برچسب حسین محجوب

برهوت 1367

رسول آموزگاري است كه از منطقه اي سرسبز در شمال به كوير رفته و آرزو دارد به كمك دانش آموزان، روستا را از خطر توفان شن ايمن نگاه دارد، و با ساختن باغچه آن جا را شبيه زادگاهش سازد. مريم، همسر باردار او، در شبي توفاني قبل از رسيدن به دكتر فوت مي كند. رسول بعد از غلبه بر بحران روحي خود به مدد دانش آموزان در اطراف روستا سبزه و گياه بسيار مي كارد.

خواب خاک 1382

در مرز واقعيت و خيال، راننده اي ميانسال و تنها، زني جوان و افسرده در صبح دم بعد از عروسي و نوجواني بي كس در تصادفي هولناك مي ميرند. در حالي كه اين حادثه آغاز زندگي دوباره آنان است تا به دور از سرگشتگي،‌شكل ديگري از بودن را تجربه كنند. سرانجام آنها در فضايي آميخته از وهم و وجود، ‌هم چون آشناياني ديرين هم ديگر را يافته و به آرامش مي رسند.

باران 1379

در يك برج در حال ساخت عده اي كارگر روستايي و افغاني مشغول بكار هستند. لطيف كارگر روستايي كه مسئول خدمات و تغذيه ي كارگران نيز هست، باخبر مي شود كه بعد از مجروح شدن يك كارگر افغاني، اينك پسر او رحمت، جايش مشغول كار است. به دليل جثه ضعيف رحمت وظيفه ي خدمات دادن به كارگران را به او مي سپارند و لطيف كار راحت خود را از دست مي دهد. اين كار لطيف را عصباني مي كند و او در پي آزار رحمت برمي آيد. يك روز متوجه مي شود كه رحمت در واقع دختري است به نام باران كه از سر ناچاري در ميان مردان به جاي پدر كار مي كند و همين موضوع باعث مي شود كه لطيف به كمك باران بيايد و در اين بين به او دل مي بندد، ولي با منع كار براي افغاني ها، لطيف به دنبال باران مي گردد و وقتي وضعيت زندگي آن ها را مي بيند، همه ي پس انداز خود را به خانواده ي او مي دهد، ولي بعد متوجه مي شود كه باران و خانواده اش قصد دارند براي هميشه ايران را ترك كنند.

طبل بزرگ زیر پای چپ 1383

پس از يك عمليات ايزايي، نيروهاي خسته دو جبهه نبرد از فرط تشنگي در هواي گرم و آفتاب سوزان با مرگ دست بگريبانند. اين در حاليست كه حوضچه آبي در بين آنها قرار گرفته است.

رسم عاشق کشی 1381

پدر جلال موقع قطع يكي از درختان جنگلي در شمال دستگير مي شود و به زندان مي افتد. پس از اين اتفاق، اره اي كه ميرزاآقا به پدر جلال داده بود ضبط مي شود و اعضاي خانواده در غياب پدر مجبور مي شوند هزينه اره را بپردازند. لطيف سرباز اهري پاسگاه روستا، به ماجان (خواهر جلال) علاقه دارد و چون باجي (مادر جلال) لطيف را حين بردن شوهرش به زندان ديده، در مورد ازدواج اين دو تغيير عقيده مي دهد. جلال با ديدن تلاش فراوان مادرش و رفتار نامناسب ميرزاآقا با او، تصميم مي گيرد به واسطه سفارش نجار به ميرزاآقا كه سردسته قاچاقچيان چوب منطقه است، هر روز پيش از رفتن به مدرسه، اره را از روستا به جنگل حمل كند و آن را به دست عطا و فرج برساند. لطيف كه با سماجتش باجي را كلافه كرده، رفته رفته او را متقاعد مي كند كه در دستگيري شوهرش نقشي نداشته است. فرج كه يكي از قاچاقچيان چوب است بدون دليل روشني با خانواده جلال مشكل دارد و از حرف هاي نجار برمي آيد كه پدر جلال را هم او به مأموران لو داده است. ورود ديرهنگام جلال به مدرسه، چرت زدنش سر كلاس و كوتاهي اش در انجام تكليف ها باعث مي شود باجي پس از آگاهي از آنها جلال را تنبيه كند. لطيف كه كتاب درسي جلال را در جنگل پيدا كرده، موضوع را به ماجان اطلاع مي دهد. خانواده با پدر از طريق نامه ارتباط دارد و جلال كه موفق شده پول اره را بپردازد با هزار توماني كه از نجار گرفته، از پدرش درخواست مي كند موقع بازگشت برايش ساعت مچي بخرد. غيبت هاي دائم جلال و رفتار مشكوك او حساسيت خانواده را برمي انگيزد و لطيف كه صبحگاه او را تعقيب مي كند، متوجه مي شود كه مأموريت هر روزه جلال چيست. لطيف كه لباس سربازي به تن دارد، وسط جنگل به محاصره قاچاقچيان درمي آيد و با وجود مخالفت عطا توسط آنان مضروب مي شود. فرج و گروهش به نوبت به لطيف حمله مي كنند و در قتل او شريك مي شوند. اين در حالي است كه جلال به دليل جا گذاشتن دوباره كتابش برگشته و دارد اين صحنه هاي فجيع را مي بيند. فرج پس از آگاهي از حضور جلال به عنوان شاهد قتل او را تعقيب مي كند اما موفق به يافتنش نمي شود. باجي و ماجان كه رد جلال را در درمانگاه پيدا كرده اند، با چهره پير شده او روبرو مي شوند و همزمان، پدر كه براي پسرش ساعت مچي خريده در آستانه ورود به روستا، سراغ لطيف را مي گيرد.

نقش عشق 1369

دو جوان دانشجو در موزه ي هنرهاي معاصر سنتي به تابلو بدون امضايي برمي خورند كه گفته مي شود كار دو نقاش قهوه خانه اي است. دو دانشجو به تحقيق درباره ي زندگي و آثار آن دو نقاش مي پردازند و با پيگيري و مراجعه به دوستان و شاگردان آن دو نقاش گوشه هايي از زندگي نقاش اصلي را روشن مي كنند؛ نقاش كه نقاشي هاي قهوه خانه اي مي كشيده پس از ركود كار همچنان به كشيدن نقاشي ادامه مي دهد، تا اين كه زني كه به او تابلويي سفارش مي دهد و نقاش سخت فريفته ي زن مي شود. از آن پس خيال زن لحظه اي نقاش را تنها نمي گذارد. نقاش در ملاقات ها و برخوردهايش با اساتيد فن درمي يابد كه آنها نيز در نقاشي هايشان چهره هايي مانند چهره ي همان زن كشيده اند. پس از گذشت سال ها نقاش، در دوره اي كه نقاشي هاي انتزاعي رواج گرفته است، پيشنهاد كار در يك گالري را رد مي كند و در سنين پيري، در گمنامي، فوت مي كند.

براده های خورشید 1374

«علي» پس از اطلاع از مجروح شدن پدرش در جبهه، عازم مناطق جنگي مي شود. يكي از هم رزمان پدر او را در اين سفر همراهي مي كند. آن دو به خط مقدم مي روند. پدر به شهادت رسيده است و پيكر او در نقطه اي قرار گرفته كه امكان دسترسي به آن ميسر نيست «علي» بين بازگشت به خانه و ماندن در جبهه، ماندن را بر مي گزيند و عمليات آغاز مي شود...

سبز کوچک 1386

محمد داستاني نوشته كه در مسابقه هاي بين مدرسه اي اول شده و بايد روز نيمه شعبان براي گرفتن جايزه اش به سالن بزرگ شهر برود. پدر به دليل دست تنها بودن صاحب كارش، محمد را وادار مي كند تا ظهر به عنوان وردست در حجره فرازمند بماند. نگراني محمد براي نرسيدن به سالن جشن بي مورد نيست. او تا ظهر موانع مختلفي سر راهش مي بيند و به هر ترفندي از اين مشكلات عبور مي كند. اما مرتضي پسر عمه اش كه از فرازمند دل خوشي ندارد مي خواهد با دزديدن قاليچه گران قيمت از فرازمند تلافي كند.