برچسب حاج قاسم سلیمانی

عشق به حاج قاسم  منصب و مقام نمی‌شناسد

وقتی پدرم شهید شد دختر همسایه ما می‌گفت من برای بار دوم یتیم شدم. پدر هر وقت برای خانه خرید می‌کرد برای آن‌ها که در همسایگی ما بودند و یتیم هم بودند خرید می‌کرد. خیلی اخلاق خوبی داشت. هنوز هم خنده‌ها و صدای خنده‌هایش جلوی چشمانم است

تکه‌ای از محمد در میان پنبه و کفن پیچانده شد

بعد از شنيدن خبر شهادتش ديگر نفهميدم چه شد؟ با آن وضعيت بارداري خيلي سخت بود. خدا براي هيچ زني نياورد. خيلي اذيت شدم تا اينكه اميرحسام به دنيا آمد. زندگي‌ام بهتر شد. همش مي‌گفتم اگر اميرحسام نبود، من و اميرعلي چطور بايد زندگي‌مان را ادامه مي‌داديم؟!

علیرضا دلبسته شهدا به ویژه حاج قاسم بود 

۴۵ روز پیش از شهادتش مغازه باتری‌سازی و تنظیم موتوری اجاره کرده و کلی وسیله برای مغازه‌اش خریده بود. خیلی دوست داشت مغازه باتری‌سازی و تنظیم موتوری که راه انداخته بود رونق بگیرد. می‌خواست روی پای خودش بایستد و کمک خرج خانواده باشد

همانطور که قول داده بود افتخار محله شد

یاسین به من گفت مادربزرگ شما به راهت ادامه بده تا من بروم دو لیوان شربت بگیرم و بیایم. گفتم باشد. او رفت و دو لیوان شربت گرفت. همانطور که پشت سر من می‌آمد صدای انفجاری وحشتناک به گوش رسید. برگشتم و دیدم همه فضا پر از دود شده است. یاسین دو لیوان شربت در دست داشت، شوکه شده بودم، با یک حال عجیبی گفتم مادربزرگ به فدایت چیزی شده؟ گفت مادر نمی‌دانم سرم یک جوری است! همین را گفت و روی پای من افتاد. هر طور بود او را کنار خیابان کشیدم. از بینی‌اش خون می‌آمد و سرش غرق خون بود

حسرت می‌خورد که چرا دوران جنگ خردسال بود

بچه‌ها خیلی مراعات من را می‌کنند و در حضور من اشک نمی‌ریزند و بی‌تابی نمی‌کنند. گاهی صدای گریه‌های نیمه شب‌شان را می‌شنوم. گاهی از صدای گریه پسرم علی، از خواب بیدار می‌شوم و از خدا و شهدا برایشان آرامش و صبر می‌خواهم. من می‌دانم خداوند شهادت را در تقدیر او رقم زده بود. چه در میانه میدان‌جهاد و چه در حال خدمت در گلزار شهدای کرمان. او آنقدر خوب بود که خداوند شهادت را که آرزویش بود، در همین کوچه پس کوچه‌های شهر به او هدیه کرد

با دعای حاج‌قاسم عاقبت بخیر شدند

روز پنج‌شنبه، یک روز بعد از حادثه وقتی پدرش نماز صبحش را خواند و خوابید به یک‌باره از خواب پرید و به من گفت: زینب چطور است؟! گفتم زینب؟! گفت بله زینب اینجا بود. در درگاه اتاق ایستاده بود و به من گفت: سید حسن نصرالله شهید شده تا همین جمله را گفت محکم به سرم زدم و گفتم خاک بر سرم من چرا از دیروز احوال زینب را نپرسیدم. این همه خبر از گلزار شهدا آمده چرا به فکرم نرسید احوال زینب را جویا شوم، قرار بود زینب به گلزار برود

می‌گفت: وقتی وارد عملیات می‌شویم برویم سراغ حضرت زهرا (س)

شهید عبدالله میثمی نماینده امام در قرارگاه مرکزی خاتم‌الانبیا (ص) بود، اما از حضور در خطوط مقدم نبرد باک نداشت. او کنار رزمنده‌ها بودن را مایع مباهات می‌دانست. یکی از دوستانش روایت می‌کند: «هر چه آقای محلاتی می‌گفت بروید حج قبول نمی‌کرد. می‌گفت جبهه واجب‌تر است. آنجا کنار خانه خدا هستیم، اما اینجا در میدان جنگ، خود خدا حاضر است و در کنار ماست.»

حاج‌قاسم در کربلای ۵ در یک کانال ۱۲ روز فرماندهی کرد!

تا آنجا که یادم است، ششم دی ماه بود که گفتند عملیات کربلای ۴ تمام شده و باید ببینیم که تکلیف چیست. بعد یک جلسه‌ای در قرارگاه لشکر تشکیل شد. شهید حاج قاسم سلیمانی آمد و به عنوان فرمانده لشکر گزارش کوتاهی ارائه و عنوان کرد که عملیات جایگزین (کربلای ۵) انجام خواهد شد