برچسب جعفر بزرگی

افسانه آه 1369

بيوه اي ثروتمند اما افسرده به شدت احساس پوچي مي كند و قصد خودكشي دارد. وي در گذشته بين يك خواستگار ثروتمند و يك خواستگار هنرمند، مرد ثروتمند را ترجيح داده است. از سر دلتنگي آهي مي كشد و «آه» در هيبت جواني سفيدپوش و گيسو بلند ظاهر مي شود و آرزوي زن را كه قرار گرفتن در جاي مستخدمه خانه اش است، برآورده مي كند. زن مستخدم نيز با مشكلات فراوان زندگي اش دست به گريبان است، ولي دلش مي خواهد كه به جاي خواهر تركمنش باشد و فكر مي كند كه زندگي و شرايط او بهتر است. آه ظاهر مي شود و او را به خواهرش تبديل مي كند. زن تركمن نيز پسر سواركارش را از دست مي دهد. در اين هنگام چند دختر دانشجو و محقق كه در حال بررسي زنان آن ناحيه كشورند با زن تركمن آشنا مي شوند. زن تركمن دردمند و افسرده از آه مي خواهد كه به جاي دختر دانشجو باشد. دختر دانشجو روابط خوبي با استادش ندارد. او نيز از وضع خود ناراضي است و از آه مي خواهد كه او را به جاي دوست نويسنده اش كه بسيار موفق هم هست، قرار دهد. آه آرزوي دختر دانشجو را نيز برآورده مي كند و او را به زن نويسنده تبديل مي كند. زن نويسنده نيز با مشكلات فراوان زندگي اش روبروست. او دو خواستگار داشته، يك جوان ثروتمند و يك جوان هنرمند كه وي هنرمند را ترجيح داده است. زن نويسنده از آه مي خواهد كه كاش به جاي زني بود كه مرد ثروتمند را انتخاب كرده است. دست آخر زن نويسنده به همان زن ثروتمند اول ماجرا تبديل مي شود. زن تصميم مي گيرد به جاي خودكشي به زن مستخدم خانه اش كمك كند و هزينه بيمارستان و زايمان دخترش را تقبل كند و با اميد به دنيا بنگرد.

دیگه چه خبر! 1370

رفتار و شوخي هاي فرشته، دانشجوي باهوش رشته ي ادبيات، موجب سوء تفاهم براي مسئولان دانشكده مي شود. آن ها او را از تحصيل معلق مي كنند. برادرش عباس، كه به كار با كامپيوتر علاقه دارد، به او توصيه مي كند كه كاري پيدا كند. فرشته در يك شركت انتشاراتي مشغول به كار مي شود و عباس يك آدم آهني به نام مبارك مي سازد تا در كارهاي خانه به او كمك كند. عمه خانم به عباس و آدم آهني علاقه اي ندارد. بگو مگوي فرشته با يكي از همكارانش موجب مي شود كه او به نويسندگي علاقه مند شود. فرشته با راهنمايي هاي عباس احساسات قلبي خود را روي كاغذ مي آورد، كه به دست آقاي زندي، رئيس شركت مي رسد جعفر، مستخدم شركت، به فرشته علاقه مند است و خود فرشته به آقاي زندي دلبستگي دارد. فرشته با راهنمايي هاي برادرش و با استفاده از كامپيوتر موفق مي شود مسئولان دانشكده را در مورد نحوه رفتار و سكنات خود قانع كند. روزي كه فرشته براي رفتن به دانشكده قصد دارد از كار در شركت استعفا دهد آقاي آذر به او پيشنهاد ازدواج مي دهد.

مدرسه پیرمردها 1370

پسران آقاي پاك نهاد مؤسس مدرسه ناشنوايان به بهانه اين كه پدر به خارج از كشور رفته است مي خواهند ساختمان قديمي مدرسه را خراب كنند و جاي آن پاساژ بنا كنند. نوه پيشكار آقاي پاك نهاد برحسب تصادف درمي يابد كه او برخلاف گفته پسرانش در جايي نگهداري مي شود كه به نظر مي رسد كه مدرسه پيرمردها باشد. فسقلي با پنهان شدن در اتومبيل پسران پاك نهاد سر از يك آسايشگاه سالمندان درمي آورد. فسقلي با كمك پيرمردان ساكن آسايشگاه و سرآشپز آنجا تصميم به نجات پاك نهاد مي گيرد.

آسمان پرستاره 1378

نسيم كه حالا زن جاافتاده اي است، خاطرات جواني اش در سال هاي 1320 را مرور مي كند. او كه پرستار است به ايستگاه قطار به پيشواز عليرضا، پسر افسر خانم كه از اراك آمده، مي رود. مادر عليرضا از آنجا كه او در امتحان هايش با نمره هاي خوب قبول شده به او اجازه داده تا تابستان را نزد خاله اش به سر برد. مهندس احسان كاملي، شوهر نسيم، نيز كه در پالايشگاه آبادان كار مي كند به تهران مي آيد و پس از آن كه محمود زماني، دوست شاعرش را ملاقات مي كند تصميم مي گيرد همراه با او، نسيم، عليرضا و دوست مشتركشان دكتر معارف براي تفريح به كافه رستوران رويال تهران بروند. در آنجا، زماني و دكتر معارف با هم مشاجره مي كنند و زماني كه بسيار حساس است به حالت قهر از كافه بيرون مي آيد. همان شب تعدادي از مأموران دولتي به منزل احسان مي ريزند و او را دستگير مي كنند. نسيم كه باردار است بر اثر ضربه مشت يكي از مأموران به شدت مصدوم مي شود و سقط جنين مي كند. اين براي او كه پس از پانزده سال مي خواسته فرزندي به دنيا آورد بسيار دردناك است. از طرفي نگران همسرش است. دكتر معارف به همراه نسيم به سراغ تيمسار كه گفته مي شود بازداشت احسان به دستور او بوده مي روند و تيمسار مي گويد كه احسان پرونده قطوري چه در زمان تحصيل و چه در زمان كار در شركت نفت دارد و از فعاليت هاي ضددولتي او در اعتصاب ها مي گويد. احسان به پاسگاه دورافتاده اي در كوير تبعيد مي شود و چندي بعد پاسگاه مورد حمله عده اي مسلح قرار مي گيرد. استوار سميع به احسان مي گويد كه خودش را نجات بدهد. استوار كشته مي شود و احسان با مهاجمان درگير مي شود. مهاجمان او را به عنوان اسير با خود مي برند ولي او در يك فرصت مناسب فرار مي كند و به زحمت خودش را به تهران نزد همسرش مي رساند. احسان در ديداري با زماني او را به لحاظ روحي بسيار آشفته مي بيند و مدتي بعد خبر مرگ زماني را مي شنود. احسان بار ديگر به دام مأموران امنيتي مي افتد و نسيم بعدها درمي يابد كه كشته شده است. سال ها بعد نسيم، خانه اي را كه زماني در آن زندگي مي كرده به عليرضا كه حالا پسر بزرگي شده و مهندس ساختمان است نشان مي دهد و قرار مي شود خانه نوسازي شود.

درخت گلابی 1376

محمود نويسنده اي است كه براي نوشتن باقيمانده ي كتاب جديد خود در پي يك كم كاري طولاني، به باغ پدري خود در دماوند پناه آورده است. اما در باغ درخت گلابي قديمي كه براي محمود سرشار از خاطره است ميوه نداده و باغبانان از او مي خواهند كه در مراسمي آييني براي ترساندن درخت و به بار نشستن دوباره ي آن شركت كند و محمود مي پذيرد و در اين بين او به مرور خاطرات نوجواني خود مي پردازد، زماني كه شيفته ي دختر عمه اش بوده و با اينكه دختر از او بزرگتر است به او ابراز عشق مي كند و برايش اشعار عاشقانه مي گويد و با او ساعت ها در باغ به اجراي نمايشنامه هاي مختلف مي پردازد، چرا كه هر دو به ادبيات علاقه مندند اما روزي دختر براي خداحافظي مي آيد چون قصد دارد نزد پدرش كه خارج از كشور است برود و محمود از او مي خواهد كه صبر كند و دختر مي پذيرد، اما سال ها بعد كه محمود وارد جريانات سياسي مي شود نامه هاي دختر را پاسخ نمي دهد و رفتنش را به تاريخي بعد موكول مي كند تا اينكه بر اثر فعاليت هاي سياسي به زندان مي افتد و آن جا با ديدن يكي از اقوام دختر خبر فوت او را دريافت مي كند. محمود در بازگشت از خاطرات خود به زمان حال، خود را در كنار درخت گلابي مي بيند كه چشم به محمود نوجوان كه بالاي درخت گلابي نشسته است دوخته و احساس نزديكي عجيبي با درخت گلابي دارد.

خسوف 1371

خسرو چند قاچاقچي اشياي عتيقه را با وانت به گورستان مي برد تا آن ها جسد موميايي شده ي زني را از گور درآورند. خسرو در مسافرخانه اي به سارا برمي خورد كه به جسد شباهت دارد. سارا از خسرو مي خواهد كه او را در يافتن شوهرش كمك كند. شوهر سارا قرار است شب هنگام به مسافرخانه بيايد، اما صاحب مسافرخانه مانع از ماندن زن در آنجا است. خسرو با سارا به كاروانسراي قاچاقچي ها مي رود، اما كسي را درآنجا نمي يابد. درمسافرخانه نادر، برادر سارا، و پسر عمويش فريبرز، كه به سارا علاقمنداست و عمويش فتاح به انتظار سارا نشسته اند. فريبرز و نادر با خسرو گلاويز مي شوند. اما با دخالت مردم سارا به همراه خسرو مي گريزد و به خانه ي پيرزني پناه مي برند. فريبرز و نادر به كمك پليس به خانه ي پيرزن وارد مي شوند و سارا را با خود مي برند. اما سارا از دست آن ها مي گريزد و از خسرو مي خواهد تا او را به گورستاني در خارج شهر برساند. نادر و فريبرز و فتاح آن دو را تعقيب مي كنند و با يافتن شناسنامه ي سارا درمي يابند كه موضوع ازدواج او صحت دارد. اتومبيل آن ها با وانت خسرو تصادف مي كند و وانت از جاده منحرف مي شود. در گورستان نادر اعتراف مي كند كه شوهر سارا را به قتل رسانده و همان جا دفن كرده است. فريبرز خود را از معركه كنار مي كشد و با آتش سيگار او اتومبيل فتاح در آتش مي سوزد. سارا و خسرو از محل حادثه دور مي شوند.

ماه و خورشید 1374

مختار جوان رزمنده اي است كه تحصيلات خود را به دليل رفتن به جبهه نيمه كاره رها مي كند، اما با خبر پذيرش قطع نامه به تهران برمي گردد و در ادامه ي رفتن به دانشگاه، با گرفتن نمره هاي ضعيف تهديد به اخراج مي شود. او درس را رها كرده و به كارهاي ديگر مي پردازد. روزي مختار با همرزم سابقش نادر برخورد مي كند و با او به تجارت مي پردازد. مختار به اصرار نادر تصميم مي گيرد با دختري به نام نرگس ازدواج كند، اما خانواده ي نرگس از مختار گواهي سلامت روحي و جسمي مي خواهند. و مختار آزمايش هاي لازم را انجام مي دهد و ثابت مي كند كه سالم است، و ازدواج سر مي گيرد و زوج هاي جوان براي گذراندن ماه عسل به شمال كشور مي روند، اما در جاده مختار با شنيدن خبر رحلت امام خميني (ره) ديوانه وار رانندگي مي كند و ماشين منحرف مي شود و به شدت آسيب مي بيند اما با حضور نرگس و دوست مختار (حاج ابراهيم) او روحيه اش را بدست مي آورد.

سهراب 1378

سهراب و ترانه كه يكديگر را دوست دارند به دليل مخالفت والدين، هر كدام به تنهايي تصميم به خودكشي مي گيرند. سهراب از مرگ نجات پيدا مي كند و زماني كه درمي يابد ترانه اقدام به خودكشي نكرده از او مي رنجد. چندي بعد سهراب از خانه فرار مي كند و به خانه يكي از دوستانش كه همراه با تعدادي جوان بيكاره در آن زندگي مي كنند، مي رود. روابط صادق (پدر سهراب) و عباس (پدر ترانه) كه سال ها پيش با يكديگر در جبهه هاي جنگ مي جنگيدند و دوستي صميمانه اي داشتند از مدت ها قبل و به ويژه پس از ماجراي دلدادگي فرزندانشان به سردي گراييده است. پس از آن كه ترانه در يك ديدار پنهاني با سهراب به او مي گويد كه يك خواستگار جواهرفروش دارد، سهراب با همكاري دوستانش تصميم به سرقت جواهرات مغازه جواهرفروشي مي گيرد. سهراب مصمم است با فروش جواهرات دزديده شده همراه با ترانه به خرمشهر برود. سهراب نقشه فرار را اجرا مي كند. صادق و عباس تصميم مي گيرند كدورت ها را فراموش كنند و هر دو براي برگردانيدن سهراب و ترانه به خرمشهر بروند، ولي در آنجا گرفتار چند آدم خلافكار مي شوند و پس از شكنجه هاي فراوان به قتل مي رسند. در حالي كه عكس قاب شده صادق و عباس بر سنگ قبر آنها گذاشته شده، دو دلداده جوان در بالاي سنگ مزار پدرانشان سوگواري مي كنند.