برچسب دفاع مقدس

مشاهدات خود را از حوادث انقلاب و دفاع‌مقدس با سند و مدرک روایت کردم

اواخر سال ۱۳۷۰ از آنجا که منافقین نیروی ۵ هزار نفری را در پادگان اشرف و استان دیاله عراق متمرکز کرده بودند، یک عملیات برون مرزی طرح‌ریزی شد که طی آن قرار شد ۳۰۰ نفر از بچه‌های رزمنده با لباس مبدل کردی از چند شهر و منطقه عراق عبور کنند و کیلومتر‌ها آن طرف مرز‌ها به پادگان اشرف ضربه بزنند

سخنرانی حاج حسین در شب شهادتش عاشورایی بود

بعد از اینکه از خط اول دشمن عبور کردیم، تیر مستقیم دشمن به گردن حاج حسین اسکندرلو اصابت کرد و شهید شد. رزمندگانی که چند ماه کنار رودخانه دز با هم بودیم مانند برادران شهید حمید و مجید درخشان، شهید مسعود مومنی که برادرش سال‌های قبل به شهادت رسیده بود، شهید دنیامالی و... آن شب شهید شدند

صیادی که بهترین صیدش شهادت بود

رضا با بچه‌های کوچه و امام جماعت مسجد «آبروان» اردبیل تیمی را تشکیل داده بودند و فوتبال بازی می‌کردند. از همین مسجد و تیم فوتبال، بچه‌های انقلابی زیادی بار آمدند و به جبهه‌ها رفتند. یک نکته جالب در زندگی برادرم علاقه‌اش به ماهیگیری بود که همیشه پنج‌شنبه و جمعه‌ها به دریاچه نئور اردبیل می‌رفت و ماهیگیری می‌کرد

خوشامدگویی به سبک یک فرمانده 

 یکی از نیرو‌های اطلاعات عملیات هم پیش اسلامیان بود. او به ما گفت باید ۳۰۰ متر به‌صورت نیم‌خیز روی دژ بدویید. روی این دژ انواع گلوله و موشک شلیک می‌شد و حدود دو متر از کف زمین فاصله داشت. هیچ راه دیگری غیر از این دژ برای رسیدن به خط مقدم وجود نداشت. 

«سه راهی شهادت» بوی بهشت می‌داد

خلبان هوانیروز سریع از بالگرد پایین پرید و به سمت ما آمد. بچه‌های بسیجی دویدند سمت او و علاوه بر نجات خلبان، سعی کردند آتش را خاموش کنند. خلبان می‌گفت بروید کنار الان آتش به راکت‌ها می‌رسد و منفجر می‌شود. آسیب می‌بینید... ولی بچه‌ها گوش ندادند و آنقدر تلاش کردند که عاقبت آتش بالگرد خاموش شد

تشییع پیکر حاج یدالله جان همرزمانش را نجات داد!

گفته بودم که می‌خواهم از لشکر ۱۰ بروم، اما شهید کلهر از اردوگاه قلاجه به خانه پدرم زنگ زد و از من خواست از لشکر نروم. یادم است گفت بیا و گردان را دوباره تحویل بگیر و به اوضاعش سروسامانی بده. این خیلی ارزشمند است که یک فرمانده به نیروی عادی زنگ بزند و از او بخواهد که در لشکر بماند

همراه حسن باقری بود و کنار هم شهید شدند

شهید بقایی در سال ۵۸ وارد سپاه شد. دانشجو بود و به جهت حضور در محیط علمی و فرهنگی، در ابتدا در واحد روابط عمومی، تبلیغات و انتشارات مشغول شد، اما خیلی نگذشت که توانایی‌هایش باعث شد در اولین ماه شروع جنگ (مهر ۵۹) نماینده سپاه در اتاق جنگ شود. مجید بقایی در کنار کار‌های ستادی که انجام می‌داد یک نیروی عملیاتی بود

 سخت‌ترین لحظات اعزام به جبهه خداحافظی از فرزندان کوچکم بود

وقتی به کرخه رسیدیم، پاسگاهی که سرپل کرخه بود آنقدر گلوله خورده بود که مثل آبکش شده بود. بعثی‌ها تا پشت رودخانه آمده بودند. از بغل پاسگاه دور زدیم. سایت موشکی که نیرو‌های دشمن روی آن مستقر شده بودند، در دشت عباس بود. اگر در دید دشمن قرار می‌گرفتیم، رفتن‌مان با خودمان و برگشت‌مان با خدا بود