آدمکش 1388
حمید زاهدی یکی از دوستان قدیمی مازیار معافی (روانشناس) بعد از دو سال نزد او می رود و از او درخواست می کند که نامزدش (رویا) را که به اتهام قتل برادرشوهرش دستگیر شده مجنون و روانی جلوه داده تا دادگاه در مجازات او تخفیف قائل شود و...
حمید زاهدی یکی از دوستان قدیمی مازیار معافی (روانشناس) بعد از دو سال نزد او می رود و از او درخواست می کند که نامزدش (رویا) را که به اتهام قتل برادرشوهرش دستگیر شده مجنون و روانی جلوه داده تا دادگاه در مجازات او تخفیف قائل شود و...
داستان اين انيميشن که در سال 1500 هجري شمسي مي گذرد، درباره زندگي گذشته و حال شخصي به نام اکبر آقا مي باشد که به مسائل اجتماعي فرهنگي و شهرنشيني مي پردازد.
داستان در مورد زندگی فردی مخترع و نخبه است که همسر باردار خود را در پشت کاروانهای شادی عروسی از دست میدهد و این خود باعث ایجاد نوعی حس انتقام جویی میشود. او به عروس و دامادها دست گلهایی هدیه میدهد که در آنها بمبهای قوی جاسازی شده است…
داستان درباره يک عکاس جنگ است که بعنوان اولين نفر بعد از بمباران شيميايي حلبچه به اين منطقه وارد ميشود و از آنجا عکاسي ميکند. اين عکاس طي اين سفر با زني آشنا ميشود که او هم پسري را که قرار بود با او ازدواج کند را از دست داده و حالا در يک شوک قرار دارد ، علي به او ابراز تمايل مي کند و به نوعي او را براي ادامه زندگي اميدوار ميکند و ازدواج آنها سر ميگيرد. حالا علي و چيمن به تهران ميآيند و زندگي خوبي دارند. در همين حال چيمن متوجه مي شود که معشوقه سابقش در بمباران زنده مانده و برگشته است. چيمن دوباره سرگشته ميشود و براي رهايي از عذاب وجدان تصميم به جدايي از علي مي گيرد، اما با معشوقه سابقش نيز ازدواج نميکند و تنهايي را بر ميگزيند تا اينکه 15 سال بعد علي دوباره سراغ او مي آيد.
پدر سياوش روزبهان بر اثر حادثه اي مرده و عموي او مقدرات ثروت خود و برادر را به دست گرفته است. سياوش عاشق مهتاب دخترعمه اش است. انوري پدر مهتاب، مباشر روزبهان است. سرگشتگي سياوش از مرگ پدر تمام نشده كه خبر ازدواج قريب الوقوع عمو با مادرش را مي شنود. سياوش طي ماجراهايي مي فهمد كه پدرش كشته شده و به سراغ دوست قديمي اش كارو مي رود.
نادر پس از پنج سال از زندان آزاد مي شود و همسرش سودابه كسي است كه به استقبال او مي آيد. يكي از دوستان قديمي نادر به او پيشنهاد سرقت از يك جواهرفروشي را مي دهد و تأكيد مي كند اين كار بايد انجام شود چون جواهرفروشي متعلق به سعيد زبل است؛ همان كسي كه باعث زنداني شدن نادر شده. نادر پيشنهاد را مي پذيرد و براي تشكيل گروه سراغ اشكان مي رود. اشكان پسري آس و پاس است كه براي خريد خانه و ازدواج نياز به پول دارد و نهايتاً راضي به اين كار مي شود. نفر بعدي گروه، كوروش دوست اشكان است كه در زمينه كارهاي الكترونيكي تخصص دارد. آنها براي طرح ريزي نقشه به بررسي محل جواهرفروشي مي پردازند. جواهرفروشي زير هتل بزرگ تهران قرار دارد. آنها با ترفندي در هتل آتش سوزي ايجاد مي كنند و بعد به اتاقي مي روند كه به جواهرفروشي راه دارد. آنها با استفاده از اغتشاش به وجود آمده، نقشه سرقت را با موفقيت انجام مي دهند. پس از گريز از محل سرقت، اشكان وانمود مي كند حالش بد است تا نادر براي تهيه اسپري آسم به داروخانه برود. اشكان و كوروش، نادر را جا مي گذارند و با ساك طلا و پول مي گريزند. بعد اشكان با كوروش هم درگير مي شود، او را با دستبند به فرمان اتومبيل مي بندد و با ساك پول به سراغ همسرش مي رود. نادر و كوروش كه هر دو به دنبال اشكان مي گردند، همديگر را مي بينند. بعد نادر را هم پيدا مي كنند و همه با هم درگير مي شوند. طي درگيري نادر در حالي كه گمان مي كند اشكان مرده به سراغ كوروش مي رود. كوروش نيز در حال فرار با ساك پول از ساختمان پرت مي شود و مي ميرد. نادر با همسرش در ايستگاه راه آهن قرار گذاشته، اما در لحظه آخر با شليك گلوله توسط دست نشانده همان دوست قديمي كه پيشنهاد اين سرقت را به او كرده، كشته مي شود. در واقع اشكان هنوز زنده است و او نادر را لو داده، اما در لحظه آخر كه اشكان لبخند پيروزي مي زند توسط همان مرد كشته مي شود و پول ها به رئيس باند، دوست قديمي نادر، مي رسد.
فرزين دانشجوي انصرافي است كه پدر و مادرش از هم جدا شده اند و او با مادرش زندگي مي كند. مادر فرزين قصد ازدواج مجدد دارد و فرزين هم بين رفتن به خارج از كشور و انواع و اقسام پريشاني ها و اضطراب ها تنها مانده و كسي او را درك نمي كند. او به طور اتفاقي با آيدا كه مدير يك مؤسسه خيريه است آشنا مي شود و قرار مي شود براي او سايت راه اندازي كند. به تدريج رابطه آنها عميقتر مي شود و فرزين پي مي برد كه آيدا مي تواند او را به آرامش برساند. پس با او ازدواج مي كند. اما در مدتي كوتاه آيدا كه يك كليه اش را بخشيده به خاطر عفونت كليه ديگرش مي ميرد. فرزين كه نااميد شده چند بار قصد خودكشي دارد اما موفق نمي شود. سعيد ارسيا، دكتري كه در بيمارستان فرزين را مداوا مي كند به تدريج او را آلوده مواد مخدر مي كند. سعيد از طريق فرزين با بابك آشنا مي شود و وقت اين سه نفر، اغلب صرف عياشي و پارتي هاي شبانه و استفاده از مواد مخدر مي شود. فرزين كه روز به روز نااميدتر مي شود نهايتاً حرف دكتر را قبول مي كند كه براي رسيدن به آرامش و شادي ماندگار از قرص هاي توهمزا استفاده كند. دكتر كه از زندگي گذشته خود عقده هاي زيادي دارد پس از چند بار استفاده از قرص اكس خود را از بلندي پرتاب مي كند و مي ميرد. فرزين و بابك هم در مهماني دستگير مي شوند. فرزين با وساطت پدرش آزاد مي شود اما بابك در زندان مي ماند و نهايتاً سر از آسايشگاه رواني درمي آورد و معلوم مي شود كه مبتلا به ايدز شده. مادر فرزين ازدواج مي كند و به كانادا مي رود و پدرش نيز بر اثر سكته مي ميرد. برادر ناتني فرزين كه از خارج برگشته به او مي گويد كه تا اعتيادش را ترك نكند به او هيچ سهمي از ارث نمي رسد. البته مي گويد كه شايد فرزين مبتلا به بيماري ايدز نيز شده باشد. فرزين در آخرين باري كه از مواد استفاده مي كند دست و گردنش مي شكند و آسيب مي بيند. پس از مرخصي از بيمارستان برادرش مي گويد كه جواب آزمايش او منفي است و فرزين سالم است. فرزين كه ظاهراً توبه كرده، به دفتر كار آيدا مي آيد و آن را تعمير مي كند تا كار او را ادامه بدهد.
«سونامی» روایتگر داستان زندگی دو تکواندوکار ملی پوش به نامهای مرتضی(با بازی بهرام رادان) و بهداد(با بازی مهرداد صدیقیان) است که وقوع حوادثی سرنوشت این دو را به یکدیگر گره میزند. استاد خسروی(با بازی علیرضا شجاع نوری) مربی باسابقه تکواندو پس از سالها دوری از عرصه مربیگری تیم ملی، به دعوت سرپرست جدید فدراسیون تکواندو از آمریکا به ایران بازمیگردد؛ تعدادی از اعضای تیم ملی طی این سالها ایران ترک کردهاند تا برای کشور دانمارک بازی کنند. خسروی که در المپیکِ سال 2012 لندن برای جلوگیری از مبارزه شاگردش؛ مرتضی با ورزشکار صهیونیستی به او گفته است: "باید ببازی"، پس از مصدومیت شاگرد جوانش بهداد؛ ملقب به سونامی، بار دیگر به سراغ شاگرد قدیمیاش مرتضی رفته و او را به تیم ملی فرا میخواند؛ دعوتی که آغازگر چالشهایی تازه در اردوی آمادهسازی تیم ملی تکواندو است.