برچسب تأکید بر «زندگی» چه معنایی دارد؟

اهمیت سلامتی در بزرگ‌سالی

با افزایش سن ممکن است کم‌کم بعد از بالارفتن از دو طبقه شروع به نفس‌نفس‌زدن کنید، به اتوبوس نرسید یا نتوانید نام شخص خاصی را به خاطر بیاورید. در این صورت تنها باید تغییرات کوچکی انجام دهید و بدانید که این تغییرات، اثرات مداوم بر سلامت شما خواهد داشت.از امروز تغییرات را شروع کنید تا از نتایج آن بر مغز و بدنتان بهره‌مند شوید.

این نرفتن باارزش است

تلویزیون را خاموش می‌کنم. خسته و کلافه‌ام! از اینکه هر روز خیل عظیم عشاق را می‌بینم و می‌دانم که نمی‌توانم به آن‌ها بپیوندم؛ از اینکه هر روز یک‌ نفر «حلالم‌کنید، عازمم» گذاشته و قرار نیست من عازم باشم.

چرا نمی‌‌توانیم به شیرینی نه بگوییم؟

شیرینی یکی از بزرگ‌‌ترین لذت‌‌های زندگی است. عشق مردم به شیرینی آن‌‌قدر فطری و غریزی است که شرکت‌‌های غذایی تقریباً به هر چیزی که درست می‌‌کنند، شکر اضافه می‌‌کنند تا از این طریق مشتریان را اغوا و آن‌‌ها را به خرید محصولاتشان ترغیب کنند: ماست، سس گوجه‌‌فرنگی، اسنک‌‌های میوه‌‌ای، غلات صبحانه و حتی چیزهایی که به‌‌عنوان تغذیه سالم معرفی می‌‌شوند مثل گرانولا بار.

دلم بهانه‌ا‌ت را می‌گیرد

استکان‌های کمر باریک چای را جلوی‌شان می‌گیرم. مداحی «من ایرانم و تو عراقی» از شبکه‌ تلویزیونی در حال پخش است. علیرضا و مهدی با پشت دست اشک غلتیده روی گونه‌هاشان را پس می‌زنند و چای برمی‌دارند.

سالمندی با طعم کارگری!

شمع‌های تولد 70 سالگی را که فوت کرد، بچه‌ها خواستند چشمانش را ببندد و آرزو کند. آرزوی عبدالله را آن روز کسی نشنید. غم چشم‌هایش را پشت لبخندهای زورکی پنهان کرد تا به روی خود نیاورد که سال‌هاست شادی برایش رنگ باخته؛ شاید از آن روز که با هزار و یک خیال پا به سن گذاشت، ولی فقر و نداری او را شرمسار خانواده کرد؛ نه یک بار و نه دو بار که به وسعت چین و چروک‌های روی پیشانی: «از ته دل از خداوند خواستم که هیچ مردی به سن‌وسال من را شرمنده زن و بچه نکند.» دست‌های زمخت و تاول‌زده‌اش راوی عمر رفته است؛ پیر از زمانه و رنجور از زندگی: «زانودرد امانم را بریده. فشارخون و مرض قند دارم.

پشت تئاتر به مردم گرم است

نمایش «ضیافت کشتارگاه» پنجاه‌و‌سومین اثر نمایشی «اصغر خلیلی» است. این کارگردان اصفهانی در حالی تئاتر جدید خود را روی صحنه می‌برد که پس از هجده سال دوری از شهر خود، بار دیگر به تولید اثر نمایشی در نصف جهان پرداخته است.

لطفاً ذهن‌خوانی نکنیم!

زمانی که به مادرم گفتم: «بابا من را دوست ندارد»، دستی بر سرم کشید و گفت: «نه عزیزم. تو بابای خوبی داری.» یا زمانی که به مادرم گفتم: «من مدرسه را دوست ندارم. امروز مدرسه نمی‌روم»، به من گفت: «نه، مدرسه خوب است!»