برچسب دلنوشته

گلدان پری‌وشی

خانه‌ آقا بابا و آنا ویلایی بود؛ نه از آن ویلایی‌ها که بار تجملات و زرق و برقش بر بار صفا و صمیمیتش سنگینی کند. همین‌که غیر آپارتمانی بود، این‌طور می‌گفتیم.

چشمان منتظر

پرتوهای حیات‌بخش آفتاب، از لابه‌لای حصارهای آهنی پنجره، بر چشمانش بوسه می‌زنند و بی اختیار شکوفه امید بر لبانش جوانه می‌زند.

در همسایگی نور

از در چوبی و بزرگ که وارد حرم می‌شدیم، تا مامان سلام بدهد، روی انگشت‌های پا بلند می‌شدم تا جلو را بهتر ببینم. عاشق صحنه‌ای بودم که بابا را با آن لباس مانتویی مشکی، زیر تابلوی «یا فاطمه اشفعی لنا فی الجنه» می‌دیدم.

ظهور نزدیک است

دلم بیشتر لرزید. برای بچه‌هایی که معلوم نیست چه حالی دارند. خیال مادرشان راچه کسی قرار است آرام کند؟ یعنی این شب‌ها جایشان امن است. غذاشان گرم است و آبشان خنک؟ ظهور نزدیک است.

دلنوشته همسر صبور شهید مدافع حرم قدیر سرلک

مریم سرلک همسر گرامی و صبور شهید مدافع حرم شهید قدیر سرلک دلنوشته ای به همسرش تقدیم کرده که در آن نوشته است: روزی ک خیر پر گشودنت را شنیدم با خود گفتم : نه..می آید،خودش قول داده بود می آید.قدیر روی قولش میماند.قرار نبود نیمه راه یکدیگر را رها کنیم...

فداکاری مادرانه

هنوز حالم جا نیامده؛ دست چپم باهر حرکت کوچکی تیر می‌کشد. دکترگفت: «این آمپول‌هایی که نوشتم کافی نیست! باید هرشب دستت را با پماد پیروکسیکام ماساژ بدهی و گرمش کنی.»

این خانه در آسمان همچون ستاره می‌درخشد

با شنیدن آهنگ هشدار تلفن همراهم به‌سختی چشم می‌گشایم. ساعت را که نگاه می‌کنم، متوجه می‌شوم هنوز تا اذان صبح ۳۰ دقیقه زمان باقی‌ است و آهنگ هشدار را به‌اشتباه تنظیم کرده‌ام. پلک‌هایم را روی‌هم فشار می‌دهم تا بخوابم؛ اما تلنگری خواب را از سرم می‌پراند.