ز غوغای جهان فارغ
تازه قوهقضائیه جان گرفته بود و نفس راحتی میکشیدیم. یکجور نظم و مدیریت خاصی پیچیده بود توی کارها که حتی ما از دل خانه هم این آرامش تزریقشده را حس میکردیم.
تازه قوهقضائیه جان گرفته بود و نفس راحتی میکشیدیم. یکجور نظم و مدیریت خاصی پیچیده بود توی کارها که حتی ما از دل خانه هم این آرامش تزریقشده را حس میکردیم.
قدیمترها توی خانهٔ مامان، پشتیهای یادگار بابامحمد از پشتیهای دیگر یک سروگردن بالاتر بودند؛ فقط هم بهخاطر قالیچههای دستباف خودبابامحمد که وقتی لوزیلوزیهایشان را میبافت، هنوز آسم و سِل، یادگار سالهای قالیبافی، از پا درش نیاورده بود.
جاده قم به سمت تهران، پر بود از اتوبوسهایی که روی پیشانیشان یک جمله مشترک، نوشته شده بود«کاروان روحالله» زیرش هم اسم شهرشان بود.
چایی شیرینم را قلپقلپ هورت میکشیدم. انگار با هر هورتکشیدنی، کمی از اضطرابم را هم قورت میدادم. صدای مامان از آشپزخانه بلند شد که مراقب باش چای روی مقنعهات نریزد!
دور میزم جمع شده بودند. چهارنفری با هم حرف میزدند. نفر پنجمی کوتاهتر و مظلومتر از بقیه، پشت سرشان ایستاده بود و باراننخورده، میلرزید.
آتش افتاده بود به جانم. دلهره و اضطراب من را محکم میگرفت و یک آن توی هوا ولم میکرد.
نردبام معطل ما سهتا وسط سالن ایستاده بود؛ من بودم و معاون مدرسه و بهقول بچهها، خانم جنگعلی، کمکی نظافت!
تقسیم کار کردیم. طبق معمول آشپزخانه به من افتاد و جمعوجور کردن به او.