عملیات 125 (فصل دوم) 1389
در فصل دوم این سریال آتشنشانان پس از گذراندن دوره آموزشی در پایگاههای آتشنشانی مستقر میشوند تا وارد عملیات واقعی شوند.عملیاتهایی که برای هرکدام از این آتشنشانان جوان حوادث و مسائلی در پی دارد...
در فصل دوم این سریال آتشنشانان پس از گذراندن دوره آموزشی در پایگاههای آتشنشانی مستقر میشوند تا وارد عملیات واقعی شوند.عملیاتهایی که برای هرکدام از این آتشنشانان جوان حوادث و مسائلی در پی دارد...
این مجموعه تلویزیونی پیرامون زندگی محمدحسین شهریار از دوران کودکی تا درگذشت اوست. داستان این مجموعه تلویزیونی از سالها قبل در اواخر دوره حکومت قاجار روایت میشود. سید اسماعیل، یکی از وکلای مشهور تبریز که در جنگ و شورش این شهر، چند فرزند خود را از دست داده، پس از به دنیا آمدن فرزندی از همسرش، کوکب خانم تصمیم میگیرد برای حفظ فرزند آخر خود، او را به روستای خوشکناب نزد خواهرش بفرستد. مردی که بعدها به شهریار معروف میشود تا پایان دوره کودکی در این محل میماند و در این سالها با ابراهیم ادیب آشنا میشود مردی که بعدها در زندگی او تأثیر زیادی دارد.
داستان درباره مردی است (مسعود شصتچی) که بر اثر یک اشتباه در موقعیت اشتباهی قرار میگیرد....
سعود شصتچی(مهران مدیری) که در گذشته به دلیل تغییر هویتها به دادگاه رفته بود و حکم شش ماه زندانی گرفته بود به خانه بازگشته اما سحر(فلامک جنیدی) نامزد او با رئیس پیر اداره ثبت احوال به خواست پدرش و نه به رضایت خود ازدواج کرده ولی هنوز به مسعود شصتچی علاقه دارد.
مسعود از اداره ثبت احوال اخراج شده و همه به دلیل سابقه گذشته وی او را سرزنش میکنند و حاضر به استخدام وی نیستند.
از آنجا که مسعود شصتچی با شماره شناسنامه ۱۳ در اشتباه گرفته شدن با افراد دیگر بدشانس است فردی او را با مهران مدیری کارگردان و بازیگر اشتباه میگیرد و از او تقاضای وقت مصاحبه میکند، از طرفی مسعود از طریق جراید متوجه میشود که مهران مدیری در خارج از کشور است و وقتی میبیند کسی او را تحویل نمیگیرد و عشق او هم رفتهاست تصمیم میگیرد این بار به عمد خود را مهران مدیری معرفی کند تا دوباره به یک شخصیت محبوب تبدیل شود. با این حال طی ساخت یک تله فیلم در فرودگاه با کاپیتانی به اسم کاپیتان ساجدی اشتباه گرفته میشود. او مجبور میشود یک هواپیما را تا شیراز ببرد ولی در راه اشتباهاً به تهران بازمیگردد. هواپیما در راه دچار نقص فنی شده و او با تلاش خود هواپیما را به زمین مینشاند و از فرصت سوءاستفاده کرده و فرار میکند ولی بازهم به جای یک مربی فوتبال اشتباه گرفته میشود. او در نقش مربی شکیبا به کارش ادامه میدهد، لازم است ذکر شود که در این قسمتها روابط نا مشخص و پیچیدهٔ پشت پرده فوتبال کشور به نقد کشیده میشود که در نوع خود جالب توجهاست؛ ولی در حینی که پلیس متوجه میشود که آن مربی پروفسور شکیبا نبوده و مسعود شصتچی است به محل استقرار تیم سیکاد مراجعه میکند ولی وی به صورت اتفاقی آنجا نبوده و بهطور ناخواسته وارد بازی دیگری میشود او پایش به یک باند خلاف باز شده که خود را جادوگر جا زدهاند و به کف بینی، احضار روح و امرار معاش میکنند، در این ماجرا همه متوجه نیروی فوقالعاده وی در این کار میشوند و در واقع وی را مدیوم میدانند. او در حال انجام فریب اشخاصی دستگیر میشود و به زندان میافتد.
مأمور بازجو به سادگی وی پی میبرد و مسعود به عدم توانایی خود در نه گفتن به کارهایی که حتی نمیخواهد انجام دهد اقرار میکند. به هر حال قانون او را مجرم شناخته و حکم او را ۱۰ سال تبعید به روستایی در بدترین نقطه کشور اعلام میکند، آن روستا جایی نیست جز برره. یک نشیمن گز او را نیش میزند و بیهوش میشود. شیر فرهاد پایین برره و کیانوش استقرار زاده (که حالا پیر شدهاند) سر میرسند و او را با خود میبرند.
مجسمه سه دوره از زندگي مردي بنام بهرام شيرازي را به تصوير مي كشد. جواني، ميانسالي و پيري در دوره اول بهرام هنرجوي هنرستان موسيقي است و همزمان در شهرداري تهران كار مي كند. در دوره دوم مدرس دانشگاه تهران است و موسيقي، تدريس مي كند. و در دوران پيري استاد ممتاز دانشگاه شده و بعنوان موزيك شناس و آهنگساز، شهرتي جهاني يافته است. داستان از آنجا آغاز مي شود كه يكروز صبح، بهرام وقتي ازخواب بيدار مي شود. در مي يابد كه دست راستش (نمايشگر بخش خوب وجود اوست) ديگر بفرمان او نيست و مي خواهد براي خودش مستقلاً عمل كند. و اين حادثه سرآغاز حوادث بعدي فيلم مي شود.
سه دوست قديمي پس از حمله دشمن به محل كارشان در يك سكوي نفتي از يكديگر جدا مي افتند. آنها پس از روزها سرگرداني در دريا، دوباره در جزيره خارك به يكديگر مي پيوندند و مسئوليت صدور نفت را به عهده مي گيرند. آنها براي اين كار، هر يك نقشه اي جداگانه دارند. در حالي كه حمله دشمن به خارك براي قطع صدور نفت قطعي است...
هفت كماندوي ايراني با فرمانده خود سرهنگ موسوي مأموريت مي يابند كه سرهنگ محمدي را از اردوگاه عراقي ها نجات دهند چرا كه او اسرار نظامي زيادي را مي داند، اما كماندوهاي ايراني اسير مي شوند و به همان اردوگاهي انتقال مي يابند كه سرهنگ محمدي زنداني است. يكي از فرماندهان عراقي به نام فرهنگ جاسم از وجود سرهنگ محمدي و اينكه او حاوي اطلاعات نظامي است باخبر مي شود و تلاش مي كند تا او را بيابد و بالاخره موفق مي شود اما هفت نفر كماندوي ايراني از اردوگاه عراقي ها فرار مي كنند و بعد از فرار با حمله به چند اردوگاه ديگر، با آزاد كردن اسراي ايراني و بدست آوردن اسلحه سعي بر نجات سرهنگ محمدي مي كنند. سرهنگ جاسم وقتي از قصد فراري ها مطلع مي شود سرهنگ محمدي را مخفي مي كند اما هفت كماندوي ايراني با از خود گذشتگي اسيري به نام سلمان، سرهنگ محمدي را آزاد مي كنند.
حشمت كه در شيراز به حرفه حمالي اشتغال دارد اندك اندك سرمايه اي گرد مي آورد. ابتدا صاحب يك دكه و بعد مغازه و بالاخره حجره قند فروشي مي شود. جنگ جهاني اول در مي گيرد، حشمت كيسه هاي قندش را احتكار مي كند و پس از مدتي به چندين برابر قيمت به قشون (S.P.R) مي فروشد و با پولي كه از اين راه نصيبش مي شود به تهران مي آيد و تصميم مي گيرد كه مثل پولدارها زندگي كند و لي چون اصل و نسب درستي ندارد و از فرهنگ ويژه پولداران نيز بي بهره است. ببازي گرفته نمي شود. حشمت مي كوشد با استفاده از ثروتي كه بهم زده است، به اين آرزو جامه عمل بپوشاند و براي خودش كسي بشود. پس از صرف پول فراوان و نيروي بسيار، وقتي درمي يابد كه بزودي به همه خواسته هايش دست خواهد يافت تحمل اين همه شادي و خوشبختي را نمي آورد و از ذوق سكته مي كند.