یکی از الگوهای امروز دخترانمان که نام روز دختر از وجود مقدسشان وام گرفته، حضرت فاطمه معصومه (س) است. دختر موسی بن جعفر (ع) و خواهر امام رضا جانمان که چشم و چراغ ایران زمین شدهاند.
از ابتدا یک هدف داشتم، شنیدن صدای نقاره ها. اینکه برای رسیدن به این هدف مجبور باشم مسئول اردو را دور بزنم و یا از قوانین یک اردوی تشکیلاتی-زیارتی سرپیچی کنم، چه اهمیتی میتوانست داشته باشد؟
نمیدانم چهطور شد که تصمیم گرفتم برای آخرین بار شانسم را امتحان کنم و با ناامیدی به پدرم گفتم:« بابا! همه دوستام دارن میرن؛ فردا آخرین مهلت برای ثبتِ نامِ اجازه میدی برم؟!»
دخترک تبعیت میکرد. رام و آرام. با مقعنهی بور شدهی دانشگاهش. به بست شیخ طوسی رسیدیم. همه با شوق فراوان راهی زیارت بودند. دخترک در ورودی صحن اصلی متوقف شد.
نیمههای شب بود. شاهرود را رد کرده بودیم که ناگهان حس کردم اتوبوس خیلی به شانه نزدیک شد. مرز شانه را رد کرد و بعد، به تپههای نخاله کنار جاده هم خیلی نزدیک شد. بُراق نشستم! نفسم بند آمد!
به ناچار در جدال اینکه سلامتی مهمتر است یا تشکیلات به گزینه اول رای دادم و ساعت حرکت گذشت و من از قطار تشکیلات جاماندم. به چمدان و وسایل جمع شده در آن نگاه کردم؛ نمی خواستم باور کنم همه چیز تمام شده و باید به زندگی روزمره بازگردم.