برچسب حسن رضایی

قافله 1371

در يك درگيري بين نيروهاي انتظامي و قاچاقچيان يك افسر كشته مي شود. سروان يوسف پير بلوچ، پسر عموي مقتول براي رسيدگي به پرونده يك سرقت به بلوچستان منتقل مي شود. او با كمك خانواده عمويش به مبارزه با اشرار مي پردازد. در پي حوادثي كه رخ مي دهد خانواده اش از هم مي پاشد و سرانجام مورد سرقت يك اسكلت پيش مي آيد و «پير بلوچ» خود را به عنوان يكي از سردسته هاي قاچاقچيان جا مي زند و سرانجام به محل اختفاي «جلال» سر كرده قاچاقچيان كه موجب قتل پسر عمويش نيز بوده است پي مي برد و با ياري نيروي هاي انتظامي قاچاقچيان را گرفتار مي كند.

دو نیمه سیب 1370

سايه و فرح كه شباهت زيادي به هم دارند بطور اتفاقي با هم برخورد مي كنند. آن دو در پي گفتگو با هم پي به رابطه خانواده شان برده و متوجه مي شوند كه دو قلو هستند و بدنبال جدايي پدر و مادر آن ها در سال هاي قبل، سرپرستي سايه به پدرش واگذار شده و فرح نيز پس از مرگ مادرش به جد مادريش سپرده مي شود. فرح و سايه پس از آگاهي از وضعيت همديگر تصميم به جابجايي مي گيرند ولي سرانجام راز آن ها فاش شده و اختلاف ديرينه بين خانواده ها از بين مي رود.

نیش 1373

همسر و فرزند خردسال يك سروان نيروي انتظامي، كه افسر تجسس است و باعث اعدام يك قاچاقچي شده، جلوي چشمان او، سوار بر اتومبيل بين دو تريلي مي مانند و له مي شوند. او براي به دام انداختن مسببان اين واقعه از قاچاقچي كهنه كاري به نام كمال كه از همسرش جدا شده و پسرش در پاكستان تحصيل مي كند كمك مي گيرد. آن دو ابتدا دو راننده ي تريلي را مي يابند و سپس با اعتراف يكي از آنها به جوزي (برادر قاچاقچي اعدام شده) مي رسند. يك قهوه چي به نام غلام آنها را از رد و بدل شدن يك گلدان عتيقه ي قاچاق مطلع مي كند. آن دو با به دست آوردن گلدان عتيقه نظر جوزي را براي معامله جلب مي كنند. معامله سر مي گيرد، اما جوزي و افرادش سروان و كمال را محاصره مي كنند. سروان با تهديد اين كه گلدان عتيقه حاوي مواد منفجره است جوزي را دستگير مي كند و با خود مي برند. در ميان راه جوزي به دروغ به كمال مي گويد كه افرادش پسر او محسن را در پاكستان به گروگان گرفته اند و از سوي ديگر براي افرادش پيغام مي فرستد تا محسن را به گروگان بگيرند. كمال از بيم جان پسرش سروان را غافلگير مي كند و در حالي كه همسر سابقش نيز براي يافتن محسن نزد او آمده با جوزي قرار مبادله مي گذارد. اما موقع معامله ميان دو گروه درگيري مي شود و كمال و دوستش غلام محاصره مي شوند. در اين اثنا سروان و نيروهاي انتظامي سرمي رسند و درگيري را به نفع خود با دستگير كردن قاچاقچيان به پايان مي رسانند.

آقای بخشدار 1370

خبرنگاري با قطار وارد زادگاهش مي شود و از همان بدو ورود خاطرات خود را كه مربوط به سال هاي گذشته است مرور مي كند، خبرنگار كه براي يك روزنامه محلي قلم مي زده تلاش دارد تا پرده از روي فساد و اختلاس مسئولان شهر بردارد. اما شهردار با نفوذي كه در قدرت مركزي دارد مانع از افشاگري هاي خبرنگار جوان مي شود. در چنين وضعي بخشدار جديدي وارد شهر مي شود و از همان آغاز تصميم مي گيرد كه بر نابرابري ها و بي عدالتي ها خاتمه دهد. مسئولان شهر از فرماندار مي خواهند كه براي جلوگيري از اغتشاش و ناامني در شهر چاره اي بينديشد. بخشدار خوش خيال با حكم فرماندار از كار بركنار مي شود، اما همزمان خبرنگار عوامل فاسد شهر را افشا مي كند. خبرنگار به ملاقات بخشدار بركنار شده مي رود كه قصد دارد شهر را ترك كند.

گروگان 1374

مسيح سه پنج راننده ي يكي از تريلي هايي كه محموله ي بزگ مواد مخدر و اسكناس هاي تقلبي را حمل مي كند توسط پليس شناسايي و در درگيري زخمي مي شود و در بيمارستان بستري مي گردد. حاج احمد مأمور آگاهي دوست زمان جواني مسيح او را مي شناسد و از او مي خواهد كه اطلاعات لازم را از تشكيلات قاچاقچيان به پليس بدهد. اما او حاضر به همكاري نمي شود و زمانيكه توسط قاچاقچيان در مي يابد همسر و فرزندش در دام آن ها هستند، مصمم تر مي شود تا با پليس همكاري نكند. او بعد از فرار از دست مأموران پليس و دزديدن يكي از كانتينرهاي حامل مواد مخدر قصد معامله با قاچاقچيان را دارد كه پليس وارد ماجرا مي شود و با درگيري بين مأموران نيروي انتظامي و خلافكاران، مسيح با همسر و فرزندش فرار مي كند، اما همسرش به او مي گويد كه ديگر حاضر به همراهي او نيست مگر اينكه با پليس همكاري كند. مسيح هم به كمك حاج احمد قلعه بزرگي كه محل جابه جايي محموله هاست را شناسايي مي كنند و با زحمت زياد و درگيري طولاني موفق به دستگيري افراد باند بزرگ قاچاق مي شوند.

عقرب 1375

قاچاقچيان مواد مخدر و اسلحه در منطقه ي بلوچستان از طريق يكي از سران خود از سروان يكه تاز مي خواهد در مقابل دريافت مبلغ هنگفتي دلار اجازه عبور محموله ي آن ها را از منطقه بدهد، سروان يكه تاز قبول مي كند و بعد از دريافت پول ها، روز موعود با تمام قوا به كاروان قاچاق حمله مي كند و آنان را دستگير مي كند. قاچاقچيان هم به تلافي اين عمل سروان يكه تاز را به قتل مي رسانند. تكاور ذوالفقار حسيني كه از قبل از طرف سروان يكه تاز مأمور مبارزه با اين عده شده بود وارد عمليات مي شود. او در لباس مبدل با به همكاري گرفتن رحيم‌ كه يك زنداني متهم به قتل قاچاقچي معروفي است به محل اختفاي دلالان بين المللي مواد مخدر راه پيدا مي كنند، ذوالفقار و رحيم سعي مي كنند كه از طريق معرفي خود به عنوان فروشندگان اسلحه با آن ها رابطه برقرار كنند، اما قاچاقچيان به حرفهاي ذوالفقار شك مي كنند و با دور كردن رحيم از او قصد كشتن او را دارند كه ذوالفقار با درگيري بسيار، و بعد از كشته شدن رحيم، اطلاعات لازم را براي نيروي انتظامي مخابره مي كند اما خودش توسط قاچاقچيان در قلعه اي كه محل استقرار آن هاست زنداني مي شود، نيروي انتظامي قلعه را محاصره مي كند و بعد از يك تعقيب و گريز طولاني و رها شدن ذوالفقار از بند، تعدادي از خلافكاران دستگير مي شوند و تعدادي هم به هلاكت مي رسند و ذوالفقار انبار مهمات آن ها را در قلعه با كمك نيروهاي انتظامي منهدم مي كنند.

عشق شیشه ای 1378

جلال، بازیگر نقش های فرعی سینما که در عشق هم شکست خورده، قصد خودکشی دارد. او که ساکن اتاق شماره 212 در مسافرخانه «گل‌ها» است ابتدا تصمیم می‌گیرد با طناب خود را حلق آویز کند، اما موفق نمی‌شود و ناچار در پی استخدام یک آدمکش برمی‌آید. «حسن چاخان» بازیگر سینما، نشانی یک آدمکش معروف به نام «رعد» را به او می‌دهد.

الو!الو! من جوجوام 1373

«خانم بزرگ» مصمم است تا گردن بند معروف به «آينه جادو» را به نوه‌اش «ريحان» ببخشد، اما «نيمتاج خانم» دختر طرد شده خانم بزرگ و هم چنين پسرش كه نمي‌خواهند اين امر صورت گيرد با كمك دو سارق (جهانگير و عبدالله) تصميم به سرقت گردن بند مي‌گيرند. سارقين، به هنگام فرار سوار اتومبيل «صميمي» (عروسك ساز نمايش كودكان) و ساكن منزل «خانم بزرگ» شده و از صحنه دور مي‌شوند در حاليكه عروسك‌هاي «جوجو» و «ميو» نيز سوار ماشين هستند. عروسك‌ها، گردن‌بند را پس گرفته و رهبري عمليات گرفتاري سارقان را عهده‌دار مي‌شوند و با ياري سازنده‌شان، موفق مي‌شوند تا گردن‌بند، مطابق خواست «مادربزرگ» به «ريحان» برسد...