هنوز حرفش تمام نشده بود که ابراهیم زیر دو خم او را گرفت و از روی زمین بلندش کرد! یک دور بر روی تشک چرخید و او را به زمین زد و روی پُل نگه داشت. لحظاتی بعد، قلیپور ضربه فنی شد.
زمانی که هنوز چراغ روشن نشده بود، هیئت را ترک میکرد!! علت این کار او را بعدها فهمیدم. وقتی که شاهد بودم دوستان هیئتی، بعد از هیئت مشغول شوخی و خنده و ... میشدند و به تعبیری بیشتر اندوخته معنوی خود را از دست میدهند.
در ایام جنگ معلمی داشتم که خیلی بر من و همکلاسیها تأثیر داشت. بسیاری از شاگردان او اهل نماز و جبهه و ... شدند. یک روز به ایشان گفتم: خدا را شکر که شما معلم ما هستید. دبیر ما گفت: دعایش را به جان شهید ابراهیم هادی کنید.
تربیت کردن ابراهیم بهصورت غیرمستقیم بود. مثلاً هربار که با هم بودیم و یک فقیر میدید، پول را به من میداد تا به فقیر بدهم. اینطوری خودش گرفتار ریا نمیشد و به ما هم درس برخورد با فقیر میداد.
خیلیها حسرت موها و تیپ ظاهری من را داشتند. ابراهیم نیز خیلی زیبا بود اما ... یکبار که پیش هم نشسته بودیم، دوباره حرف از مدل موهای من شد. ابراهیم جملهای گفت که فراموش نمیکنم: «نعمتی که خدا به تو داده را به رخ دیگران نکش»