برچسب زهره نمازیان

بلوار امین، کوچه ۱۱

بسته نان میکادوی توی کمد، مرا با خودش برد به بیست‌وهفت‌هشت سال پیش؛ وقتی که ۹ ساله بودم. زندگی وارد مرحله عجیبی شده بود و همه‌چیز برایم تازگی داشت.

نوجوان ایرانی

شب‌بخیرش را گفته بود که اولین خبر حمله‌ ایران به دستم رسید.خودم پر از اضطراب شده بودم. تسبیح توی دستم بود و تندتند دانه‌هایش را رد می‌دادم.

گلزار صورتی

همه‌چیز از رنگ صورتی شروع شد. بعداز آن کاپشن صورتی معروف با آن گوشواره‌های قلبی، سنگ‌قبر صورتی‌اش شد یک نشانه. از توی همان عکس روی مزارش هم دلبری می‌کند.

زنبیلی پر از کلمه

صدای نفس‌های عمیقش، گردن شل‌ویک‌وری‌ شده‌ام از بی‌خوابی دیشب را، کِش می‌دهد و از روی صفحه‌ پیامک رفیقم بالا می‌کشد و نگاهم به‌صورت ظریف و تب‌کرده‌اش می‌افتد …

برایش همان فاطمه باش

شانه‌های افتاده‌اش را هی بالا می‌کشید. مرد بود دیگر؛ نمی‌خواست کسی زاری‌اش را ببیند. با دلش کنار تخت محبوبش بود و با وجودش کنار تخت دخترش که یک طبقه بالاتر از مادر بستری شده بود. به یک آن، همسر و پدر جانباز شده بود. همسر جانباز بود و به زودی همسر شهید می‌شد.