بابا بودن خوبه!
«عباسعلی»، پایش را که گذاشت بیرون، یخ لرزی کرد؛ زمستان ها، آنهم در نیمه شب سرد و یخ زده است؛ جارویش را کشید به تن خیابان سرد و ساکت. یادش افتاد به زمین هایش، آن زمین هایی که سبز بود و بعد گرم می شد از کلی گندم و نان می شد توی سفره اش.
