برچسب شاهد احمدلو

دندان مار 1368

رضا، كارگر چاپ خانه، پس از فوت مادرش يادگاري هاي مادر و پلاك برادر گمشده اش را بر مي دارد و در مسافرخانه اي ساكن مي شود. هم اتاق او جوان جنوبي جنگ زده اي است به نام احمد. بين آن دو روابط صميمانه اي برقرار مي شود. روز بعد رضا در ساك دستي خود يادگاري هاي مادر را نمي بيند. به احمد مشكوك مي شود، اما احمد او را متقاعد مي سازد كه ممكن است اشياي او را افرادي كه براي «آقا عبدل»، دلال كالاهاي احتكاري، كار مي كنند ربوده باشند. آن دو سراغ آقا عبدل مي روند. رضا گردن بند مادرش را به گردن عبدل مي بيند، اما به توصيه ي احمد از درگير شدن امتناع مي كند. عبدل دختري به نام فاطمه را به رضا مي سپارد كه به آدرس معيني ببرد. اما رضا ابتدا فاطمه را به خانه ي دوستش جلال و سپس به خانه ي مادري مي برد و او را به خواهرش زيور، كه از شوهرش جدا شده، مي سپارد. پس از آن رضا و احمد به سراغ عبدل مي روند. در يك درگيري انبارهاي كالاهاي احتكار شده ي او را به آتش مي كشند و به خانه باز مي گردند.

چاووش 1369

عمو هاشم پيرمرد روستايي كه سابقاً شكارچي ماهري بوده و بينايي چنداني ندارد تصميم مي گيرد كه گوزني شكار كند و آن را به مال خري بفروشد تا خرج سفرش با گروه چاووش را فراهم آورد و به زيارت حضرت رضا برود. عده اي شكارچي از شهر نيز براي شكار به اين منطقه مي آيند و بلدي به نام رسول را استخدام مي كنند. ولي عمو هاشم كه نمي خواهد گوزن مورد نظرش را شكارچيان شكار كنند، داوطلب راهنمايي آنها مي شود و هنگامي كه شكارچيان مي خواهند گوزن او را شكار كنند، گوزن را فراري مي دهد. شكارچيان عمو هاشم را اخراج مي كنند و او هنگام بازگشت از جنگل با غريبه اي برخورد مي كند كه همراه دوستانش قصد زيارت حضرت رضا را دارد. عمو هاشم در ادامه راه متوجه مي شود كه شكارچيان گوزن او را شكار كرده اند.

قافله 1371

در يك درگيري بين نيروهاي انتظامي و قاچاقچيان يك افسر كشته مي شود. سروان يوسف پير بلوچ، پسر عموي مقتول براي رسيدگي به پرونده يك سرقت به بلوچستان منتقل مي شود. او با كمك خانواده عمويش به مبارزه با اشرار مي پردازد. در پي حوادثي كه رخ مي دهد خانواده اش از هم مي پاشد و سرانجام مورد سرقت يك اسكلت پيش مي آيد و «پير بلوچ» خود را به عنوان يكي از سردسته هاي قاچاقچيان جا مي زند و سرانجام به محل اختفاي «جلال» سر كرده قاچاقچيان كه موجب قتل پسر عمويش نيز بوده است پي مي برد و با ياري نيروي هاي انتظامي قاچاقچيان را گرفتار مي كند.

دره شاپرک ها 1370

اخترشناس كهن سالي پس از تشخيص دادن تاريخ كسوف سه نوه اش رشيد، جمشيد و خورشيد را به سرزمين عسلي مي فرستد تا طلسم غول سنگي را كه آسايش اهالي را سلب كرده است، بشكنند. كوچك ترين برادر به نام خورشيد شجاعانه با كوه غول سنگي به مبارزه بر مي خيزد و به كمك دختر عمويش ترمه و كودكان پر نشاط سرزمين عسلي و راهنمايي هاي خردمندانه پدربزرگش نشاط و شادماني را به سرزمين اجدادي خود باز مي گرداند.

اگه می تونی منو بگیر 1385

فیلم اگه میتونی منو بگیر،پیرمرد ثروتمند که احساس می کند عمرش عنقریب به پایان خواهد رسید، به پسر بزرگش وصیت می کند که اولاً مطابق سنت خانواده، برای برادر کوچکترش همسری انتخاب کرده و سپس باقیمانده ی ثروتش را به نسبت مساوی بین خود و برادرش تقسیم کند و سپس تأکید می نماید، چنانچه او به وصیتش به درستی عمل نکند، دست او از دنیا کوتاه نخواهد شد!… پدر می میرد، پسر بزرگتر سه همسر برای برادرش انتخاب می کند، امّا در وسوسه ی کسب دارایی بیشتر، با طرح نقشه ای، سعی می کند که از طریق سه همسر برادرش، او را از میان بردارد، امّا تداخل و آشفتگی در اجرای نقشه هایش، همه چیز را بهم می ریزد و …

باج خور 1382

اسي كه به جرم قتل زنداني است، با كمك رفيقش حاج توفيق از زندان آزاد مي شود. اسي پس از آزادي سراغ دوستش علي مي رود كه در تعميرگاه كار مي كند. علي به او مي گويد در همان تعميرگاه مشغول كار شود اما اسي مي گويد قصد دارد پولي كلان دربياورد. اسي كه متوجه مي شود ليلا دختري كه دوستش داشت ـ ازدواج كرده و به خارج رفته كاملاً سرخورده مي شود. او سپس پيش توفيق مي رود. توفيق مي گويد قصد انتقام گرفتن از زني به نام رعنا را دارد و اگر اسي اين كار را بكند در قبالش ده ميليون پول مي دهد. اسي با ماشين و اسلحه اي كه از توفيق گرفته به سراغ رعنا مي رود. اما با شنيدن حرف هاي رعنا منصرف مي شود و وانمود مي كند كه رعنا را كشته؛ و قرار مي شود همان شب به محل كار توفيق برود و پولش را بگيرد، اما در آنجا آدم هاي توفيق انتظارش را مي كشند و او را به قصد كشت كتك مي زنند. اسي كه زخمي شده با كمك رعنا به محل امني مي روند و رعنا با كمك دوست دكترش او را معالجه مي كنند. توفيق در پي پيدا كردن اسي علي را مي كشد، و همين باعث مي شود تا اسي به پيشنهاد رعنا براي از بين بردن توفيق جواب مثبت بدهد. آنها به ترفندي توفيق را از خانه اش بيرون مي كشند و اسي او را وامي دارد تا پول رعنا و حق خودش را بدهد. اما در لحظه آخر در دفتر ميان آنها درگيري به وجود مي آيد و نهايتاً توفيق به دست رعنا كشته مي شود. اسي به رعنا مي گويد كه با برداشتن پول ها به جايي دور بروند، اما در نهايت متوجه مي شود كه رعنا او را فريب داده،‌ و رعنا و دكتر زن و شوهر هستند. دكتر قصد كشتن اسي را دارد اما گلوله به رعنا مي خورد. اسي دكتر را مي كشد. قصد كشتن رعنا را هم دارد اما نهايتاً پشيمان مي شود و ساك پول را برمي دارد تا فرار كمد ولي با شليك نيروهاي پليس كشته مي شود.

چند می گیری گریه کنی 1384

قصه پيرمردي است كه مقيم آمريكاست و زماني كه مي فهمد در آستانه مرگ قرار گرفته به ايران مي آيد تا در وطن خود بميرد و چون دوست و فاميلي در كشورش ندارد، سراغ آدم هايي را مي گيرد تا پس از مرگش برايش گريه و زاري كنند.