برچسب رضا رادمنش

توفان شن 1375

پس از تسخير لانه جاسوسي آمريكا، مقامات آمريكايي تصميم مي گيرند عليه ايران اسلامي و انقلاب نوپاي آن دست به تجاوز نظامي بزنند. يك مأمور مخفي پنتاگون راهي ايران مي شود تا مقدمات اين تجاوز را مهيا كند. حمله نظامي آغاز مي شود، اما توفان شن صحراي طبس حوادث ديگري را رقم مي زند...

بی پناه 1365

احمد معتاد است. همسرش او و فرزند خود را ترك مي كند و پس از مدتي با مأمور كميته به نام مرتضي ازدواج مي كند. زن كه نگران وضع پسرش رضا است بدون اطلاع همسر جديد با احمد در تماس است. احمد شرمگين از وضع خود با آصف، كه فروشنده مواد مخدر است، درگير مي شود و تهديد مي كند كه او را به پليس لو خواهد داد. آصف براي جلوگيري از اقدام احمد فرزند او را به گروگان مي گيرد. زن براي نجات فرزند گردن بندي را كه از مرتضي هديه گرفته به احمد مي دهد. مأموران كميته احمد را دستگير مي كنند و چون گردن بند را نزد او مي يابند به مرتضي خبر مي دهند. مرتضي به زن بدگمان مي شود و او به ناچار ماجراهايي را كه بر سرش آمده بازگو مي كند. احمد اعتياد را ترك مي كند و با كمك مرتضي آصف و دار و دسته اش را به دام مي اندازد. مرتضي زن را طلاق مي دهد تا او زندگي را با احمد و رضا از سر بگيرد.

اثیری 1380

خورشيد كه به تازگي با سمندر ازدواج كرده حوادث عجيبي را در خانه مي بيند درها مدام باز و بسته مي شوند و وسايل خانه نابهنگام حركت مي كنند و خورشيد قيافه يك زن سفيد پوش را در دستشويي مي بيند و بيهوش مي شود، پزشك معالج خورشيد شبحي را كه او مي بيند، زائيده تصوراتش مي داند. اما وقتي خورشيد قيافه شبح را به تصوير مي كشد. معلوم مي شود كه شبح، معشوق سابق عموي سمندر است. پدر و مادر سمندر صحبت هاي خورشيد را قبول نمي كنند و او را متهم به بدنامي خانواده خود مي كنند اما عموي سمندر از خورشيد مي خواهد كه به او كمك كند تا عامل مرگ مليحه را پيدا كند و خورشيد در كابوسي ديگر، پدر سمندر را قاتل معرفي مي كند و او هم با شنيدن اين حرف سكته مي كند كه منجر به مرگش مي شود. سمندر خورشيد را مسبب مرگ پدر مي داند و او را ترك مي كند. عموي سمندر خورشيد را به ويلاي خود مي برد و آنجاست كه خورشيد متوجه مي شود قاتل اصلي عمو است و اكنون هم قصد جان او را دارد، سمندر به خانه عموي خود مي رود، اما عمو توسط دوستان خلاف سمندر را مي كشد و خود را هم با گلوله اي خلاص مي كند.

بزرگ خیلی بزرگ 1375

نويسنده اي پا به سن گذاشته تصميم مي گيرد تا يكي از بزرگترين آرزوهاي دوران كودكي خود را برآورده كند. در اين راه نوه اش كه پسر بچه اي باهوش و زيرك است، او را همراهي مي كند. ارتباط عاطفي و معنوي پدربزرگ و نوه تسلط قدرت روحي انسان بر جسم، موضوع اصلي اين قصه است.

دم صبح 1384

«منصور» که برای گشودن دروازه هایی تازه برای آینده و رفع تنگناهای مالی اش، در جستجوی شغل مناسبی به تهران آمده است، براثر اتفاق در منازعه ای درگیر و مرتکب قتل می شود. مطابق قانون، او محکوم به قصاص نفس است... منصور هیچ یار و آشنایی برای جلب رضایت والدین مقتول ندارد و در عین حال فاقد توان پرداخت دیه است، پس باید اعدام شود... در روز اعدام، منصور به پای چوبه دار آورده می شود، اما اولیای دم به علت فوت یکی از بستگانشان در مراسم حاضر نمی شوند و بدین ترتیب اعدام « منصور» به چهل روز بعد موکول می شود. در این چهل روز، «منصور» به تحلیل احوال خود می پردازد که نهایتاً به تجربه ی سلوک معنوی اش می انجامد...

تحفه ها 1366

حشمت كه در شيراز به حرفه حمالي اشتغال دارد اندك اندك سرمايه اي گرد مي آورد. ابتدا صاحب يك دكه و بعد مغازه و بالاخره حجره قند فروشي مي شود. جنگ جهاني اول در مي گيرد، حشمت كيسه هاي قندش را احتكار مي كند و پس از مدتي به چندين برابر قيمت به قشون (S.P.R) مي فروشد و با پولي كه از اين راه نصيبش مي شود به تهران مي آيد و تصميم مي گيرد كه مثل پولدارها زندگي كند و لي چون اصل و نسب درستي ندارد و از فرهنگ ويژه پولداران نيز بي بهره است. ببازي گرفته نمي شود. حشمت مي كوشد با استفاده از ثروتي كه بهم زده است، به اين آرزو جامه عمل بپوشاند و براي خودش كسي بشود. پس از صرف پول فراوان و نيروي بسيار، وقتي درمي يابد كه بزودي به همه خواسته هايش دست خواهد يافت تحمل اين همه شادي و خوشبختي را نمي آورد و از ذوق سكته مي كند.

تقاطع 1384

دكتر مينو رحماني متخصص زنان و زايمان، شوهرش مرده است و در حالي كه قصد دارد با داريوش ازدواج كند، نگران تنها فرزندش امير است. از سوي ديگر امير بيشتر اوقات خود را با پدرام كه يكي از دوستان هم دوره دانشگاهي اش است مي گذراند. در يكي از روزها، پدرام كه فرد مرفهي است به اتفاق امير براي خوشگذراني و شب نشيني از خانه خارج مي شوند، اما در مسير به دليل سرعت غيرمجاز پدرام، اتومبيل ديگري دچار حادثه شده و منجر به مرگ دو نفر به نام بهناز و مهسا مي شود. در تقاطع، حول و حوش دكتر مينو رحماني، امير، بهناز و مهسا آدم هاي ديگري حضور دارند كه به نوعي با تقاطعي بزرگ در زندگي رو به رو شده اند و تقاطع حوادث، زندگي آدم هاي بسياري را تغيير مي دهد.

طلا و مس 1387

سیدرضا طلبه‌ای که به تازگی با خانواده‌اش به تهران آمده، تا در کلاس‌های استاد اخلاقی که وصف او را بسیار شنیده‌است شرکت کند. اما متوجه بیماری اسکلروز چندگانه همسرش زهرا می‌شود و به ناچار برای تهیه هزینه درمان او تغییراتی در شیوه زندگی‌اش می‌دهد...