برچسب باید جنگ را باور کنیم

واکسیناسیون در اصفهان روی غلتک افتاد

سربالایی بزرگراه شهید کشوری، منتهی به بلوار صفه، چند قدم آن‌طرف‌تر از بیمارستان الزهرا(س)، خودروها کیپ تا کیپ یکدیگر پارک شده‌اند و جای خالی دیگری وجود ندارد. جمعیت زیادی در حال رفت‌وآمد به مرکز واکسیناسیون هستند؛ جمعیتی که بین آن‌ها افراد جوان هم به‌وفور به چشم می‌خورد. میکروفون مرکز با سرعت و پشت سر هم شماره‌ها را می‌خواند و حاضران نوبت به دست، تنها با فاصله چند ثانیه از هم به اتاق واکسن مراجعه می‌کنند. موجودی برای دوز اولی‌ها فقط سینوفارم است. زن جوانی پشت گیت ایستاده و برای برخی از مراجعه‌کننده‌ها توضیح می‌دهد که در صورت داشتن هرگونه علائم هرچند خفیف تا زمان بهبودی، نباید واکسن بزنند. صندلی‌ها با فاصله دو سه متری از هم‌‌دیگر چیده شده‌اند و تقریبا همه آن‌ها پر هستند.

خوشی‌های کوچک!

تازه آن روز فهمیدم روز دختر هم داریم. از در که رسید، از سلام‌گفتن و صورت شکفته‌اش فهمیدم که مدرسه برنامه‌ای داشته باب میلش. کیفش را همان دم در زمین گذاشت. جیب بیرونی‌اش را باز کرد …

تیتر به کلمات جان می‌دهد

وبــیــنــار آمــوزشــی تــیــتــرنویسی در رسانه‌ها با حضور مجید رضائیان، دکترای تخصصی روزنامه‌نگاری، مدرس دانشکده خبر و دانشگاه علوم‌اجتماعی و دانشگاه آزاد تهران مرکز و به همت فرهنگ‌سرای رسانه وابسته به سازمان فرهنگی، اجتماعی و ورزشی شهرداری اصفهان به‌صورت مجازی برگزار شد. مجموعه هشت‌جلدی بررسی اطلاعات در خبر، مجموعه دوجلدی بررسی پیام در خبر، نظرسنجی درباره علل گرایش شهروندان تهرانی به اخبار رسانه‌های خارجی، پژوهش و مطالعه میدانی با تأکید بر رسانه‌های موفق در اروپا و تألیف کتاب تیترنویسی برای نخستین‌بار در روزنامه‌نگاری ایران با نگاهی متفاوت به تیتر؛ برخی از تألیف‌ها و طرح‌های مهم پژوهشی رضائیان است.

کرونا و اولین مواجهه با روزنامه‌نگاری بحران

همین اول کاری باید اعتراف کنم؛ هفت سال مستمر خبرنگار حوزه اجتماعی بودن، اصلا کار آسانی نیست. آدم از جنس فولاد هم که باشد، هرچقدر هم که عاشق و سرسپرده شغلش باشد، خیلی جاها کم می‌آورد و از پا می‌افتد و دلش یک جهان امنی را می‌خواهد تا در آغوشش پناه بگیرد؛ دنیایی که در آن آن‌قدر قدرت داشته باشد تا بتواند فرجام خوشی برای همه سوژه‌های گزارش‌هایش رقم بزند؛ یکی مثل سمیه 15ساله که به جرم قتل منتظر تقدیر چشم‌به‌در زندان دوخته، یا مثلا آرمان که شیشه عقلش را یک‌باره ربود و باعث شد روی پدر و مادرش چاقو بکشد. مادر مرد. پدر دیگر آن مرد سابق نشد و آرمان به حکم قاضی تا آخر عمر ساکن بخش کرونیک بیمارستان روانی شد، یا مثلا ملیکای پنج‌ساله که زیر شکنجه‌های محمدجواد 40ساله تاب نیاورد و جان باخت، یا مثلا میلاد آروی که آتش وحشی سانچی، امان دیدن اولین فرزندش را نداد.

سینمای بومی؛ گرفتار سایه بلند پایتخت

این روزها در سینمای ایران به‌ندرت می‌توان فیلم‌هایی از ژانر کمدی مشاهده کرد که لودگی، ابتذال و شوخی‌های سخیف در آن دیده نشود. این‌گونه فیلم‌ها شاید فروش پررنگی به ثبت برساند؛ اما باعث دورشدن هرچه‌ بیشتر خانواده‌ها از سینماها می‌شود.

هویج شوری…

هویج پس از برداشت به دلیل گل آلود بودن باید پیش از عرضه در بازار مصرف شسته شود. در اصفهان به عنوان  یکی از قطبهای پخش هویج در کشور ، استخرهای هویج شویی فعال است که این محصول را به صورت صنعتی یا سنتی شستشو ، بسته بندی برای عرضه به بازار آماده میکنند.تعداد زیادی […]

در محضر بانوی ایران

سمت راست صحن آینه ایستاده‌ام. کفش‌ها را درمی‌آورم و می‌سپارم به خادم‌های خوش رویت. پله‌ها را که بالا می‌روم پرچم سبز «السلام علیک یا بنت موسی ابن جعفر» مثل نسیم خنک بهشتی توی صورتم می‌وزد. اذن دخول را همان‌جا ایستاده، دست روی سینه از روی تابلوی کوبیده به دیوار می‌خوانم.