برچسب بمباران

ایران پیش از انقلاب به نیابت از آمریکا در منطقه می‌جنگید/اف‌پنج را انتخاب کردم چون می‌خواستم تنها بپرم

فقط ACM داشتیم. چون ایران، پراکسی آمریکا بود و به نیابت از آمریکا در منطقه می‌جنگید. این‌دوره را گذاشتند چون می‌خواستند خلبانان ایرانی را ببرند در ظفار بجنگند. یعنی دلشان برای ما نسوخته بود. آمدند و بدو بدو برای دوره انتخابمان کردند و بردند. پس این‌دوره، هدیه و لطف نبود. منافع خودشان بود.

ابتدا تا انتهای عملیات بغداد به‌روایت خلبان از مرگ برگشته/پرواز بر فراز جهنم!

فانتوم‌ها، پس از عبور از سد میراژها و میگ‌ها به حومه بغداد و اولین رینگ پدافندی رسیدند. با ورود به این محدوده، رهگیرهای دشمن برای امنیت خود و قرار نگرفتن در برد پدافند سنگین بغداد، از تعقیب فانتوم‌ها دست برداشتند که به این ترتیب چراغ‌های قرمز هشدارِ رهگیری هوایی (سامانه هشداردهنده راداری) فانتوم‌ها خاموش شد.

عملیات مرصاد و دور کردن ناوهای آمریکایی به‌روایت تایگر نیروی هوایی

باتوجه به حمایت‌های ارتش و نیروی هوایی عراق از منافقین، صبح جمعه ۳۱ تیر دو فروند F5_E با هدایت نجفی و طیبی برای بمباران توپخانه عراق در شهر کویته، از پایگاه دزفول برخاسته و هدف را با موفقیت بمباران کردند. پس از بازگشت به دزفول ماموریت دیگری برای بمباران منافقین در غرب مهران به آن‌ها محول شد و ...

مرصاد؛ از زاویه‌ای دیده‌نشده/حمله به رادار سوباشی و خنثی‌کردن بمب‌های خوشه‌ای

ميراژها که آمدند، سه‌تا هواپيما توی شيلترها بودند. پای يکی از هواپيماها بمب بود، پای يکی موشک بود، يکی هم لود شده بود. قرار بود بيايند بيرون. يک تعداد از بمب‌های خوشه‌ای رفت توي اين سه‌تا شيلتر. چون جلوی اين شيلترها باز بود. من در آن لحظه منتظر بودم يکی دربرود، من هم دربروم. چون تصورم اين بود که اگر يکی از اين بمب‌ها منفجر بشود، مي‌زند به بقيه‌ مهمات و اين سه‌تا شيلتر و ما و سه‌تا هواپيما بخار می‌شويم. هيچ چيزی از ما باقی نمی‌ماند. واقعاً در آن لحظه مدام فکرم اين بود که من دربروم يا بگذارم بقيه دربروند، بعد من دربروم.

خلبان ایرانی چرا از زدن ستون نیروی دشمن منصرف شد؟/مقیمی نتوانست اجکت کند و با هواپیما به هدف خورد

بنا بود ستونی را که حدود ۱۰ کامیون نیرو داشت، بزنیم. ستون در یک‌جاده خاکی حرکت می‌کرد و وقتی با چشم دیدمشان، دستور شلیک به آن‌ها با مسلسل را صادر کردم. ولی در یک‌لحظه پشیمان شدم و لحظه آخر که شیرجه کردیم، فریاد زدم Don’t Fire! Don’t Fire! این‌ را در حالی با فریاد گفتم که همه‌چیز برای کشتن صدها سرباز عراقی که در کامیون‌های بدون چادر نشسته بودند، آماده بود.

خلبان‌های متمرد چگونه پایگاه دزفول را از سقوط نجات دادند/اردستانی ناپالم را انتخاب کرد و من بمب خوشه‌ای!

۲ هزار پوندی است. قدرت انفجار بالایی دارد. یک‌بار این‌بمب را زده‌ام. یک‌بار هم دیدم که صمد نقدی بمب را همین‌جا روی پل زد. بدون اغراق تانک‌هایی که اول پل بودند، مثل پر کاه بالا می‌آمدند. پشت سرش من حمله کردم. چهار بمب خوشه‌ای داشتم که هرکدام هزار نارنجک مغناطیسی داشت. وقتی باز می‌شود، این‌نارنجک‌ها به فلزات می‌چسبند و منفجر می‌شوند.

بمباران کرکوک در حمله به اچ‌سه ایذایی نبود، انتحاری بود/اسرائیل از پایگاه تبریز کینه داشت

پالایشگاه را زدیم. هرسه در یک خط بودیم. بمب‌ها را هم روی (حالت) ریپل گذاشتیم که با فاصله رها شوند و تخریب بیشتری به جا بگذارند. وقتی بمب‌ها را رها کردیم، شهید توکلی بی‌اراده گشت سمت من. داشتیم برخورد می‌کردیم. یک‌لحظه خودم را کشیدم بالا و او از زیرم رد شد.

معمای شهادت علی اقبالی در آسمان عراق/شهیداردستانی پیگیر آزادی‌ام از زندان بود

وقتی بمباران کردم، پول‌آپ کردم. در سینه‌کش کوه بودم. احساس مي‌کردم هواپیما جواب نمی‌دهد و سینه‌اش هرلحظه به کوه می‌خورد. به‌همین‌دلیل سنر تانک‌م را پانچ کردم که هواپیما جان گرفت و آمد بالا. همان‌لحظه گفت «شفیع مرا زدند!»