برچسب حبیب الهیاری

هی جو 1367

جعفر پناهي، كارمند اداره ي نقشه برداري، از طريق كتاب «دايركت متد» با قهرمان خيالي خود، جو محشور است. نزديكي جعفر به جو موجب دوري او از خانواده و نامزدش مي شود. جعفر در سفري دريايي به غرب دوشادوش جو رستوران و پمپ بنزيني را احداث و اداره مي كند. با بتي، دختر عموي جو، ازدواج مي كند و در درگيري با گروهي تبهكار آن ها را از پا در مي آورد. بالاخره واقعيت بر خيال او پيروز مي شود.

شمارش معکوس 1376

در زمان جنگ تحميلي به يك گردان غواص مأموريت داده مي شود ضمن نفوذ به جزيره هاي عراق ـ ام الرصاص و ماهي ـ نقطه مشكوكي را در آن جا شناسايي كنند كه در واقع مخفي گاه مهمات شيميايي عراق است. با سرگرم كردن عراقي ها پيش قراولان فتح فاو وارد منطقه مي شوند و حمله وسيعي را آغاز كنند. يك ژنرال عراقي كه با نيروهاي ويژه رياست جمهوري مأمور حفاظت از انبار مهمات شيميايي است، معتقد است به «گنج پنهان» او در جزيره اش تجاوز شده و هرچه سريعتر بايد نيروهاي ايراني را نابود كرد. نيروهاي عراقي در سطح جزيره پخش مي شوند؛ اما سيداحمد سرانجام از طريق نشانه اي كه يكي از رزمندگان پس از شناسايي انبار مهمات شيميايي گذاشته، آن جا را پيدا مي كند و با خبردادن به نيروهاي خودي، اسباب نابودي انبار را فراهم مي كند.

فاصله 1388

«فاصله» در مورد زنی است که به دنبال شوهرش به تهران می‌آید اما در پی جستجو و پیدا کردن شوهرش دچار حوادثی می شود...

عروسی مهتاب 1375

يك راننده ي آژانس به نام سعيد، شبي مسافري را كه يك عروس است سوار مي كند. عروس براي سعيد تعريف مي كند كه همسرش فرامرز دنبال او نيامده و او مجبور است او را بيابد، اما جستجوهايش ثمري ندارد و وقتي به مراسم عروسي برمي گردد پدر با او برخورد بدي مي كند. مهتاب به خانه خاله خود مي رود، اما او هم مهتاب را نمي پذيرد. مهتاب براي پيدا كردن فرامرز راهي چالوس مي شود و آنجاست كه مي فهمد فرامرز به او دروغ گفته و اصلاً پدر و مادري ندارد. مهتاب سراغ گيتي دختر خاله فرامرز مي رود، اما مي فهمد كه فرامرز و سهراب در كار قاچاق مواد مخدر هستند و همچنين متوجه مي شود كه گيتي نيز با آن ها همكار است و چند وقتي هم به عقد فرامرز درآمده ولي پس از مدتي فرامرز او را رها كرده و حالا گيتي براي انتقام از فرامرز، او را زنداني كرده و اتومبيل سهراب را هم به سرقت برده، سهراب گيتي را پيدا مي كند و به قتل مي رساند. او كه درصدد كشتن سعيد و مهتاب بود توسط پليس دستگير مي شود.

بیداری 1387

داستان زني به نام زهرا است كه حافظه اش از زماني كه براي آخرين بار دختر 6 ساله اش ياسمن را ديده، متوقف شده است. اكنون پس از گذشت 24 سال از آن اتفاق، حافظه زهرا بازگشته و او قصد دارد دختر گمشده‌اش را بيابد اما همه نشاني‌هايي كه به ياد دارد به كلي تغيير كرده است...

سحرگاه پیروزی 1378

رسول كه به اتفاق همسرش زينب و پسر كوچكش محسن در دزفول زندگي مي كند، در تدارك جشن تولد پسرش است. او به همسر برادرش بهمن كه آموزگار است و در شهر ديگري زندگي مي كنند مي گويد كه براي شركت در تولد پسرش به دزفول بيايند. حمله هوايي عراق به دزفول شروع مي شود و رسول، همسر و كودكش را در جريان اين حمله از دست مي دهد. دشمن درصدد نابودي پادگان كرخه و تصرف پل كرخه به دليل اهميت استراتژيك آن است. چند تن از رزمندگان براي جلوگيري از پيشرفت عراقي ها آماده مي شوند. رسول نيز به رزمندگان ملحق مي شود. سيدرضا، دوست رسول به او تأكيد مي كند كه ما براي انتقام نمي جنگيم. يك سرگرد عراقي كه فرماندهي آن منطقه را بر عهده دارد از طرح رزمندگان آگاه مي شود. رزمندگان از مناطق مين گذاري شده عبور مي كنند و در نبرد سختي با نيروهاي دشمن، تعدادي از رزمندگان به شهادت مي رسند. پس از مدتي رزمندگان موفق مي شوند سنگر فرماندهي دشمن را نابود كنند. آنان بار ديگر در يك بيشه با نيروهاي عراقي روبرو مي شوند كه اين بار نيروهاي ايراني متحمل تلفات بسياري مي شوند. رسول و سيدرضا، رسول و سيد رضا، شاهد كندن چاله اي عميق توسط نيروهاي عراقي هستند كه قرار است به عنوان گور دسته جمعي از آن استفاده شود. رسول و سيدرضا خود را به پل كرخه مي رسانند و در حالي كه مقدمات تخريب پل را آماده مي كنند، سيدرضا با گلوله يك افسر عراقي به شهادت مي رسد و رسول نيز در يك نبرد تن به تن با يك افسر ديگر عراقي، موفق به كشتن دشمن مي شود ولي در آخرين لحظه، در حالي كه به شدت زخمي شده، موفق به تخريب پل مي شود.

پسر آدم دختر حوا 1387

مينا بزرگمهر و فرهود زندي دو وكيل جوان و تازه كار هستند كه به شكلي ناخواسته و به دليل فريب كاري دو بنگاه معاملات ملكي، سر از يك ساختمان درمي آورند و ناچار مي شوند يك آپارتمان را با شراكت هم اجاره كنند. آنها هر يك دفتر وكالت خود را سر و سامان مي دهند، اما همواره با هم در مشاجره و رقابت هستند. شرط مي كنند هر كس موفق شد زودتر وكالت كسي را عهده دار شود، حق ماندن در آن ساختمان را دارد. ورود سيامك و خواهرش به اين دفتر، عملاً اين شرط را باطل مي كند، چون ابتدا آنها به مينا مراجعه مي كنند و سپس با دسيسه فرهود مجبور مي شوند پرونده را به او بسپارند. پرونده درباره زوجي است كه پس از جدايي، بر سر حضانت فرزندشان با هم اختلاف دارند. مرد كه ناصر نام دارد مهندس ارشد يك شركت خودروسازي است و ظاهراً مي خواهد پسر خردسالش سامان را با خود به خارج ببرد. همسرش محبوبه سردبير يك مجله اجتماعي است و علاقه مند به موضوع هايي مثل طرح حقوق زنان در جامعه. مينا براي جلوگيري از تضييع حق محبوبه، وكالت او را به عهده مي گيرد. به اين ترتيب، مينا و فرهود در پرونده اي مشترك رودرروي هم قرار مي گيرند و شرط تازه اي مي گذارند؛ وكيل بازنده بايد آن دفتر را ترك كند. ناصر و فرهود پرونده را تا آستانه پيروزي در دادگاه پيش مي برند، اما محبوبه با پيدا كردن محل اختفاي دو نفر از مطلعين و دعوت شان به دادگاه، به قاضي ثابت مي كند كه برخلاف ادعاي وكيل، ناصر قصد مهاجرت به خارج را داشته و مي خواسته سامان را هم ببرد...

فرار بزرگ 1376

علي بعد از دور كردن خانواده اش از منطقه ي جنگي، در درگيري با عراقي ها اسير مي شود. در آسايشگاه، اسراي ايراني در پي اجراي نقشه ي فرار هستند تا بتوانند اسامي خود را به نيروهاي خودي برسانند چرا كه عراقي ها وجود اين اردوگاه را از نيروهاي هلال احمر مخفي نگاه داشته اند. جنگ تمام مي شود، همسر علي با اميد بازگشت اسرا منتظر علي است اما هلال احمر و ساير مراكز مربوطه اطلاعي از او در دست ندارند. علي در اردوگاه، نفوذي عراقي ها را در بين اسراي ايراني شناسايي مي كند تا بدين ترتيب عراقي ها نتوانند از چگونگي عمليات آن ها مطلع شوند. اسرا بعد از شنيدن خبر رحلت امام (ره) و عزاداري براي ايشان عمليات فرار چند تن از اسراي ايراني از جمله علي را بوسيله ي تانكر آبي كه در آسايشگاه تردد دارد به مرحله اجرا درمي آورند اما مسافتي را دور نشده اند كه با فرمانده ي اردوگاه و افرادش درگير مي شوند وليكن علي با دوستانش با كمك چند كرد مرزنشين و عليرغم شهيد شدن چند تن از آن ها، اسامي را به سلامت به ايران مي رساند.