برچسب امام حسین

مغناطیس حسینی

سری به عکس‌ها می‌زنم. روزهای پردرد التیام می‌خواهد. با تک‌تک این عکس‌ها خاطره‌هایی ناب و لحظه‌هایی ویژه‌ را مرور می‌کنم. انگار جان دارند و من را به تکرار وادار می‌کنند. هنوز مزه چای عراقی زیر زبانم هست و همان اشتیاق رسیدن به عمود دیگر…

رؤیای بهشت

در زمین قدم بر می‌داری و در کربلا هستی. چشمانت خیره به تصاویر زائران کربلاست، در دلت شوری عجیب به پا شده. لحظه‌های زیارت، خاطرات سفر و همه لحظات چشم نواز مسیر را مرور می‌کنی.

سودای عاشقی

باید طلبیده شویم. باید دعوت‌نامه را امضا کنند. باید اذن دهند تا بتوانیم قدم از قدم برداریم… باز هم آه می‌کشم و خیره به تصاویری هستم که دلم را آتش می‌زند. حسرت می‌خورم برای سفری که قسمت نشده. برای دیداری که مهیا نشد. برای حرمی که مدت‌هاست دلتنگش شده‌ام.

چه خوب است که درخت خانه هم در خدمت حسین(ع) باشد!

تمام بند رخت‌ها پر شده است. چشمم به درخت نخل گوشه حیاط می‌افتد. لباس‌ها را آویزانش می‌کنم. حالا علاوه بر بار خرماهای نرسیده‌اش، بار لباس زائران را هم به دوش می‌کشد. با خودم فکر می‌کنم چه خوب است که آدم درخت خانه‌اش هم در خدمت حسین( ع) باشد!

ما کربلا نرفته‌ها!

خانه را مورچه زده بود. مامان می‌گوید: مورچه‌ها برایمان خوش‌یمن‌اند. وقتی مورچه‌های بال‌دار و بی‌بال هجوم بیاورند، یعنی می‌خواهند ما را مسافر کنند. من از مورچه‌ها بدم می‌آمد؛ حالا اما دوستشان داشتم.