در سد دز که آموزش میدیدم، فرمانده گردانی داشتیم که دائم شکمش را با دستش میمالید؛ بعضی دوستان به شوخی یا جدی میگفتند از بس تن ماهی خورده به این روز افتاده است.
همه چیز در اختیار تدارکات بود و آنها خیلی سخت میگرفتند. معمولا برای جبران گرسنگیها میان روز یا شب و نصف شب بچهها به بهانه رفتن به دستشویی که نزدیک تدارکات بود میرفتند و از آنجا نان و پنیر می آوردند.
یک بار در صف نماز جماعت ظهر، گویا حواسش نبوده و در رکعت دوم بی اختیار در سجده به جای ذکر عربی، به فارسی و بلند میگوید:«خدایا ما را یک لحظه به خودمان وامگذار!»
در جمع برادر سیدی بود. دوستی که اسامی را یادداشت می کرد برای این که مزاحی کرده باشد همهی کاغذها را به نام بنده خدا «سید» نوشت. نتیجه معلوم بود آقا سید انتخاب شد.
بعد از شهادتم نگذار مرا ببرند محل. بگو یکی، دو هفته مرا در سردخانه نگه دارند تا عروسی خواهرم که همین روزهاست برگزار شود بعد مرا ببرند تا عروسی آنها را به عزا تبدیل نکنم.
شهید کرمانشاهی به آرپیجی میگفت کلت بسیجی و آن را زیر بغل میگذاشت و شلیک میکرد و به نارنجک میگفت شکلات بسیجی و خیلی راحت آن را مانند سنگ پرتاب میکرد و میگفت چند شکلات برای برادران عراقی هدیه میفرستیم.