برچسب حسین ملکی

ترن 1366

زمستان 1357، در اوج انقلاب، يك قطار سوخت رسان ارتشي به مقصد اصفهان در حركت است. گروهي از كارگران اعتصابي شركت نفت و راه آهن براي رفع نياز مردم، مسير قطار را به مقصد شمال تغيير مي دهند. ارتش وارد عمل مي شود و مي خواهد محموله را پس بگيرد. لكوموتيوران پير به نام فولاد و دستيارانش با زحمت محموله را به مقصد مي رسانند. مأموران به آنان هجوم مي برند. مردم منطقه با مشعل هاي فروزان به كمك آن ها مي روند و قطار را تا مقصد همراهي مي كنند. لكوموتيوران در واپسين لحظه كشته مي شود.

سناتور 1362

استوار حقگو مقدار زيادي هروئين را كه در كاميوني جاسازي شده است، كشف مي كند. علي حقيقت، راننده كاميون، از وجود هروئين ها اظهار بي اطلاعي مي كند. با اطلاعاتي كه علي در اختيار استوار حقگو مي گذارد استوار در مي يابد كه شبكه ورود و توزيع هروئين را سناتوري انتصابي رهبري مي كند. او ماجرا را به اداره آگاهي و شهرباني اطلاع مي دهد، اما آنها از پيگيري ماجرا طفره مي روند. استوار حقگو تنها راه چاره را در اين مي بيند كه سناتور را با شليك گلوله به قتل برساند، و در سميناري، كه براي بحث در باره زيان اعتياد برگزار شده، سناتور را از پا در مي آورد.

شیلات 1362

اقدام هاي افشاگرانه «خوجه ممد» كه فرزندش را در مبارزه با رؤساي شيلات از دست داده است، منجر به خودكشي رئيس شيلات مي شود. خوجه ممد دزدي هاي رئيس شيلات را به گوش مردم مي رسانده است. رئيس جديد در نخستين اقدام خود سعي مي كند از خوجه ممد زهرچشم بگيرد و وقتي او را همچنان ياغي مي بيند تصميم مي گيرد او را در سردخانه شيلات حبس كند و به قتل برساند. خوجه و نوه اش «دردي» كه تصادفي در سردخانه حبس شده است، نجات مي يابند و كارگران و صيادان را به اعتصاب و شورش وامي دارند. دردي در درگيري با مأموران كشته مي شود و خوجه كه وانمود مي كند پيرمرد مطيعي شده است به سرپرستي سردخانه منصوب مي شود. روزي كه گروهي از مقام هاي عالي رتبه و رئيس شيلات براي بازديد به منطقه آمده اند خوجه ممد آنها را در سردخانه حبس مي كند و خود به همراه كارگران به پايكوبي مي پردازد.

عبور از میدان مین 1362

گروهاني از نظاميان موفق مي شوند در يكي از قلعه هاي مهم دشمن مستقر شوند. دشمن قلعه را محاصره و اطراف آن را مين گذاري مي كند. افراد درون قلعه با كمبود مهمات و آذوقه روبه رو مي شوند. يك افسر ارتش، كه تخصص اش خنثي كردن مين است، با دو تن ديگر، براي رساندن ملزومات به افراد درون قلعه، عازم منطقه مي شوند و پس از خنثي كردن مين هاي كار گذاشته شده كاميون حامل مهمات و آذوقه را به نيروهاي محاصره شده مي رسانند.

شیر سنگی 1365

جسد يك انگليسي كه با داس كشته شده ، در منطقة‌ بختياري ، روي لوله هاي نفت پيدا مي شود. كوهيار ، پسر رييس طايفة علي يار ، و خدامراد ، كه مجسمة شير سنگي مي سازد ، جسد را مي بينند و دفن مي كنند. مأموري به نام عامري براي پيگيري قتل و دستگيري قاتل به منطقه اعزام مي شود. يك ديپلمات انگليسي نيز او را راهنمايي مي كند. عامري ،‌كوهيار را قاتل مي داند. بين او و نامدار خان كه همخون علي يار و رييس طايفه اي ديگر است نزاع در مي گيرد. بگو مگوهاي آن ها، همان گونه كه ديپلمات مي خواهد، جنگي ناخواسته را موجب مي شود، كه مرگ علي يار، كشتار قشون دولتي و قتل عامري را به دنبال دارد.

گروهبان 1369

رستم، گروهبان بازنشسته ي ارتش، با خاتمه ي جنگ در وضع روحي ناراحت به زادگاهش بازمي گردد. همسر او كه سرپرستي فرزندشان را به عهده داشته در كارگاه تعويض روغني برادرش به كار مشغول است. رستم تصميم مي گيرد زميني راكه سال ها پيش قول نامه كرده بازپس بگيرد، اما طرف ديگر قرارداد خواست او را اجابت نمي كند. رستم و پسر چهارده ساله اش به جنگل، بر سر زمين مي روند و مشغول قطع درختان جنگلي مي شوند. ايادي صاحب زمين او را به شدت مضروب مي كنند. همسر رستم كه از اين وضع به تنگ آمده قصد دارد همراه مادرش، كه از مهاجران روس است، پس از باز شدن مرز ايران و شوروي به آن سوي مرز برود. رستم با دوست نظامي بازنشسته ي خود به منزل مالك زمين مي روند و پس از كشته شدن دوستش قباله ي زمين را بازپس مي گيرد. او سپس به مرز مي رود و همسرش را به خانه بازمي گرداند.

تاراج 1363

زينال بندري ـ قاچاقچي سابقه دار ترياك ـ توسط ستوان احمد، رئيس اداره ي مبارزه با مواد مخدر، دستگير و روانه ي زندان مي شود اما با پرداخت رشوه محكوميت خود را به حبس تقليل مي دهد و پس از يكسال به دليل خوش رفتاري آزاد مي شود. بار دوم كه به زندان مي افتد تصميم مي گيرد ستوان احمد را در دستگيري قاچاقچيان ياري دهد. او با كمك احمد شبكه ي توزيع ترياك را متفرق مي كند. دوستي گرمي بين احمد و زينال برقرار مي شود، احمد درمي يابد كه پسر زينال نيز معتاد به هروئين است زينال پسرش را در زيرزمين خانه حبس مي كند تا او را ترك دهد. در پايان زينال و احمد سردمداران توزيع هروئين را از پا در مي آوردند و هر دو كشته مي شوند.

زیر بامهای شهر 1368

اسد دادوند و نامزدش، شكوه تكاوندي، قرار گذاشته اند كه پس از يافتن خانه اي اجاره اي ازدواج كنند. اسد پس از مدتي تلاش به كمك برادرش، امين، خانه اي پيدا مي كنند كه در اجاره ي مرد عيالواري است به نام گلدوست. گلدوست، كه وضع مالي مناسبي ندارد، قادر نيست خانه ي‌ جديدي پيدا كند. او عاقبت پس از كش مكش هاي فراوان و طرح دوستي با اسد خانه را تخليه مي كند و به كمك همسر و فرزندانش تصميم مي گيرد آلونكي در حلبي آباد حاشيه ي‌ شهر بسازد. او در شب ازدواج اسد و شكوه به آن دو اطلاع داده كه به زادگاهش شيراز بازگشته است.