برچسب زینب تاج‌الدین

هنوز خیلی‌ها از رفتنت خبر ندارند!

شاه‌نظری شانزده‌ساله بود که در والفجر مقدماتی، پایش روی مین می‌رود و نقطه دردهایش درست از 21 بهمن 61 شروع می‌شود؛ همان جانبازی که می‌گفت: «توی همه این سال‌ها شبی را به یاد ندارم که آسوده خوابیده باشم و صبح آسوده بیدار شده باشم.»

ایثار شهدا، حماسه مردم!

من از ۲۵ آبان ۶۱ سخن می‌گویم؛ روزی که برای اصفهان حماسه شد؛ حماسه‌ای از جنس ایثار و شهادت؛ حماسه‌ای که ۳۷۰ شهید آن را رقم زدند و هزاران هزار اصفهانی در آن نقش‌آفرینی کردند.

شاهدِ اشک‌های حاج‌قاسم!

می‌گوید آن‌قدری که همراه و کنار حاج‌قاسم بودم، کنار خانواده‌ام نبودم. او روایتش از پانزده سال همراهی با سردار سلیمانی، از سربازی و دوران خدمتش شروع می‌شود و تا آنجا پیش می‌رود که می‌شود دست راست حاج قاسم و البته از محافظان و نزدیکان او.

یک روایت واقعی از کرمان، از روز واقعه!

قلبش آمده بود توی دهانش… صدای نفس‌های بلندش، گوشش را پرکرده بود. خداخدا می‌کرد زودتر برسد. بی‌قراری امانش را بریده بود. دست‌هایش را توی هم مچاله کرده بود و همین‌طور به هم می‌کشید. چشمش به در بیمارستان که افتاد، خودش را به‌سرعت از ماشین گذاشت پایین.

پوتین را گذاشت روی چشمش و گفت: «قدمت بر چشم!»

روز جمعه بود؛ بیست‌ودوم دی و هم‌زمان با اولین شب ماه رجب و شب میلاد امام محمدباقر (ع). بچه‌های دوره با بیل‌های مکانیکی در حال جست‌وجوی پیکر مطهر شهدا بودند که یک‌دفعه با صدای یکی از راننده‌ها که شهیدی پیدا کرده بود، توجهمان به سمت او جلب شد…

حتی‌ کوپن روغنم را هم فروختم!

مثل خیلی از رزمنده‌ها، «علیرضا(سعید) شاهسنایی» هم کم‌سن‌و‌سال بوده که راهی جبهه می‌شود. البته معتقد است زندگی کردن در محله‌ای که همه آدم‌های آن بی‌بروبرگرد پای کار انقلاب و جبهه و جنگ بودند، نیز بی‌تأثیر نبوده است؛ «محله جنیران؛ محله‌ای که 60 شهید تقدیم انقلاب کرده است!»