برچسب باید جنگ را باور کنیم

آغوش باز، زبان‌بسته

در بین آثار بهروز شعیبی در مقام کارگردان، آغوش باز ضعیف‌ترین است. ضعف اصلی مربوط به فیلم‌نامه است که در آن شخصیت‌ها خوب جان نگرفته‌اند و پشتوانه ندارند تا در ذهن مخاطب جایی برای خود باز کنند. ریتم فیلم بسیار کند است و تا بیست دقیقه ابتدایی حتی هنوز مشخص نشده که فیلم می‌خواهد از چه بگوید.

نقطه‌جوش در سال صفر!

شیر و خون را در تیرماه سال صفر بر آسفالت سیاه خیابان استانداری روان کردند تا بگویند حاصل بیش از دودهه اعــتــراض‌هــای مــدنــی و عـلنــی‌شــان در بــازپــس‌گیــری حقابه زاینده‌رود به‌جایی نرسیده است! کشاورزان شرق اصفهان، به تنگ آمده از نادیده‌گیری حقوق‌حقه‌شان، هر بار در جایی و هرروز به نحوی دست به تجمع و اعتراض زدند؛ اما مسئولان هر بار آن‌ها را نادیده گرفتند و با سخن‌درمانی به استقبال آن‌ها رفتند؛ غافل از اینکه دیگر کارد به استخوان گاوِ ماده باردار رسیده و اینک، با شکمبه‌ای دریده‌شده در مهم‌ترین خیابان اصفهان، دراز به دراز افتاده است. صدای هیاهو، صدای شلپ‌شلپ پای معترضان در شیر و خون و صدای شعارهایی که دیگر محترمانه نیست و با احترام چیزی را طلب نمی‌کند و از روال طبیعی یک اعتراض مدنی خارج شده، مؤید این نکته است که باید کاری کرد.

وضع به‌وجود‌آمده بسیار هشدارآمیز است

تصویری آخرالزمانی! چهره‌ای جدید از خشم و عصیان و اعتراض جمعی! روز چهارشنبه (شانزدهم تیرماه) خیابان استانداری اصفهان، شاهد خاموشی بود برای ثبت عجیب‌ترین اعتراض مدنی؛ تجمع هم‌زمان کشاورزان و دامداران اصفهانی که تا پایان روز ادامه یافت و صحنه‌های دلخراش و اسفباری را به جای گذاشت.

سینما باید به اخلاق و عمل متصل باشد

مؤلف کتاب «درآمدی بر حکمت سینما» که راوی یکی از نشست‌های جنبی چهل‌ودومین جشنواره بین‌المللی فیلم فجر در تالار سوره حوزه هنری بود، با بیان اینکه سینما در فرم نظری و عملی قابل‌مشاهده است، اظهار کرد: گاهی در هر پژوهش سینمایی تنها به تولید فیلم فکر می‌کنیم و به جوانبی که در ساخت فیلم تأثیر دارد بی‌توجه هستیم.

محبوب‌ترین پرستار جهان

مری پاپـیـنـز شــنـاخـتـه‌شــده‌ترین و محبوب‌ترین پرستار بچه جهان است. او در ابرها زندگی می‌کند و همیشه مشتاق کمک‌کردن به کودکانی است که مورد بی‌توجهی یا سختگیری زیاد والدینشان قرار گرفته‌اند. هر چند چنین ایده‌ای در ایران خیلی آشنا نیست. فکر نکنم هیچ پدر و مادر ایرانی‌ای حتی فکر استخدام یک پرستار بچه برای کودکانشان را کرده باشند! ولی حواستان به بچه‌ها باشد، کمتر بچه‌ای بعد از دیدن فیلم «مری پاپینز» دلش نخواسته پرستاری مثل او داشته باشد. رمان‌هایی که این فیلم از رویشان اقتباس شده، تحت تأثیر شهرت زیاد فیلمش قرار گرفته‌اند و کمتر آن‌ها را خوانده یا این نکته را می‌داند.

هلیا! نکن، شر میشه!

از کلینیک که بیرون می‌زنم، یک راست می‌روم آمادگاه، چهارباغ، پارک شهید رجایی و به عادت هر دوشنبه، رها می‌شوم روی چمن‌ها، روبه‌روی عمارت هشت‌بهشت و زیرچشمی آدم‌های ساعت هفت عصر را می‌پایم! دهه هشتادی‌ها! نوجوان‌های جسوری که با هیچ قاعده‌ای جز قواعد شخصی‌شان متقاعد نمی‌شوند. سبک زندگی خاص خودشان را دارند. تیپ خودشان را، ادبیات و زبان و سرگرمی‌های خودشان را و به نظرم می‌رسد فاصله‌ی آنها با منی که تنها یک دهه ازشان بزرگترم، حداقل در ظاهر، از زمین تا آسمان است. بعد یاد نوجوانی خودم می‌افتم و دغدغه‌های تر و تمیز آن روزهایم که برای بیست‌و‌پنج صدم کسری نمره مدرسه را به هم می‌ریختم! می‌رفتم کلاس زبان و موسیقی و نویسندگی. یک‌ریز می‌نوشتم و می‌خواستم اولین نوبلیست ادبیات ایران باشم. حتما نوجوان‌های امروز هم از این دست آرزوها دارند. می‌دانم که دارند. وقتی به کلینیک می‌آیند، اصلی‌ترین سوالی که ازشان می‌پرسم، همین است: «هدفت چیه و چه سرگرمی‌‌هایی داری؟»