08 فروردين 1399
دنبال بهانهای میگشتم که برگردم جبهه. بک روز ظهر آب گوشت مرغ داشتیم. مادرم استخوان را داد به برادرم و همین موجب شد من قهر کنم و به جبهه برگردم.
به خاطر استخوان مرغ
نزدیک عملیات خیبر بود و مأموریت ما رو به اتمام. برگ تسویه را گرفتم و رفتم سراغ فرمانده گردان. پرسید: تسویه کردی؟
گفتم: بله.
گفت: ای عهدشکن! مگر قرار نبود در این عملیات با هم شرکت کنیم!
