سلوک یک سردار در ۷ کتاب
پس از شهادت سردار قاسمسلیمانی بازار کتاب شاهد موجی گسترده از آثاری با محوریت زندگی، منش و تأثیر اجتماعی او بود.
پس از شهادت سردار قاسمسلیمانی بازار کتاب شاهد موجی گسترده از آثاری با محوریت زندگی، منش و تأثیر اجتماعی او بود.
هر چند زندگی ما به سختی میگذشت، اما گلهای نداشتیم. خدا را شاکرم بچههای خوبی تربیت کردم. وقتی بچهها چیزی لازم داشتند و من میگفتم پولی ندارم تا آن وسیله را برایتان بخرم کوتاه میآمدند. دو روز قبل از شهادت میلاد به او گفتم چیزی ندارم که برای خوراکی مدرسه بتوانی ببری! حرفی نزد. بعد کمی پول تهیه کردم و فردای آن روز به میلاد دادم تا برای خودش و برادرش بتواند خوراکی بخرد، بعد متوجه شدم میلاد با آن پول فقط برای طاها خوراکی خریده بود. گذشت او در این سن ستودنی بود
واگویههای عبدالرضا اکبری از اهل خانهاش که همگی به شهادت رسیدهاند، اینگونه آغاز میشود: من متولد ۱۳۵۹ هستم. من با دختر عمهام شهیده نجمه کدخدا همتآبادی ازدواج کردم و خداوند دو نعمت بزرگ به من عطا کرد؛ دو دختر بهشتی فاطمه و فائزه. فاطمه متولد ۴ تیر ۱۳۸۵ و فائزه متولد ۲۰ دی ۱۳۸۷ بود.
رفاقت پدر و حاج قاسم به دوران دفاع مقدس باز میگشت. با هم بسیار صمیمی بودند و همدیگر را با نام کوچک صدا میکردند. همان ابتدا حاجقاسم به ایشان در جبهه مقاومت مسئولیت دادند و پدر همه همتاش این بود که با تمام توان از عهده این مسئولیت خطیر بیرون بیاید. شهادت حاجقاسم برای پدر سخت بود. یکی از همکاران پدر میگفت سردار زاهدی بعد از شهادت حاجقاسم میگفت دوستدارم خیلی زود به حاجقاسم ملحق شوم. دوست نداشتند بینشان فاصله بیفتد. رفیق قدیمیاش رفت و پدر نیز به حاجقاسم ملحق شد. پدر ارادت زیادی به سردار قاآنی داشت. او چند مرتبه در مورد سردار قاآنی گفت اگر از من بخواهند که یک پاسدار نمونه معرفی کنم، یکیشان همین سردار قاآنی است.
به قاسم سلیمانی گفتم مرحبا به این نیروهای رشید و دلاور! جواب داد: من هم ممنون آنها هستم... گفتم البته از سرفرماندهی شماست که اینهمه مقاومت شد! با تواضع گفت: این حرف را نزن من که عددی نیستم!
فرمانده عملیات ترور سردار سلیمانی درباره ساعت ۱:۲۰ بامداد ۱۳ دیماه سال ۱۳۹۸ در کتابش نوشته است: «ایستادم و به جلو خم شدم تا بهترین دید ممکن را داشته باشم. بچهها همه ساکت بودند و چشمان همه به مانیتورهای بزرگ چسبیده بود. سپس ناگهان، یک فلش سفید بزرگ سراسر صفحه به نمایش در آمد. ماشین کاملا محو شده بود. قسمتهایی از خودرو در حال بالا آمدن در هوا دیده میشد.»
رفتم سمت پیکرش. روی او را باز کردم و خواهرم سمانه را دیدم که در خون خودش غلطیده بود. خواهرم را دیدم که با شهادت به دیدار خدا رفت. همان شهادتی که همیشه با حسرت از آن یاد میکرد و ما با شوخی از کنارش میگذشتیم. من به پیکر خواهرشهیدم سلام کردم، اما او برای اولین بار جواب من را نداد.