اشکهایی که موشک شدند
آسمان دست به کار شده و شام شهادت مظلومانه امام هادی (ع) را پر از نورهای سبز و سفید و قرمز کرده است؛ البته باهالهای از رنگ صورتی.
آسمان دست به کار شده و شام شهادت مظلومانه امام هادی (ع) را پر از نورهای سبز و سفید و قرمز کرده است؛ البته باهالهای از رنگ صورتی.
بسته نان میکادوی توی کمد، مرا با خودش برد به بیستوهفتهشت سال پیش؛ وقتی که ۹ ساله بودم. زندگی وارد مرحله عجیبی شده بود و همهچیز برایم تازگی داشت.
شببخیرش را گفته بود که اولین خبر حمله ایران به دستم رسید.خودم پر از اضطراب شده بودم. تسبیح توی دستم بود و تندتند دانههایش را رد میدادم.
همهچیز از رنگ صورتی شروع شد. بعداز آن کاپشن صورتی معروف با آن گوشوارههای قلبی، سنگقبر صورتیاش شد یک نشانه. از توی همان عکس روی مزارش هم دلبری میکند.
ده ساله بودم که شناختمشان. با قامت خمیده، خال گوشتی توی صورت، صدایی نرم و مخملی و آرام. بیشتر نمازهای جماعت خانوادگی را توی مسجدی میخواندیم که امام جماعتش آیتالله بهجت بودند.
صدای نفسهای عمیقش، گردن شلویکوری شدهام از بیخوابی دیشب را، کِش میدهد و از روی صفحه پیامک رفیقم بالا میکشد و نگاهم بهصورت ظریف و تبکردهاش میافتد …
شانههای افتادهاش را هی بالا میکشید. مرد بود دیگر؛ نمیخواست کسی زاریاش را ببیند. با دلش کنار تخت محبوبش بود و با وجودش کنار تخت دخترش که یک طبقه بالاتر از مادر بستری شده بود. به یک آن، همسر و پدر جانباز شده بود. همسر جانباز بود و به زودی همسر شهید میشد.
امسال پیام مهمانی نیامد. البته که قرار هم نبود بیاید. بزرگ خاندانمان فوت شده بود و عمهجان تازه رخت عزای مادر را بعد از دو ماه درآورده بود.