برچسب رضا رادمنش

پرواز در ارتفاع صفر 1396

پرواز در ارتفاع صفر روایت زندگی یک خلبان در دوران شروع جنگ است که تازه ازدواج کرده، همسرش بیماری قلبی دارد و استرس ماموریت‌های شوهر برای او اصلا خوب نیست و این فرد بر سر یک دوراهی برای انجام وظیفه یا ماندن پیش خانواده‌اش قرار می‌گیرد.

نار و نی 1367

عكاس جواني ، شب هنگام ، با جسد نيم جان پيرمردي مواجه مي شود ، او را به بيمارستان مي رساند. بر نيمكت انتظار بيمارستان با مرور دفترچه ي خاطرات پيرمرد ،‌خود را در قالب او مي بيند و زندگي پيرمرد را از كودكي، در كاشان، تا لحظه ي مرگ مرور مي كند.

دایان باخ 1371

نصرت كه دچار رشد غير عادي اندام شده است براي مداوا به تهران مي آيد. كيومرث شوهر خواهر او كه راننده يك شركت تبليغاتي است، براي درآمد بيشتر تصميم مي گيرد از وجود او براي كارهاي تبليغاتي استفاده كند و بعد از حضور نصرت در چند آگهي، به درخواست همسرش اين كار را متوقف مي كند، اما او كه مرد فرصت طلبي است، اين بار نصرت را به مدير شركت تبليغاتي واگذار مي كند تا در يك سيرك خارجي شركت نمايد، اما از او در تهران سود مي برد و كيومرث به اتفاق همسرش مانع از اين امر شده و سرانجام به اين نتيجه مي رسند كه نصرت را روانه زادگاهش نمايند.

عشق + 2 1377

ياسمن پس از جدايي از همسر خود محمود به خارج از كشور مي رود او بعد از شنيدن خبر درگذشت پدر خود به ايران آمده و مجدداً محمود را ملاقات مي كند. محمود كه براي خريد سهم ياسمن از كارگاه سفالگري او را ملاقات كرده بود مورد شك و ظن همسر خود مينا قرار مي گيرد. مينا در پي بروز اختلاف خود با محمود او را ترك كرده و تصميم به متاركه مي گيرد. محمود كه زندگي خود را در آستانه فروپاشي مي بيند، عليرغم ميل ياسمن او را از خود رانده و زندگي خود را با مينا ادامه مي دهد.

ساقی 1380

رضا تهراني جواني كه توزيع كننده فيلم هاي ويدئويي قاچاق است، كم كم توسط يك دندانپزشك به نام باقري به توزيع مواد مخدر روي مي آورد. يكي از مشتريان رضا به نام فرخ او را مورد توجه قرار داده و در عين حال خواهر فرخ (آرزو) و رضا به يكديگر علاقمند مي شوند. رضا بعداً مي فهمد كه آرزو و اعضاي خانواده اش اعضاي يك باند سارق قديمي هستند و از او مي خواهند كه در سرقت هاي آن ها شركت كند و رضا به اين كار تن در مي دهد، ولي در جريان سرقت مسلحانه يك جواهر فروشي رضا و آرزو فرار مي كنند و بعد از اينكه با هم ازدواج مي كنند مخفي مي شوند. اعضاء خانواده آرزو كه معتقدند جواهرات را آن ها برده اند، رضا و آرزو را پيدا مي كنند و آن ها را به سختي مجروح مي كنند، اما بعد مي فهمند كه جواهرات را برادر آرزو برداشته و بين سارقين درگيري شديدي در مي گيرد.

پناهنده 1372

«بنفشه» و «سعيد» زن و شوهري هستند كه ده سال را در خارج از كشور با فعاليت در گروههاي مخالف سپري كرده اند، به رغم مخالفت مافوقشان معروف به زاپاتا به ايران فرار مي كنند. آنها فكر مي كنند كه زاپاتا كشته شده است. در حاليكه او براي كشتن و يا باز گرداندن آنها به ايران آمده است. «سعيد» و «بنفشه» به طور اتفاقي با «علي» يك بسيجي كهنه كار و راسخ آشنا مي شوند و در خانه او پناه مي گيرند. سرانجام زاپاتا خانه علي را فرا مي گيرد و در غياب او به آنجا مي رود. در درگيري نهايي زاپاتا كشته مي شود و همسر علي كه به خاطر اختلاف عقيده از خانه رفته بود، همراه با دخترش به نزد آنها باز مي گردد.

نیاز 1370

علي پس از مرگ پدرش، به رغم مخالفت مادر و عمويش، تصميم مي گيرد نان آور خانه شود و شب ها به درس و مشق خود برسد. علي چند روزي را به كار عملگي مي گذراند، اما تاب كار سنگين را نمي آورد و با پادرمياني عمويش در چاپخانه اي مشغول به كار مي شود. ورود او به چاپخانه همزمان است با ورود جواني به نام رضا كه يكي از كاركنان چاپخانه او را براي كار سفارش كرده است. رضا با علي بناي مخالفت مي گذارد، اما به تدريج بين آن دو پيوند عاطفي برقرار مي شود تا جايي كه علي ميدان كار را براي رضا خالي مي كند و خود در جاي ديگري مشغول مي شود.

مرد بارانی 1378

دكتر هادي باراني، از سال ها پيش تلاش مي كند با كمك داروهاي گياهي، راهي براي درمان سرطان بيابد. او علاوه بر كار در بيمارستان، مطب كوچكي دارد كه هر روز مملو از بيماراني است كه براي مداوا به او مراجعه مي كنند. دكتر آهي، همكار دكتر در بيمارستان به او مي گويد براي پرهيز از دردسرهايي كه گاهي بستگان بيماراني كه شفا پيدا نمي كنند براي او ايجاد مي كنند، بيماران كمتري را بپذيرد. او همچنين دكتر باراني را از دسيسه هاي مداوم دكتر حكاك، رئيس بيمارستان كه سال ها قبل به دليل فعاليت هاي سياسي موجب اخراج دكتر باراني از دانشگاه شده بود، آگاه مي كند. دكتر باراني در زندگي خانوادگي اش نيز با دردسرهايي روبروست. پسرش، اميد كه قادر نيست با پدر رابطه عاطفي پيدا كند، خانه را ترك كرده و دخترش، آرزو نيز كه ازدواج كرده وضعيت مشابهي با پدر دارد. پروين، همسر دكتر باراني معتقد است كه او به دليل مشغله فكري اش قادر نيست به زندگي خانوادگي اش سر و سامان دهد. زيبا رازي كه از دانشجويان سابق دكتر بوده و اكنون متخصص سرطان شناسي در انستيتو سرطان شناسي ميشيگان آمريكاست به ايران بازمي گردد و در ادامه تحقيقات دكتر، با او همراه مي شود. در جريان اين تحقيقات تازه كه به نتايج قابل توجهي مي رسد، دكتر كه از پيش دلباخته زيبا بوده به نوعي دچار بحران عاطفي مي شود و زندگي و حرفه اش به مخاطره مي افتد. دكتر باراني به همراه زيبا به يك مسافرت تحقيقاتي در داخل كشور براي كشف يك گياه براي معالجه بيماران سرطاني مي رود. سهراب، بيمار سرطاني، به اتفاق همسرش ستاره كه يك سال و نيم از ازدواجشان مي گذرد، براي مداوا به مطب دكتر باراني مي روند و دكتر تلاش مي كند با كمك گياهان دارويي او را مداوا كند و اين در حاليست كه موقعيت خانوادگي دكتر روز به روز بحراني تر مي شود. معالجات به خوبي پيش مي رود. دكتر حكاك قصد دارد نظر دكتر باراني را به همكاري با او جلب كند ولي دكتر باراني كه هنوز گذشته ها را فراموش نكرده، همكاري او را نمي پذيرد. زيبا اصرار دارد كه دكتر حتماً براي ادامه تحقيقاتش به آمريكا برود ولي دكتر نمي پذيرد. چندي بعد زيبا، بار ديگر ايران را ترك مي كند و مدتي بعد دكتر باراني دعوت نامه اي را براي ايراد سخنراني در آمريكا دريافت مي كند. حاجي، يكي از بيماران دكتر كه بيماري قلبي دارد، پيش از مرگش نيمي از دارايي اش را براي كمك به بيماران سرطاني به دكتر مي بخشد. زيبا بار ديگر به ايران مي آيد و درحالي كه وانمود مي كند قرار است با دكتر آهي ازدواج كند، از او مي خواهد كه براي شركت در كنفرانس پزشكي حتماً به آمريكا برود. دروغ زيبا مؤثر مواقع مي شود و دكتر راهي آمريكا مي شود.