برچسب حبیب الهیاری

افق 1367

گروهي از غواصان بسيج و سپاه پاسداران براي انهدام سكوي الاميه تجهيز مي شوند. رزمنده اي به نام نصرت به تنهايي به مأموريت شناسايي و عكس برداري از اسكله مي رود. همرزم او، احمد، كه مي داند نصرت بيمار است به دنبال او روان مي شود. آن ها به محاصره ي دشمن درمي آيند. احمد نصرت را فرار مي دهد و خود دستگير و كشته مي شود. با اطلاعاتي كه نصرت در اختيار رزمندگان قرار مي دهد‌، اسكله ي الاميه منهدم مي شود.

آن سوی مه 1364

مهدي قوامي پس از دريافت حكم فرمانداري يكي از شهرهاي شمالي براي انجام وظيفه با اتومبيل شخصي عازم منطقه مي شود. سه مرد كه در تعقيب او هستند،‌ مرد ديگري را، كه اتومبيلي شبيه اتومبيل قوامي دارد،‌ به قتل مي رسانند. در جاده مهاجمان با ديدن قوامي متوجه اشتباه خود مي شوند و او را تعقيب مي كنند. شب هنگام مه غليظي جاده را مي پوشاند. مهاجمان بر اثر ريزش كوه كشته مي شوند. اتومبيل قوامي نيز به دليل مه به رودخانه سقوط مي كند. اما او صبح روز بعد نجات مي يابد.

سرزمین آرزوها 1366

سعيد قاسمي برخلاف ميل همسرش، مينا، اسباب و اثاثيه ي خانه را حراج كرده تا به سرزمين آرزوهايش آمريكا برود. همسر و فرزندش خانه را ترك مي كنند. برادر او، كه با خانواده اش در تبريز زندگي مي كند، براي چاپ كتابش به نام «سرزمين آرزوها» عازم تهران است. او قبل از عزيمت نامه اي از برادر ديگرشان بهروز ،‌كه مقيم آمريكا است، دريافت مي كند كه در آن از وضع خود شكوه مي كند. حميد سعي مي كند با نصيحت برادر را از اجراي تصميم خود باز دارد. سعيد به دنبال فوت پيرزن همسايه، ‌كه سعيد او را به بيمارستان رسانده، ‌اندوهگين به خانه مراجعه مي كند و پس از مطالعه ي نامه ي بهروز از تصميم خود براي رفتن به آمريكا منصرف مي شود. روز بعد به محل كار همسرش مي رود و مي گويد كه مي خواهد به تبريز و ديدار مادرش برود.

نجات یافتگان 1374

زمان جنگ است، درمانگاه صحرايي بمباران مي شود. امدادگران هلال احمر يك رزمنده ي قطع نخاعي را همراه خود و به سمت نيروهاي ايراني مي آورند و در اين راه به مشكلات زياد برمي خورند...

بی بی چلچله 1363

مجيد با مادرش در خانه ي ناپدري، كه دائم او را مي آزارد، زندگي مي كند مجيد مخفيانه سوار كاميون جوادآقا مي شود، اما جوادآقا او را سرزنش مي كند و گوشمالي مي دهد. مجيد به جوادآقا كينه مي ورزد و عهد مي كند كه او را بكشد. براي آماده كردن خود نزد پهلواني شاگردي مي كند و در اوقات فراغت براي درختي درددل مي كند. جواد آقا متوجه كمبودهاي عاطفي مجيد مي شود و در اندك مدتي رابطه اي عميق ميان آن دو برقرار مي شود. مجيد كه ناپدري اش او را در كارگاه چوب بري به كار گمارده است از خانه مي گريزد و از جواد آقا مي خواهد كه او را به عنوان پسرخوانده از ناپدري اش بخرد. اما جواد آقا در تصادف كاميونش با قطار كشته مي شود و مجيد، وقتي كه بزرگ مي شود درمي يابد كه جواد آقا پدرش بوده است.

دایره سرخ 1374

هواپيماي سرگرد رضا ابراهيمي، خلبان نيروي هوايي، هنگام بازگشت از يك عمليات برون مرزي توسط پدافند سنگين يك منطقه ناشناس در خاك عراق مورد اصابت گلوله قرار مي گيرد. رضا در اين حادثه دو پايش را از دست مي دهد، اما با اصرار خودش، همچنان به كار در نيروي هوايي ادامه مي دهد. او قصد دارد محل پدافند ناشناس را شناسايي كند و طرح بمباران كارخانه ساخت مهمات و تجهيزات شيميايي واقع در‌ آن را بريزد. در اين بين سرهنگ سابق، محمودي ـ پدر همسر رضا كه در آلمان زندگي مي كند ـ براي بردن خانواده دخترش به آلمان، نزد رضا و خانواده اش مي آيد. رضا با رفتن به آلمان مخالف است و به تدريج با نشان دادن تلاشش براي طرح ريزي انهدام كارخانه، محمودي را كه يك خلبان قديمي نيروي هوايي است، به خود مي آورد و در بين داوطلبان قرار مي دهد. هنگام شروع عمليات هوايي، يكي از خلبان ها به دليل مشكلي قادر به شركت در عمليات نمي شود و محمودي جايش را مي گيرد. عمليات انهدام با موفقيت انجام مي شود و محمودي كه هدايت يكي از هواپيماها را بر عهده دارد، سرانجام با وجودي كه هواپيما مورد اصابت قرار گرفته، سالم در فرودگاه به زمين مي نشيند.

دختری با کفشهای کتانی 1377

آيدين و تداعي كه در پارك با هم آشنا شده بودند در حين گردش در پارك توسط مأمورين نيروي انتظامي متوقف شده و به كلانتري برده مي شوند. با تشكيل پرونده و تا برگشت آن از دادسرا آيدين در كلانتري مانده و تدائي نيز براي تحقيقات به پزشكي قانوني منتقل مي شود او پس از بازگشت از پزشكي قانوني و نداشتن مورد و مسئله خاص توسط پدر و مادرش بازخواست شده و رفت و آمدهاي وي كنترل مي شود. تدائي از رفتن به مدرسه خودداري كرده و تصميم به فرار مي گيرد. تدائي كه در ابتدا قصد بازگشت به خانه را نداشت با گردش در سطح شهر و مخاطرات و مشكلات فراوان پشيمان شده و با سفارش آيدين به خانه بازمي گردد.

سفر به چزابه 1374

وحيد در حال ساختن يك فيلم جنگي است، او از علي دوست آهنگسازش دعوت كرده تا با ديدن قسمتهايي از فيلم كه آماده شده آهنگي بسازد اما علي نمي تواند با فيلم ارتباط درستي پيدا كند. علي به قصد آشنايي با فيلم به همراه وحيد به محل فيلمبرداري مي رود اما ناگهان هر دو با رفتن به يكي از خاك ريزهاي ساخته شده، خود را در قلب سنگرهاي واقعي جبهه، در منطقه ي چزابه مي يابند. وحيد از اين حضور خشنود است اما علي از بودن در اين منطقه با خطرهاي زيادش راضي نيست و طاقت ديدن صحنه هاي واقعي جنگ و كشته شدن جوانان را ندارد. وحيد با ديدن بهروز، صمد، فرمانده حسن كاوه و مراد چلچراغ و مرتضي و بقيه همرزمانش به كمك آن ها مي رود، اما بالاخره آن ها به دوران حال و به محل فيلمبرداري فيلم وحيد برمي گردند.