برچسب جنگ تحمیلی

تکاوری که عاشق حراست از مرز‌های کشورش بود

کودکی‌های‌مان در دوران جنگ تحمیلی بود. حال و هوای جنگ و صدای بمب و موشک همه جا را پر کرده بود. من و برادر بزرگم و آقا جواد که با همدیگر یک سال اختلاف سنی داشتیم، به مدرسه می‌رفتیم. وقتی در مدرسه اعلام می‌کردند برای رزمندگان اسلام در جبهه‌ها نیاز به کمک دارند آقا جواد نفر اول بود که پیشقدم می‌شد

مردم فوج فوج به استقبال می‌آمدند انگار از حج برگشته‌ایم!

همان سال همراه شهیدان علی فصیحی، مجیدرستمی، حسنعلی هاشمپور و جانبازان حسین حیدری و سیدحسن طباطبایی یک گروه تشکیل دادیم که برای جبهه ثبت نام کنیم. اما به خاطر کمی سن و کوتاهی قامت، ما را ثبت نام نکردند. گفتند باید حداقل ۱۶ ساله باشید تا ثبت‌نام شوید

روایت یک قهر و آشتی در کربلای ۴

«ديگر مسئول لشكر من نيستم، ابوشهاب است. من نمي‌كنم» آري حسين به عنوان اعتراض صحنه گفت و شنود را ترك كرد و فرماندهي لشكر را بدون كوچك‌ترين اجبار به ديگري وانهاد و با اراده و اختيار كامل به جمع بسيجيان در خط مقدم درگيري پيوست

تولدش را از ۴۸ به ۴۵ تغییر داد و به آرزویش رسید

ما تا ۱۰ سال منتظر محمدعلی بودیم. تصورمان این بود که برادرم به اسارت درآمده است. برای همین به انتظارش ماندیم تا برگردد. ۱۰ سال از آن زمان گذشته بود که به ما خبر دادند بقایای پیکرش در تفحص پیدا شده است. پاره‌های استخوان همراه پلاکش به وطن بازگشت