خوب بد جلف: رادیواکتیو 1399
داستان این سریال که دنباله داستان فیلم سینمایی «خوب، بد، جلف 2: ارتش سری» است، روایت گر ماجراجویی های پژمان و سام پس از دزدیده شدن توسط چچن ها می باشد.
داستان این سریال که دنباله داستان فیلم سینمایی «خوب، بد، جلف 2: ارتش سری» است، روایت گر ماجراجویی های پژمان و سام پس از دزدیده شدن توسط چچن ها می باشد.
روایتگر داستان زندگی خانم نویسندهای است که مشغول مطالعه کتابی است و به دلیل شرایطی که دارد دغدغههای گذشته او همراه با خواندن کتاب برایش یادآوری میشود.
هر قسمت از این مجموعه موضوع متفاوتی دارد. «در این مجموعه سعی شده تا از داستانهای واقعی که ممکن است برای هر یک از افراد جامعه اتفاق بیفتد، استفاده شود.»
داستان این سریال به ماجرای دو رقیب انتخاباتی میپردازد.
دکتر احمد ملک پس از انجام مناظرات انتخاباتی با رقیب خود مهندس صفاریان و برگزاری انتخابات، به عنوان رئیسجمهور منتخب ایران انتخاب میشود. تلاش او برای امضای معاهدهای مهم موافقان و مخالفان زیادی دارد. ۴۸ ساعت قبل از برگزاری اجلاس، تهدیدات علیه خانواده او، امنیت ملی را به خطر میاندازد. دکتر ملک باید بین حفظ امنیت خانواده و امضای معاهده یکی را انتخاب کند…
نادر سهرابی، (مهدی هاشمی) پیشکسوت فوتبال است که مدتی روی کامیون باربری کار میکند و اتفاقی با سه دانشجو: صابر (بهنام شرفی)، وحید (علی عامل هاشمی) و اشکان (هادی مرتضی زاده) که صاحبخانه به دلیل مشکلاتی اثاثیهشان را به خیابان ریختهاست، آشنا شده که این آشنایی زمینهساز اتفاقات مختلفی در روند داستان میشود.
پایه اصلی داستان این مجموعه بر بمبگذاریهای سازمان مجاهدین خلق (منافقین) در سالهای دهه ۶۰ گذاشته شده و همزمان چند خرده داستان هم در میان آن گنجانده شدهاست. در سالهای نا آرام پس از انقلاب در سال ۶۰، گروه ویژهای برای یک عملیات بزرگ فراخوانده شدند. این گروه مسئولیت بزرگی بر عهده دارند؛ چرا که عقربههای چندین بمب در تهران در حال حرکت است.
داستان سریال دربارهٔ چگونگی رسیدن هفت عاشق و معشوق به یکدیگر است.
سعود شصتچی(مهران مدیری) که در گذشته به دلیل تغییر هویتها به دادگاه رفته بود و حکم شش ماه زندانی گرفته بود به خانه بازگشته اما سحر(فلامک جنیدی) نامزد او با رئیس پیر اداره ثبت احوال به خواست پدرش و نه به رضایت خود ازدواج کرده ولی هنوز به مسعود شصتچی علاقه دارد.
مسعود از اداره ثبت احوال اخراج شده و همه به دلیل سابقه گذشته وی او را سرزنش میکنند و حاضر به استخدام وی نیستند.
از آنجا که مسعود شصتچی با شماره شناسنامه ۱۳ در اشتباه گرفته شدن با افراد دیگر بدشانس است فردی او را با مهران مدیری کارگردان و بازیگر اشتباه میگیرد و از او تقاضای وقت مصاحبه میکند، از طرفی مسعود از طریق جراید متوجه میشود که مهران مدیری در خارج از کشور است و وقتی میبیند کسی او را تحویل نمیگیرد و عشق او هم رفتهاست تصمیم میگیرد این بار به عمد خود را مهران مدیری معرفی کند تا دوباره به یک شخصیت محبوب تبدیل شود. با این حال طی ساخت یک تله فیلم در فرودگاه با کاپیتانی به اسم کاپیتان ساجدی اشتباه گرفته میشود. او مجبور میشود یک هواپیما را تا شیراز ببرد ولی در راه اشتباهاً به تهران بازمیگردد. هواپیما در راه دچار نقص فنی شده و او با تلاش خود هواپیما را به زمین مینشاند و از فرصت سوءاستفاده کرده و فرار میکند ولی بازهم به جای یک مربی فوتبال اشتباه گرفته میشود. او در نقش مربی شکیبا به کارش ادامه میدهد، لازم است ذکر شود که در این قسمتها روابط نا مشخص و پیچیدهٔ پشت پرده فوتبال کشور به نقد کشیده میشود که در نوع خود جالب توجهاست؛ ولی در حینی که پلیس متوجه میشود که آن مربی پروفسور شکیبا نبوده و مسعود شصتچی است به محل استقرار تیم سیکاد مراجعه میکند ولی وی به صورت اتفاقی آنجا نبوده و بهطور ناخواسته وارد بازی دیگری میشود او پایش به یک باند خلاف باز شده که خود را جادوگر جا زدهاند و به کف بینی، احضار روح و امرار معاش میکنند، در این ماجرا همه متوجه نیروی فوقالعاده وی در این کار میشوند و در واقع وی را مدیوم میدانند. او در حال انجام فریب اشخاصی دستگیر میشود و به زندان میافتد.
مأمور بازجو به سادگی وی پی میبرد و مسعود به عدم توانایی خود در نه گفتن به کارهایی که حتی نمیخواهد انجام دهد اقرار میکند. به هر حال قانون او را مجرم شناخته و حکم او را ۱۰ سال تبعید به روستایی در بدترین نقطه کشور اعلام میکند، آن روستا جایی نیست جز برره. یک نشیمن گز او را نیش میزند و بیهوش میشود. شیر فرهاد پایین برره و کیانوش استقرار زاده (که حالا پیر شدهاند) سر میرسند و او را با خود میبرند.