برچسب جعفر بزرگی

این خانه دور است 1370

«رحیمه خانم» ساکنِ خانهٔ سالمندان می‌شود. خواهرخوانده‌اش «اقدس خانم» نیز علیرغم مخالفت فرزندانش، به او می‌پیوندد تا «رحیمه خانم» در خانه سالمندان احساس تنهایی و جدا افتادگی نکند. این دو در خانه سالمندان با «مینو خانم» که فرزندانش او را تنها گذاشته و به خارج رفته‌اند، آشنا می‌شوند. این سه نفر با کمک هم، محیط دلگیر و یکنواخت خانهٔ سالمندان را تغییر می‌دهند و فضایی شاد و پرنشاط و امید می‌سازند و ثابت می‌کنند که مشکل سالمندان را با محبت و توجه می‌توان حل کرد.

کیف انگلیسی 1378

داستان کیف انگلیسی در دوران موسوم به دهه طلایی آزادی اتفاق می‌افتد؛ و داستان شخصیت سیاست‌مدار - روشنفکری را در این دوران به تصویر می‌کشد.

پهلوانان نمی میرند 1376

این مجموعه تلویزیونی داستانی در زمان قاجار را روایت می‌کند در شهر تهران که پهلوانان ورزش باستانی مورد اعتماد و احترام همه مردم بودند. ناگهان پهلوان اول پایتخت کشته می‌شود. در ادامه شخصیتهای دیگری چون پهلوان جواد کشته می‌شوند. در این راستا پهلوان نصرت فرزند اول پهلوان خلیل مرحوم پیگیر قضایای قتلهای مرموز شده و درمی یابد قتلها زیر سر یک فرد متظاهر و مکار (پهلوان اسد و دو شاگردش) است که در میانه داستان کنسول روس با انگیزه قتل سید محمد واعظ نیز با آنها همداستان شده‌است؛ ضمنا شازده معتمد و لوطی اصلان راهزن نیز تصادفا از هویت قاتلان مطلع شده اند. در انتها پهلوان نصرت به یاری دو تن از مریدانش (ارسلان و حشمت زرین) و پهلوان قلیچ و یک افسر نظامی باوجدان (میرزاعلی) قاتلان را به سزای اعمالشان می‌رساند.

کهنه سوار 1376

جوانی به نام «حسین حسینی‌پور» (با بازی حسین ابراهیمی) به ورزش کشتی علاقه‌مند است. پدر او (با بازی محمدعلی کشاورز) نیز خود در سالهای گذشته پهلوان و کشتی‌گیر بوده است؛ اما بدلیل آنکه در این راه، ناجوانمردی‌های بسیاری دیده است، قسم خورده است هرگز اجازه ندهد پسرش به این ورزش روی آورَد....

باران عشق 1380

داستان از این قرار است که یک بانک، اقدام به برگزاری مراسم قرعه‌کشی‌ می‌کند. یکی از جوایز این قرعه‌کشی، سفر به کربلاست. تعدادی از دارندگان حساب پس‌انداز، برنده این جایزه می‌شوند که هر کدام از آنان برای خودشان داستانی دارند. این مجموعه موقعیت دراماتیک افرادی را روایت می‌کند که میهمان امام حسین (علیه‌السلام) هستند.

بچه های طلاق 1368

يك دانشجوي رشته ي‌ سينما به نام فرشته، مربي خصوصي دختر نوجواني است به نام عاطفه كه والدينش متاركه كرده اند. فرشته كه در جست و جوي موضوعي است براي پايان نامه ي‌ تحصيلي خود در مي يابد كه پدر عاطفه باعث شده است كه دخترش وضع روحي نامناسبي پيدا كند. فرشته در پي تحقيقاتي درباره ي مسئله طلاق به اعضاي خانواده نزديك مي شود و موجب مي گردد كه روابط گسسته خانواده از نو سامان بگيرد.

پرتگاه 1372

پليس اسماعيل را جلو يك تالار عروسي دستگير و بازپرس او را وادار مي كند كه گذشته اش را مرور كند: روزي اسماعيل با دوستش فريبرز، كه جواني بزهكار است، با الهه روبرو و به تدريج به او علاقه مند مي شود. اسماعيل كه قادر نيست پول توجيبي خود را از پدر بگيرد با فريبرز به سرقت پخش صوت اتومبيل ها مبادرت مي كند. روزي موقع سرقت پخش صوت يك اتومبيل عروس مردي به نام سيامك سوار اتومبيل مي شود و آن را به سرقت مي برد. سيامك فريبرز را كه در تعقيب او است مجروح و اسماعيل را به همكاري دعوت مي كند. اسماعيل كه دريافته اتومبيل براي عروسي الهه آماده شده، در لحظه اي كه سيامك او را ترك كرده تصميم مي گيرد اتومبيل را به جاي اولش بازگرداند. او با اتومبيل مي گريزد، اما در راه با مجروحي تصادفي مواجه مي شود كه راننده ي اتومبيل تصادف كرده از اسماعيل مي خواهد او را به بيمارستان برساند. پس از رسيدن به بيمارستان راننده مي گريزد و اسماعيل با يك مرده تنها مي ماند. اسماعيل بار ديگر سراغ سيامك مي رود. سيامك او را به گاراژ اتومبيل هاي مسروقه مي برد. اسماعيل به سيامك حمله مي كند و با ضربات ميله اي آهني او را از پا در مي آورد. اسماعيل سوار بر اتومبيل به جلو تالار عروسي مي رود و توسط پليس دستگير مي شود. بازپرس پدر اسماعيل را مي خواهد و شخصيت سيامك را كه به تازگي از خارج براي اسماعيل نامه و عكس فرستاده زاده ي توهم او مي داند. اسماعيل زنداني مي شود، اما به دليل عدم سوء سابقه پس از مدتي از زندان آزاد مي شود و به همراه پدرش به خانه بازمي گردد.

سفر شبانه 1376

علي نوجوان ساكن بخش باهو در بندرگز، خبر ناپديد شدن پدر رزمنده اش را در جبهه مي شنود. مادر باردار علي با شنيدن اين خبر دچار بحران روحي مي شود و سلامت فرزند آينده اش به خطر مي افتد. پزشك حضور پدر را بالاي سر مادر ضروري اعلام مي كند و پدربزرگ علي كه سوزنبان قطار است، براي رفتن به آبادان به اميد يافتن پسرش مرخصي تقاضا مي كند. وقتي با تقاضاي مرخصي پدربزرگ به دليل نبودن جانشين موافقت نمي شود، علي شبانه سوار قطاري مي شود تا به آبادان برود. در راه مأموران قطار چند بار او را پياده مي كنند و به ايستگاه تحويل مي دهند؛ اما او هر بار مي گريزد و سرانجام با همراهي يك زوج پير به مقصد مي رسد. پس از مدتي جستجوي بي نتيجه علي را بار ديگر تحول راه آهن مي دهند تا با قطاري برگردانده شود. درراه قطار مورد بمباران نيروهاي عراقي قرار مي گيرد و علي از اين فرصت استفاده مي كند تا با يك وانت خود را به جاده آبادان برساند. اما جاده بسته است و اين بار او پنهاني سوار آمبولانسي مي شود كه راننده اش صالح نام دارد. صالح به علي كمك مي كند تا پدرش را كه به علت موج انفجار دچار فراموشي شده، در يكي از بيمارستان هاي تهران پيدا كند. هنگام بازگشت با قطار، علي عكس هاي خودش را به پدر نشان مي دهد و با نشان دادن قرقره اي كه او قبلاً برايش خريده بود، سبب مي شود پدر او را بازشناسد.