پیک سحر 1369
«مش رحمان» رفتگر محله، برای تهیه جهیریه دخترش نیازمند پول است، اما چون پس از تلاش بسیار نمیتواند پول تهیه کند، مجبور میشود خود را بازخرید کند. مراسم عروسی اگرچه با اتفاقات گوناگونی همراه است، اما سرانجام به خوشی انجام میگردد.
«مش رحمان» رفتگر محله، برای تهیه جهیریه دخترش نیازمند پول است، اما چون پس از تلاش بسیار نمیتواند پول تهیه کند، مجبور میشود خود را بازخرید کند. مراسم عروسی اگرچه با اتفاقات گوناگونی همراه است، اما سرانجام به خوشی انجام میگردد.
داستان این سریال از اواخر دورهٔ خلافت عثمان بن عفان شروع و تا پنج سال انتهایی و دوران خلافت و زندگی علی بن ابیطالب میپردازد.
پس از انقلاب، در بحبوحه ي ماجراي حمله ي نظامي طبس، چهار مرد (تقي نيا، كامران، ثابتيان و تيمسار)، كه وابستگي هايي به نظام سرنگون شده ي سلطنتي دارند، در ويلايي گرد آمده اند و در انتظارند تا كودتا پيروز شود. حمله ي نظامي طبس شكست مي خورد و چهار مرد مستأصل از وضع خود و ترس از گرفتار شدن ديوانه وار به جان هم مي افتند و يكديگر را از پا در مي آورند.
عباس صفاري، در جريان بروز مشاجره با دوست خود باعث مرگ ناگهاني وي شده و به 25 سال حبس محكوم مي شود. با سپري شدن 20 ساله محكوميت و عفو 5 ساله آخر، قرار آزادي عباس صادر مي گردد. اما روز موعود در شرايطي كه همگان منتظر آزادي عباس هستند استوار هدايت خبر مرگ ناگهاني عباس را به همسرش، عصمت، مي دهد. اما عصمت از گفتن حقيقت به فرزند نابيناي خود، جواد كه در آستانه برگزاري مراسم ازدواجش قرار دارد خودداري مي كند. استوار هدايت كه قبل از عزيمت به سفر عصمت را در جريان واقعيت كشته شدن عباس به دست يكي از مأمورين زندان قرار داده بود با تقاضاي وي مبني بر معرفي خود بعنوان پدر جواد و حضور در مراسم عروسي او مواجه مي شود. جواد كه بطور ناگهاني در جريان مكالمه استوار و مادرش قرار مي گيرد خانه را ترك كرده و از حضور در مراسم خودداري مي كند. اما سرانجام توسط همسرش مريم متقاعد شده و با واقعيت مرگ پدرش كنار مي آيد.
جواد كه از خانواده متمولي است، شيفته دختر فقير قاليباف مي شود. والدين مرد جوان با اين وصلت مخالفت مي كنند. جواد بر رأي خود پافشاري كرده و سرانجام به جهت ادامه مخالفت ها خانواده اش را ترك مي كند. پس از آن طي حادثه اي سلامت خود را از دست مي دهد. خانواده دختر با صرف همه زندگي شان جواد را معالجه و سلامتي را به او بازمي گردانند. تنها در اين هنگام است كه خانواده جواد به خود مي آيند.
محمد غفاري به عنوان نقاش باشي دربار ناصرالدين شاه قاجار پذيرفته مي شود. و مدتي بعد لقب كمال الملك مي گيرد. طي حادثه اي در جريان كشيدن تابلو در تالار آينه، يكي از جواهرات تخت شاه گم مي شود و كمال الملك به اتهام ربودن جواهر، توسط كامران ميرزا بازجويي و به او اهانت مي شود. اما سارقان را مي يابند و در ملأ عام گردن مي زنند؛ در حالي كه نقاش باشي از اهانتي كه به او شده، رنجيده خاطر است. پس از ترور ناصرالدين شاه و تاج گذاري مظفرالدين شاه براي تكميل هنرش به اروپا مي رود. در بازگشت به مشروطه خواهان علاقه نشان مي دهد و پس از امضاي فرمان مشروطيت و مرگ مظفرالدين شاه از دربار فاصله مي گيرد. سال ها بعد پيشنهاد رضاشاه را براي همكاري نمي پذيرد و به عراق تبعيد مي شود. سرانجام در خانه اي كوچك و در غربت، به مرگ طبيعي مي ميرد.
در اواخر سلطنت قاجار مردم روستاها و شهرهاي شمال و جنوب كشور زير فشار قرار مي گيرند تا آذوقه قواي بيگانه را تأمين كنند. در يكي از روستاهاي شمالي يكي از اهالي به نام الهيار ايستادگي مي كند و به وسيله ي قزاق ها دستگير مي شود. سيد مراد، كه مردم به او تأسي مي جويند، براي نجات الهيار مي كوشد. الهيار كشته مي شود. موعظه هاي سيد مراد موجب مي شود گروهي از روستائيان مخالفت خود را زير نظر خليل نامي علني كنند. فرماندهان قزاق كه شورش را زير سر سيد مراد مي بيند دستور دستگيري او را مي دهند. مردم بي حرمتي به سيد را تاب نمي آورند و به قزاق خانه حمله مي برند و در نبرد با قزاق ها پيروز مي شوند.
حسين عطاردي با همسرش، فخري و پسرش، در خانه ي قديمي پدر زندگي مي كند. او و همسرش كارمند بانك اند. فخري با تهيه ي وام مسكن به اصرار به حسين مي قبولاند كه خانه ي پدري را بفروشند و در يك مجتمع آپارتماني، در حومه ي شهر ساكن شوند. پدربزرگ مخالف است. آن ها به منظور فروش خانه، پدربزرگ را به آسايشگاه سالمندان مي سپارند. محمد، فرزند خانواده، كه به پدربزرگ علاقه مند است، او را در آسايشگاه مي يابد و به ديدارش مي رود. حسين با ديدن رفتار پسربچه پشيمان مي شود و به رغم تصميم همسرش درخانه ي قديمي پدر مي ماند. فخري نيز به خانه و زندگي باز مي گردد.