارد را از پا درمي آورد، اما دستگير و روانه زندان مي شود. پس از دستگيري او همكار و دوست صميمي احمد روي تخته سياه كلاس مي نويسد: آخر كاپيتولاسيون.

مرد نامرئی 1374

نوجواني به نام يوسف كه در ميان خانواده و مدرسه و جامعه ناديده انگاشته مي شود، بر اثر حادثه اي نامرئي مي شود. يوسف نخست از اين واقعه ي عجيب مي هراسد، اما به تدريج از اين خصوصيت منحصر به فرد خوشحال مي شود. يوسف به زودي درمي يابد كه همه ي نعمات دنيا فقط هنگامي براي او ارزش خواهد داشت كه ديده شوند. يوسف و پدر و مادرش از دو سوي مختلف به كشف و درك يكديگر نايل مي شوند و سرانجام يوسف طي حادثه اي مرئي مي شود و نزد خانواده اش بازمي گردد.

دام 1374

بهارلو و احمد پسرش هر دو ماهيگير يك شركت هستند، آن ها به عدم پرداخت حقوقشان اعتراض مي كنند. يكي از رؤساي جديد با اين عدم پرداخت حقوق مخالف است و از بهارلو و پسرش مي خواهد رأس ساعتي براي دريافت حقوق به دفتر او بروند اما رؤساي قديمي با طرح نقشه اي بوسيله ي عوامل خود اسكندري را به قتل مي رسانند و پسر بهارلو را قاتل معرفي مي كنند و احمد از ترس گرفتار شدن به اتفاق همسر و فرزندش از شهرشان به تهران مي آيد. احمد در جستجوي كار با اولين پيشنهاد براي كار بي خبر وارد فعاليت غيرقانوني عده اي تحت عنوان توزيع كننده ي مواد غذايي مي شود و در يك درگيري گروهي با پليس احمد دستگير و راهي زندان مي شود احمد براي يافتن قاتلان اصلي اسكندري شروع به ناسازگاري در زندان مي كند تا او را به زندان ديگري منتقل كنند تا بتواند در بين راه فرار كند، او موفق به فرار مي شود و با كمك دوستي جبار و تيمور را كه در كار قاچاق مواد مخدر هم هستند پيدا مي كند و زماني كه قصد انتقام دارد پليس هم مي رسد و با دستگير شدن قاتلان اصلي، بيگناهي احمد براي پليس روشن مي شود.

آقای شانس 1373

عباس كه به حرفه ي سلماني مشغول است هنوز جواز كسب دريافت نكرده، چراكه هر بار در امتحان اتحاديه ي صنف آرايشگران مردود شده است. او قصد دارد با دختر آميرز محمود ازدواج كند اما پدر و مادر دختر، جواز كسب گرفتن عباس را شرط جواب مثبت دادن به او اعلام مي كنند، اما عباس موقع تهيه ي جواز كسب شناسنامه ي خود را گم مي كند و مجبور مي شود براي تهيه شناسنامه چند نفر از آشنايان را به عنوان شاهد خود معرفي كند اما كسي از كسبه و اقوام حاضر به همكاري با او نيستند. با اينكه عباس با تقي آقا برخورد مي كند و هر چند كه آشنائي با تقي آقا براي عباس دردسرهائي به همراه دارد، اما با كمك هاي او و رفقاي سابقش عباس شناسنامه ي المثني مي گيرد و با پيشنهاد تقي آقا و به علت آشنائي عباس با داروهاي گياهي مغازه ي سلماني او به عطاري تبديل مي شود و ازدواج او با دختر آميرز محمود انجام مي شود.

راز گل شب بو 1372

الهه در بين اثاثيه پدرش تابلويي با امضاي «پريوش» مي‌يابد و كنجكاوانه پيگير جستجوي صاحب تابلو مي‌شود. نامادريش، «نرگس» كه در بيمارستان بستري است، چيزي از تابلو نمي‌داند، اما نتيجه جستجوها، سرانجام «الهه» را به اين واقعيت مي‌رساند كه «پريوش» مادرش بوده است. و بعد به اين حقيقت دست مي‌يابد كه پدر پس از مرگ «پريوش» تنها زماني آرام گرفت كه با «نرگس» كه شباهت زيادي به «پريوش» داشت، آشنا گرديد. اما «نرگس» هرگز موفق به پر كردن جاي خالي «پريوش» نشد و به زودي التهاب و گرماي اوليه فرو نشست و بي تفاوتي حاكم بر زندگيشان گرديد. عدم توجه و سردي رابطه بين پدر و «نرگس» سرانجام «نرگس» را روانه بيمارستان مي‌كند. الهه كه از اين وضعيت متأثر شده ضمن قدرداني از او كه چون «مادر» او را سرپرستي و بزرگ كرده، موقعيتي فراهم مي‌آورد تا پدرش نيز سپاسگزار «نرگس» باشد.

سرحد 1375

قاچاقچيان خارجي و ايراني يك محموله بزرگ قاچاق را در زاهدان مخفي كرده اند و منتظر فرصت مناسبي هستند تا آن را به خراسان حمل كنند. رئيس قاچاقچيان از طريق نديم فيصل با خبر مي شود كه عمويش حاج فيصل قرار است با اتوبوس خودش زائرين را به خراسان ببرد و چون فرد معتمد سرشناسي است هيچگاه در پاسگاه مورد بازرسي دقيق قرار نمي گيرد. پس با كمك نديم فيصل محموله داخل اتوبوس جاسازي مي شود، اما در ميانه ي راه پليس متوجه مي شود و از نديم مي خواهد كه تا آخر كار برود و با آن ها همكاري كند. قاچاقچيان در مشهد با طرح نقشه ي جديدي قصد دارند دور از چشم مأمورين پليس محموله را معامله كنند كه موفق نمي شوند و بعد از يك درگيري طولاني تعدادي توسط نيروهاي پليس دستگير مي شوند و باقي نيز به هلاكت مي رسند.