کمکم کن 1383
این سریال داستان جوانی با بازی حمید گودرزی را روایت میکرد که طی یک تصادف به کما رفت. چند جوان دیگر هم در همان زمان به کما رفته بودند که از این بین دو نفر به هوش آمدند تا کارهای اشتباه بقیه را جبران کنند.
این سریال داستان جوانی با بازی حمید گودرزی را روایت میکرد که طی یک تصادف به کما رفت. چند جوان دیگر هم در همان زمان به کما رفته بودند که از این بین دو نفر به هوش آمدند تا کارهای اشتباه بقیه را جبران کنند.
یک پزشک و یک پرستار، علاوه بر آنکه در بیمارستان همکار هستند، در یک مجتمع مسکونی هم در همسایگی زندگی میکنند و اندکی بعد، تصمیم میگیرند با یکدیگر ازدواج کنند. در شب عروسی، داماد در مراسم حاضر نمیشود و این موضوع، علاوه بر نگرانی و اضطراب، زمینهساز بروز اختلاف و سوءتفاهم میان دو خانواده نیز میگردد…
چند خانواده در خانه آقای فردوس، که مقیم خارج است ساکن هستند. با بازگشت فردوس به ایران اتفاقات تازهای میافتد...
مرتضي مصلحتي جوان معتادي است كه همسر و فرزندش او را طرد كرده اند. كريم كه عامل اعتياد مرتضي است براي تماس با يوسف، قاچاقچي سابقه دار، او را به چاه بهار مي فرستد، اما يوسف كار قاچاق را كنار گذاشته است. هنگام بازگشت مرتضي با رسول، دوست دوران كودكي اش، رو به رو مي شود، رسول كه سروان ارتش و رييس پاسگاه ژاندارمري چاه بهار است، متوجة اعتياد مرتضي مي شود و او را نصيحت مي كند، اما مرتضي اعتياد خود را انكار مي كند. در تهران كريم از مرتضي مي خواهد تا از دوستي خود با رسول و موقعيت او استفاده كند، و محموله هاي مواد مخدر را از چاه بهار به تهران برساند. در تماس نخستين، رسول به نيت مرتضي پي مي برد و او را از خود مي راند. مرتضي كه از وضع خود به تنگ آمده است كريم و همدستانش را به پليس لو مي دهد و خود را در زيرزمين خانه اش حبس مي كند و كليد آن را در اختيار رسول، كه عازم جبهه است، مي گذارد. مدتي بعد رسول كه پايش در جبهه قطع شده از جبهه باز مي گردد و وقتي با مرتضي رو به رو مي شود كه او اعتياد را ترك كرده است.
دو ارباب به نام هاي فرخان و صولت براي تصاحب چراگاه منطقه با هم ستيز دارند. آن دو با اجير كردن اسب سواران ماهر، هر بار در مسابقه هاي دوره اي كه براي تصاحب چراگاه برگزار مي شود شركت مي كنند. سلمان با اسب تندرويي به نام تندر براي فرخان مي تازد و صولت سواركاري به نام يارسلطان از پايتخت مي آورد با توطئه صولت، سلمان، سواركار فرخان از اسب به زير مي افتد و مجروح مي شود و سواركار خود او نيز بر اثر غفلت زير سم اسب ها از هوش مي رود. در مسابقه ي بعد فرخان سواركار ديگري به نام آرتاق را به خدمت مي گيرد و سلمان كه بر اثر نيش و كنايه هاي مردم و داور پير مسابقات، حكمت بابا، به خود آمده است، پسر خود، سمندر را براي شركت در مسابقه آموزش مي دهد. سمندر از سوي مردم و با اسب پسر بي بي كه به دست افراد خان كشته شده است در مسابقه شركت مي كند. فرخان و صولت كه شكست خود را حتمي مي دانند اسب را مي دزدند، سمندر نيز ناپديد مي شود. مسابقه شروع مي شود و سمندر و اسب با تأخير در مسابقه شركت مي كنند و پيروز مي شوند. فرخان كه به خشم آمده است اسب خود، تندر را با تير هلاك مي كند و مردم عصباني به آنان حمله ور مي شوند .
علي، معلم جوان به يكي از روستاهاي پرت افتاده ي سيستان مي رود تا با ياري اهالي در آن جا مدرسه بسازد. او از همان ابتدا با مخالفت ببرك خان، قاچاقچي شروري كه مخالف با سواد شدن اهالي است، رو به رو مي شود. علي در قهوه خانه ي روستا كه صاحبش از ايادي ببرك خان است، منزل مي كند. شاگرد قهوه چي كه به ظاهر كر و لال است براي شناسايي قاچاقچيان به منطقه آمده است. به زودي فرزند ببرك خان، قهوه چي و شاگردش و جوانان ديگر به علي علاقه مند مي شوند و به او كمك مي كنند. ببرك خان و يارانش موقع حمل مواد مخدر مورد هجوم ژاندارم ها قرار مي گيرند و دستگير مي شوند. قهوه چي در درگيري مي ميرد و ببرك خان در واپسين لحظه فرزندش را به علي مي سپارد.
احمد خيرآبادي، پس از زخمي شدن در جبهه جنگ براي مداوا و استراحت به تهران برمي گردد. پدر احمد فوت كرده و مادرش به كمك او نياز دارد. ربابه، نامزد احمد و بسياري از دوستانش از احمد مي خواهند كه در تهران بماند. احمد در كارخانه اي مشغول به كار مي شود و در مي يابد كه صاحب كارخانه، انصاري از راه تقلب و احتكار به مال اندوزي مشغول است. او در جمع كارگران انصاري را افشا مي كند. انصاري با او درگير مي شود. احمد در جستجوي خود موفق مي شود انبار كالاهاي احتكار شده را كشف و شركاي انصاري را شناسايي كند انصاري و شركايش تصميم به قتل احمد مي گيرند؛ اما نيروهاي انتظامي سر مي رسند و انصاري و همكارانش را دستگير مي كنند.
در بحبوحه ي انقلاب گروهبان مكوندي به ماسوله مي رود و مردم را آزار مي دهد. او براي آن كه منطقه ي تحت نفوذش از شهرهاي ديگر كم نياورد حكومت نظامي اعلام مي كند. كسبه ي بازار، معلم ها و دانش آموزان مدرسه با او مقابله مي كنند و فرزندش را مي آزارند. همزمان با فرار شاه از كشور به پاسگاه تحت فرماندهي او كه جشني به بهانه ي ارتقاي درجه ي مكوندي در آن برپا است، هجوم مي برند و بساطش را به هم مي ريزند.