برچسب بیژن امکانیان

در آرزوی ازدواج 1369

جهانگير پس از پايان خدمت سربازي تصميم مي گيرد با دختري به نام ناهيد ازدواج كند. اما پدردختر براي ازدواج آنها شرطي مي گذارد و آن پيدا كردن كار مناسب از سوي جهانگير است. جهانگير موفق به پيدا كردن كار در مهلت تعيين شده نمي شود و در نتيجه از پدر بازنشسته اش ماشاءالله خان تقاضاي كمك مي كند. ماشاءالله خان تصور مي كند كه به خاطر خدمت صادقانه اش در دستگاه اداري، فرزند او را استخدام مي كنند. با اين نيت به اداره مي رود اما رئيس اداره به او جواب رد مي دهد. ماشاءالله خان به مركز مي آيد تا از رئيس كارگزيني استمداد جويد. در مركز به دام واسطه اي مي افتد كه مسير زندگي او را تغيير مي دهد...

دبیرستان 1365

علي ناصري، دبير زيست شناسي،‌ كه به تازگي ترك اعتياد كرده، پس از سه سال به زادگاهش بازمي گردد و به دليل سابقة خوب پدرش به كار باز گردانده مي شود. در كلاس از جيب محصلي به نام مسعود، كه عامل فروش مواد مخدر در بين دانش آموزان است،‌ يك بسته هروئين به دست مي آورد. مسعود مي گريزد. ناصري در تعقيب مسعود با خواهر او، نازنين، كه معتاد است و پدرش،‌ كه اختلال حواس دارد، رو به رو مي شود. نازنين در نتيجة فشار روحي،‌ خود و پدرش را در آتش مي سوزاند. ناصري گروهي از دانش آموزان را با خود همراه مي كند و عاملان توزيع مواد مخدر را به دام مي اندازد و مسعود را از اعتياد نجات مي دهد.

صعود 1366

شهاب و محمود كه تجربه اندكي در كوه نوردي دارند، به رغم نظر دوست با تجربه شان ناصر براي فتح ديواره علم كوه اقدام مي كنند. محمود كه تجربه اش از شهاب كمتر است بر اثر حادثه اي سقوط مي كند و از ناحيه جمجمه صدمه مي بيند. خانواده محمود كه شهاب را مسبب مصدوم شدن محمود مي دانند او را شماتت مي كنند. شهاب نيز خود را مقصر مي داند. موقعي كه محمود در بيمارستان به اتاق عمل برده مي شود شهاب در كنار ناصر و گروهي كوه نورد براي فتح ديواره علم كوه مي شتابند.

سالهای بیقراری 1373

سال 1367، اعظم در كنكور دانشگاه قبول مي شود و به دانشكده پزشكي مي رود. اما نامزدش جهان، پشت كنكور مي ماند و براي كسب درآمد به ژاپن سفر مي كند. پنج سال بعد، جهان از ژاپن برمي گردد و سراغ اعظم مي رود كه در بيمارستان مشغول كار است. اعظم به كمك دوستش كاري در يك كارخانه براي جهان فراهم مي كند، اما جهان كه به درآمد بيشتر و كار ساده تر مي انديشد، همراه پدرش به بندرعباس مي رود تا براي عنايت ـ دوست پدرش ـ لباس بخرد. اما يك بومي در ازاي تحويل جنس، پول آنها را مي گيرد و ناپديد مي شود. روز بعد، با كمك جواني كه از تهران براي خريد جنس آمده، جهان به پولش مي رسد. مرد جوان كه مقداري از پول را قبل از برگرداندن به جهان ربوده، به او پيشنهاد شراكت مي دهد. پدر به خانه برمي گردد و جهان و شريكش به جزيره قشم مي روند و با دستي پر به تهران برمي گردند. در سفر بعد، گشتي هاي پليس سرمي رسند و سرمايه جهان از دست مي رود. اما جهان باز هم براي كسب درآمد سهل الوصول با شريكش همراه مي شود و اين بار به بازار سياه دارو روي مي آورد. خبر دستگيري جهان از تلويزيون پخش مي شود و اعظم جلوي همكارانش سرخورده و شرمنده مي شود. به ضمانت اعظم و پدر جهان، او از زندان رهايي مي يابد، اما اعظم ديگر حاضر به زندگي مشترك با جهان نيست. پس از جدايي اعظم، پدر جهان نيز سكته مي كند و مي ميرد. جهان، نااميد از همه جا، به كارخانه اي كه اعظم و دوستش در ابتدا معرفي كرده بودند مي رود و پس از گذراندن دوره اي، به عنوان متخصص برق مشغول به كار مي شود. روزي، جهان به اصرار مهندسي كه او را به كار مشغول كرده، به چراغاني يك مجلس عروسي گمارده مي شود. اما با ديدن چهره عروس كه نامزد سابقش اعظم است، شكست خورده بر جاي مي ماند.

سیمرغ 1366

شنبه، بلوچي است كه بنا به تصنيفي محلي ‌كه در وصيت نامه ي پدرش به آن اشاره شده، در پي گنجي است كه او را خوشبخت سازد. شنبه با همكاري يك جوان شهري به نام صادق كه فراري است، ‌براي يافتن گنج اقدام مي كند، اما جست و جوها بي حاصل است. موقعي كه او با عصبانيت خاك ها را زير و رو مي كند و به وصيت نامه ي پدرش شك مي كند صادق قدري گندم به او مي دهد تا با كاشت و برداشت گنج واقعي را به دست بياورد.

غروب شد بیا 1383

داستان فیلم درباره مهندسی جوان که به منظور ادای دین به خطه ی مادری اش، و تحقق پروژه ی آبادانی باارزشی به جنوب آمده است.هاجر، زنی شوی مرده و اسیر رسومات شبه بدوی منطقه ای است که در آنجا زندگی می کند و حاضر به پیوندی اجباری نیست و به دنبال عزت و استقلال در زندگی اش است. نعیم، نوجوانی که ضمن بردوش کشیدن بار توأمان غربت و تهیه ی مخارج پنج عضو خانواده، به نوعی دیگر اسیر اعتقادات و باورهای بومی است.مهندس جوان که به نوعی گذشته خود را در وجود این دو متبلورمی بیند، برای رهایی آنها از چنبره تعصبات جاهلانه محیط، به آب و آتش میزند.

آخرین نبرد 1376

ناصر، رزمنده اي كه بارها در جبهه بوده و حالا به كار تصويربرداري مشغول است. پس از شهادت شوهر خواهرش علي كه الگوي او در زندگي بوده، نسبت به جعفر كه مي خواهد با خواهرش ازدواج كند و جاي علي را بگيرد، احساس خوشايندي ندارد با اين حال حاجي ـ فرمانده عمليات در خاك عراق ـ ناصر را به عنوان تصويربردار به همراه جعفر و هادي ـ كه خانواده اش را در دزفول از دست داده ـ براي شركت در عمليات فرا مي خواند. هدف عمليات پيدا و منهدم كردن محل موشك هاي دوربرد عراق است كه عراق توسط آن ها شهرهاي ايران را مورد اصابت قرار مي دهد. قرار است با رسيدن به محل موشك ها و مخابره گراها به نيروهاي خودي، موشك ها توسط توپ هاي ميان برد رزمندگان هدف قرار بگيرد. چهار عضو عمليات به محل موشك ها نزديك مي شوند؛ اما عراقي ها با همدستي نيروهاي ضدانقلاب به سوي آن ها هجوم مي آورند و در محاصره قرارشان مي دهند. حاجي به محل استقرار توپ ها در خاك ايران برمي گردد و منتظر گرفتن نشاني موشك ها و گراها مي شود. هادي در مواجهه با دشمن شهيد مي شود و جعفر نيز چشم هايش را از دست مي دهد، اما با تلاش ناصر (كه حالا با خواندن نامه خواهرش كه جعفر را همسنگ علي و ادامه دهنده راه او دانسته، نظرش نسب به او عوض شده) و با راهنمايي جعفر، گراها توسط بي سيم به حاجي مخابره مي شود و با شليك توپ هاي نيروهاي خودي سايت موشكي و تجهيزات دشمن در ميان ناباوري عراقي ها نابود مي شود. ناصر و جعفر از طريق چرخبالي كه حاجي نيز با آن آمده، به هر زحمتي كه هست نجات پيدا مي كنند و از مهلكه مي گريزند.