روایتی از راهاندازی اقامتگاه بومگردی با استفاده از تسهیلات اشتغالزایی کمیته امداد
معصومه، اما تعریف میکند که زمستان و پاییز که میشود، روستا خالی از سکنه میشود و اهالی رخت مهاجرت برمیگزینند. نداشتن کار هم باعث شده بود که بسیاری از اهالی تن به مهاجرت اجباری دهند، البته که یکی از آن خانوادهها که رخت مهاجرت به تن کردند، معصومه، همسرش و ۳ پسرش بودند. او، اما دلش با روستا بود و همیشه روزهای خوش به یادش میآمد. هر زمان هم که به خانه پدری همسرش میرفت دلش بیشتر میگرفت، به خانهای که حالا متروکه شده بود. معصومه زمانی که به ایوان میرفت، یاد شب حنابندان و عروسیاش میافتاد؛ در همین ایوان با لباس عروسی نشسته و به همسرش محرم شده بود. در ذهنش هنوز خانه پرشکوه، پر از آهنگ، نور و شادی بود و دیدن خانه متروکه دلش را به درد میآورد. به خاطر همین، دست به ابتکاری زد که برای خودش هم چالشبرانگیز بود.
