برچسب زهره نمازیان

ز غوغای جهان فارغ

تازه قوه‌قضائیه جان گرفته بود و نفس راحتی می‌کشیدیم. یک‌جور نظم و مدیریت خاصی پیچیده بود توی کارها که حتی ما از دل خانه هم این آرامش تزریق‌شده را حس می‌کردیم.

خانه‌های چادری

قدیم‌ترها توی خانهٔ مامان، پشتی‌های یادگار بابامحمد از پشتی‌های دیگر یک سروگردن بالاتر بودند؛ فقط هم به‌خاطر قالیچه‌های دست‌باف خودبابامحمد که وقتی لوزی‌لوزی‌هایشان را می‌بافت، هنوز آسم و سِل، یادگار سال‌های قالی‌بافی، از پا درش نیاورده بود.

اردوی خانوادگی

جاده‌ قم به سمت تهران، پر بود از اتوبوس‌هایی که روی پیشانی‌شان یک جمله مشترک، نوشته شده بود«کاروان روح‌الله» زیرش هم اسم شهرشان بود.

دنیای ناشناخته کلاس اول!

چایی شیرینم را قلپ‌قلپ هورت می‌کشیدم. انگار با هر هورت‌کشیدنی، کمی از اضطرابم را هم قورت می‌دادم. صدای مامان از آشپزخانه بلند شد که مراقب باش چای روی مقنعه‌ات نریزد!

ترس‌هایی که لگد شدند

دور میزم جمع شده بودند. چهارنفری با هم حرف می‌زدند. نفر پنجمی کوتاه‌تر و مظلوم‌تر از بقیه، پشت سرشان ایستاده بود و باران‌نخورده، می‌لرزید.