برچسب حسین پناهی

گذرگاه 1365

يك رزمنده به نام ناصر به همراه سه تن از همرزمانش (احمد- قاسم و محمد) براي عمليات گشت و شناسايي به جبهه اعزام مي شود. ناصر حلقه ي ازدواجش را به عاطفه كه تازه به عقد او در آمده مي دهد و عازم مي شود. در جبهه براي انجام مأموريت ناصر و همرزمانش به وسيله ي يك راهنماي محلي از راه مخفي ادامه مسير مي دهند اما راهنماي محلي توسط عراقي ها كشته مي شود و گروه مجبور مي شود از راه اصلي به شناسايي برود. مأموريت كه انهدام يك پل تداركاتي در مسير يك گذرگاه است، به خوبي انجام مي گيرد، اما قاسم و محمد كه از لباس مبدل عراقي ها استفاده كرده بودند به عنوان نظاميان خاطي به جوخه ي اعدام سپرده مي شوند، ناصر بعد از شكنجه شدن توسط دو عراقي ناراضي موفق به فرار شده و احمد نيز فرار مي كند اما بعد از نجات ناصر به دليل بيماري، جانباز مجهول الهويه شناخته مي شود، اما احمد او را شناسايي مي كند و ناصر بهبود مي يابد و عاطفه حلقه ي ازدواج را به ناصر هديه مي دهد.

نار و نی 1367

عكاس جواني ، شب هنگام ، با جسد نيم جان پيرمردي مواجه مي شود ، او را به بيمارستان مي رساند. بر نيمكت انتظار بيمارستان با مرور دفترچه ي خاطرات پيرمرد ،‌خود را در قالب او مي بيند و زندگي پيرمرد را از كودكي، در كاشان، تا لحظه ي مرگ مرور مي كند.

مهاجران 1369

در سالهاي 1320 تا 1330 مهاجران بسياري براي كار در كمپاني نفت جنوب راهي آن منطقه مي شوند. «طلعت» و «كرامت» نيز به اميد زندگي بهتري راهي جنوب مي شوند. اما طلعت مبتلا به بيماري جزام مي شود و كرامت اجباراً در حاشيه شهر قهوه خانه اي برپا مي كند. مأموران اداره بهداشت و راهزن هاي بومي لحظه اي آن دو را آسوده نمي گذارند. يك دختر مهاجر به نام منظر ناخواسته در پي مرگ پدر و مادرش مقيم قهوه خانه و همدم آن دو مي شود. طلعت حامله است و كرامت بي اعتنا به مصلحت انديشي هاي دوستش موسي همچنان در ماندن پافشاري مي كند. حال او بايد با مأموران بهداشت و راهزن هاي بومي مبارزه كند.

راز کوکب 1368

در كوران انقلاب دختري به نام كوكب در درگيري هاي خياباني كشته مي شود. والدين او، رحمت و نرگس، كه امور باغباني پاركي را به عهده دارند موضوع ناپديد شدن دخترشان را به مراجع قضايي اطلاع مي دهند. مأموران در پيگيري ماجرا متوجه مي شوند كه كوكب فعاليت هاي ضد سلطنتي داشته و كشته شده است. زن و شوهر از محل سكونت شان بيرون رانده مي شوند. مدتي بعد به واسطه دختري به نام مريم از سرنوشت كوكب مطلع مي شوند. كوشش هاي آن ها براي يافتن محل دفن دخترشان بي نتيجه مي ماند.

گال 1365

در سال 1357 نوجوان روزنامه فروشي به نام حامد زادراه به دليل پخش اعلاميه بر ضد نظام سلطنتي دستگير و روانه دارالتأديب مي شود. او به مرور خود را با نوجوانان بزهكار و رفتار خشن مسئولان دارالتأديب وفق مي دهد، اما در عين حال مسبب اعتراض به وضع بد بهداري، غذا و بلاتكليفي خود نيز هست.

چاووش 1369

عمو هاشم پيرمرد روستايي كه سابقاً شكارچي ماهري بوده و بينايي چنداني ندارد تصميم مي گيرد كه گوزني شكار كند و آن را به مال خري بفروشد تا خرج سفرش با گروه چاووش را فراهم آورد و به زيارت حضرت رضا برود. عده اي شكارچي از شهر نيز براي شكار به اين منطقه مي آيند و بلدي به نام رسول را استخدام مي كنند. ولي عمو هاشم كه نمي خواهد گوزن مورد نظرش را شكارچيان شكار كنند، داوطلب راهنمايي آنها مي شود و هنگامي كه شكارچيان مي خواهند گوزن او را شكار كنند، گوزن را فراري مي دهد. شكارچيان عمو هاشم را اخراج مي كنند و او هنگام بازگشت از جنگل با غريبه اي برخورد مي كند كه همراه دوستانش قصد زيارت حضرت رضا را دارد. عمو هاشم در ادامه راه متوجه مي شود كه شكارچيان گوزن او را شكار كرده اند.

مرد ناتمام 1371

موسي جوان ساده دلي كه در يكي از روستاهاي سياهكل زندگي مي كند، عاشق و خواستگار دختر عمويش است. موسي براي يافتن كار و تهيه پول عروسي به شهر مي رود، روزي جلوي يك سينما تصادفاً با يك مبارز سياسي مسلح كه بر سر قرار آمده وارد گفتگو مي شود. مأموران ساواك از راه مي رسند و در درگيري مسلحانه فرد سياسي كشته مي شود و موسي دستگير مي شود، بعد از مدتي ضمن انتقال زندانيان به زنداني ديگر، به اتومبيل حامل زندانيان حمله مي شود و موسي نيز به اتفاق افراد ديگر آزاد مي شود و همراه گروه سياسي در سرقت مسلحانه يك بانك شركت مي كند و گروه با پرداخت مبلغي به موسي او را از خود مي رانند. موسي به دهكده مي رود و دختر عمويش را به عقد خود در مي آورد. اما مأموران ساواك سر مي رسند و موسي با همسرش به تهران مي گريزند. موسي بيكار و بي پول دست به سرقت يك بانك مي زند اما تصادفاً يك پليس كشته مي شود و موسي بدون پول فرار مي كند. همسرش فرزندي بدنيا مي آورد كه نامش را پرتقال مي گذارند، در نهايت موسي به اتفاق خانواده اش به يك دشت سر سبز در شمال پناه مي برند و به زندگي ادامه مي دهند.

در مسیر تندباد 1367

در بحبوحه ي جنگ +دوم جهاني و اشغال ايران توسط ارتش متفقين دكتر راستان براي مداواي شوهر خواهر خود به ايل قشقايي مي رود. در آن جا با امير هوشنگ، از بزرگان ايل و ياغي گري هاي قباد و دسته اش آشنا مي شود. او به شيراز باز مي گردد. برادر كوچكش، علي، سر كرده ي اشرار شهر را از پا درآورده است. دكتر به اتفاق علي دوباره به محل ايل مي رود. در آن جا افراد ايل را درگير جنگي ناخواسته مي بيند. آلماني ها برخي از ايلياتي ها را بر ضد ارتش انگليس تجهيز كرده اند. علي كه از ياغي گري هاي قباد به خشم آمده، عليه او وارد معركه مي شود. يكي از افراد قباد امير هوشنگ را از پا درمي آورد و خود قباد به دست همسرانش كشته مي شود.