برچسب شاپور بخشایی

مرز 1360

اهالي يك روستاي مرزي با خطر حمله ي نظامي ارتش دشمن مواجه مي شوند. ريش سفيد روستا اهالي را به مقاومت دعوت مي كنند. يك استوار اخراجي ارتش به نام مختار، كه تا آن لحظه از مردم كناره مي گرفته، روستاييان را آموزش نظامي مي دهد . اهالي روستا مسلحانه، زير رهبري مختار، به سوي مرز حركت مي كنند و در نبرد با ارتش متجاوز پيروزي را نصيب خود مي سازند.

شب حادثه 1367

امير و همسرش هما، پس از سپري كردن تعطيلات عازم تهران هستند تا امير به موقع در محل كارش، شركت مخابرات، حاضر باشد. او هما را در رشت به خانه ي خواهرش مي رساند و به طرف پايتخت حركت مي كند. در بين راه با پسر بچه اي تصادف مي كند و به تصور آن كه كشته شده محل حادثه را ترك مي كند. در تهران مردي به نام نادر به او اطلاع مي دهد كه كيف پولش را در محل حادثه يافته و از او اخاذي مي كند. نادر خود را پدر كودك معرفي مي كند. او نيز سال ها پيش يك پاي خود را در تصادف از دست داده و مصمم است امير را، به دليل آن كه از محل حادثه گريخته، زجر بدهد. بر اثر تلفن ها و مراجعه هاي مكرر نادر به خانه ي امير، هما نيز از ماجرا باخبر مي شود. به مرور روشن مي شود كه فرزند نادر زنده است و او فقط قصد دارد از امير و همسرش انتقام بگيرد. همسر نادر امير را از قصد شوهرش مطلع مي كند. موقعي كه نادر قصد دارد هما را به قتل برساند امير سر مي رسد و همسرش را نجات مي دهد.

رانده شده 1368

مرد عطاري پس از شش دختر صاحب فرزند پسري مي شود و اسم او را اصلان مي گذارد. توجه و تربيت پدر به نحوي است كه اصلان لوس و بي بند و بار مي شود. پدر او را از خود مي راند و اصلان زادگاهش را ترك مي كند و با پيرمردي به نام مرشد همراه مي شود. اصلان در آبادي بين راه با دختري ازدواج مي كند،‌ اما همچنان بي بند و بار است. در نتيجه ي‌ موعظه هاي مرشد تجاربي مي آموزد و پس از پشت سر گذاردن خطرات و مشكلات فراوان به توصيه ي‌ مرشد و همراه او، به زادگاهش باز مي گردد و با پدرش ديدار مي كند. مرشد به راه خود ادامه مي دهد و اصلان در كنار همسرش در زادگاهش مي ماند.

دو نفر و نصفی 1370

زن جواني كه در مهدكودك كار مي كند دختر يك ساله اش را با بچه هاي مهدكودك به پارك مي برد. بر اثر غفلت او كالسكه بچه اش پريسا را در سراشيبي پارك و خيابان و كوچه ها به راه مي افتد و مادر كه به دنبال كالسكه است پس از طي كردن مسيري طولاني كالسكه را گم مي كند. كالسكه رو به روي خانه دو مرد مجرد، كه پسر عمو هستند، توقف مي كند. پسر عموها ابتدا سعي مي كنند كالسكه را مقابل خانه يكي از همسايه ها رها و خود را خلاص كنند، اما موفق نمي شوند. كوشش آن دو براي سپردن بچه به ديگران به نتيجه نمي رسد و به ناچار او را به خانه خود مي برند. يكي از آن دو به نام خسرو راننده و ديگري كه عليرضا نام دارد عكاس دوره گرد و دلقك تماشاخانه است. حضور پريسا در جمع كوچك آن دو همه چيز را تغيير مي دهد. به تدريج علاقه خسرو به پريسا فزوني مي يابد، تا اين كه زن جوان، كه شوهرش او را رها كرده و به خارج رفته، از طريق يكي از كساني كه در جريان حضور پريسا در خانه پسر عموها قرار گرفته، آن ها را پيدا مي كند.

سامان 1364

احمد صفاجو، كارمند حسابداري يك كارخانه و همسرش متوجه ضعف بينايي پسرشان سامان مي شوند. پزشك متخصص بيماري سامان را نتيجه يك غده مغزي مي داند كه بايد در خارج از كشور جراحي شود. پدر از عهده تامين هزينه سفر و درمان بر نمي آيد و همسرش او را سر زنش مي كند. در اين ميان پژمان، مدير اخراجي كارخانه، احمد را بر مي انگيزد تا در ربودن پول هاي كارخانه او را ياري دهد. احمد مي پذيرد، اما پس از تحويل گرفتن پول ها پشيمان مي شود و پژمان و دارودسته اش را گرفتار قانون مي كند. خوش رفتار، مدير كارخانه، پس از اطلاع از اقدام احمد وبيماري سامان با تحويل چكي به احمد براي رفع مشكل او اقدام مي كند.

جنگلبان 1366

اوائل انقلاب عده اي سود جو براي بدست آوردن ثروت بيشتر دست به قطع درختان جنگل مي زنند و رسول كمك جنگلبان منطقه را كه سعي در دستگيري آنها دارد به شدت مضروب مي كنند. گلكوه جنگلبان پير كه در مرحله بازنشستگي است براي كمك به اداره جنگلباني مي رود اما به علت استعفاي دولت موقت و عدم حضور رئيس اداره جنگلباني كمكي به وي داده نمي شود. گلكوه كه نمي خواهد كسي در اين جريان صدمه ببيند از كسي تقاضاي كمك نمي كند، اما اهالي به حساسيت موضوع آگاهي دارند، عده اي را مأمور ياري دادن به جنگلبان پير مي كنند. گروه در شرايطي به جنگل مي رسند كه گلكوه در موقعيت دشواري قرار دارد. در اين حال گلكوه از فرصت استفاده كرده و به تعقيب سارقين پرداخته و با ترفند هاي خاص خود و با ياري اهالي، همگي رادستگيرمي كند.

بالاش 1362

«بالاش» پس از سال ها حبس به روستاي زادگاه خود بازمي گردد. همراه دوستش به مزار پدر، كه در غيبت او كشته شده است، مي رود. پس از آن تصميم مي گيرد كه زندان ناتمام «قالاسي» را كه در نقطه اي پرت افتاده قرار دارد، ببيند. در آنجا با چهار ساواكي مواجه مي شود كه پس از انقلاب گريخته اند و به دنبال فرصت هستند تا به كمك راهنماي محلي از مرز بگذرند. بالاش كه كينه ي ساواكي ها را از سال هاي زندان به دل دارد آنها را پس از چند بار مرافعه و گريز به دام قانون گرفتار مي سازد.

دست نوشته ها 1365

حسين معتمد، كه قبلاً عضو كميته انقلاب اسلامي بوده، به دليل نقض مقررات از كميته اخراج شده و حالا راننده تاكسي است. جرم او اين بوده كه در جريان يك تعقيب و گريز، از اتومبيل شخصي يك رهگذر استفاده كرده و بعد همين موضوع منجر به خسارات جاني و مالي شده است. از يك خانه تيمي سندي به دست مي آيد كه نشان مي دهد نقشه ترور حسين معتمد كشيده شده است. كمي قبل از آن، جواني به نام منصور انتصاري به معتمد مراجعه مي كند و مي گويد كه مأمور اجراي طرح ترور اوست، اما چون خودش از سازمان بريده، حاضر به كار نيست. او قصد دارد اطلاعاتش را در اختيار معتمد بگذارد، اما آنچه مي داند، كمكي به يافتن سرنخ مطمئني نمي كند. معتمد اجازه مي دهد كه منصور به نقش خود در سازمان ادامه دهد تا با تعقيب او بتواند سرنخ هاي بيشتري پيدا كند. در همان حال، كميته نيز كه در تعقيب ماجراست، معتمد را از دخالت در موضوع برحذر مي دارد تا قانون، خود به موضوع رسيدگي كند. منصور توسط سازمان كشته، و معتمد دستگير و به يك خانه تيمي برده مي شود. خانه توسط مأموران كميته محاصره مي شود. معتمد به كمك يكي از توابين كه در خانه تيمي نفوذ كرده از داخل و مأموران كميته از خارج، عده اي را كشته و بقيه را دستگير و خانه را تصرف مي كنند.